• ویترین آخرین ها

    ویترین آخرین ها

  • ویترین محبوب ترین ها

    ویترین محبوب ترین ها

  • آخرین های بخش موبایل

    آخرین های بخش موبایل

  • خرید اینترنتی از آلورشاپ

    خرید اینترنتی از آلورشاپ

آلورشاپ آلورشاپ



آلورشاپ آلورشاپ

آلورشاپ

خرید اینترنتی آلورشاپ
خرید اینترنتی آلورشاپروش های خرید اینترنتی ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

الف) پرداخت هنگام تحویل کالا: در این روش ، پس از دریافت کالا در محل سکونت خود، مبلغ آن را طبق فاکتور به مأمور پستی پرداخت می نمایید.
ب) واریز به حساب (10% تخفیف) : (واریز نقدی / واریز کارت به کارت)
در این روش می توانید بعد از ثبت سفارش مبلغ فاکتور را به:
شماره حساب بانک ملی (سیبا) 0306738399000 ، بنام محمد حسن جعفری و یا شماره کارت 6037992800624522 واریز نموده و آن را در این قسمت ثبت نمایید. در اولین فرصت کالابه نشانی شما ارسال خواهد شد.

::::::::::::::::: مشتری گرامی جهت پیگیری وضعیت سفارش خود به سایت www.ir40.ir مراجعه فرمایید. :::::::::::::::::

مرکز آموزشها و مقالات

طلبه انقلابی

فیلم راه اندازی شغل و خط تولید آلورشاپمناظره شیعه و سنی شبهای پیشاور


طرح اسلیمی

چکیده مطالب امام حسین (علیه السلام)

چاپ PDF

 

چکیده مطالب امام حسین (علیه السلام)


امام حسین (علیه السلام)، امام سوم شیعیان جهان، در سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نام ایشان را «حسین» نهادند. کنیه ایشان ابو عبداللّه و دارای القابی؛ مثل عطشان (تشنه در کربلا)، مظلوم (ستمدیده)، قتیل العبرات (کشته اشک‌ها)، سیدالشهداء (سرور و سالار شهیدان)، ثار الله (خون خدا)، قتیل الله (کشته شده‌ در راه خدا)، خامس آل عبا، سبط، شهید، وفى، زکى و … است. نام پدر بزرگوار او حضرت على بن ابىطالب (علیه السلام) و نام مادرش حضرت فاطمه (علیها السلام) است.

 

چکیده زندگی امام موسی کاظم

چاپ PDF

چکیده زندگی امام موسی کاظم

ابو الحسن موسى بن جعفر(ع)، امام هفتم از امامان دوازده گانه (ع) شیعه و نهمین معصوم از چهارده معصوم(ع) است. آن حضرت در ابواء (منزلى میان مکه و مدینه) در روز یکشنبه هفتم صفر سال ۱۲۸ یا ۱۲۹ هـ.ق. متولد شد. به جهت کثرت زهد و عبادتش معروف به «عبد صالح» و به جهت حلم و فرو خوردن خشم و صبر بر مشقات و آلام زمانه مشهور به «کاظم» گردید.


 

مهدى خلیفه عباسى، امام را در بغداد بازداشت کرد، امّا بر اثر خوابى که دید و نیز تحت تأثیر شخصیت امام از او عذرخواهى نمود و به مدینه‏اش بازگرداند.

زمخشرى در ربیع الابرار آورده است که هارون فرزند مهدى در یکى از ملاقات ها به امام (ع) پیشنهاد نمود فدک را تحویل بگیرد و حضرت نپذیرفت، وقتى اصرار زیاد کرد فرمود مى‏پذیرم به شرط آن که تمام آن ملک را با حدودى که تعیین مى‏کنم به من واگذارى. هارون گفت حدود آن چیست؟ امام فرمود یک حدّ آن به عدن است حدّ دیگرش به سمرقند و حدّ سوّمش به افریقیه و حدّ چهارمش کناره دریا تا ارمینیه و خزر است. هارون از شنیدن این سخن سخت برآشفت و گفت: پس براى ما چه چیز باقى مى‏ماند؟ امام فرمود: مى‏دانستم که اگر حدود فدک را تعیین کنم آن را به ما مسترد نخواهى کرد (یعنى خلافت و اداره سراسر کشور اسلام حق من است). از آن روز هارون کمر به قتل موسى بن جعفر(ع)بست.

بنا به گفته شیخ مفید در ارشاد امام موسى کاظم (ع) سى و هفت فرزند داشت که هجده تن از آنها پسر بودند و على بن موسى الرضا(ع) امام هشتم افضل ایشان بود. از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسى و محمد بن موسى و ابراهیم بن موسى بودند. یکى از دختران آن حضرت فاطمه معروف به معصومه (س) است که قبرش در قم مزار شیعیان جهان است. عدد فرزندان آن حضرت را کمتر و بیشتر نیز گفته‏اند. تاریخ شهادت آن حضرت را جمعه هفتم صفر یا پنجم یا بیست و پنجم رجب سال ۱۸۳ و ۱۸۲ هـ.ق گفته‏اند

زندگینامه امام موسى کاظم (ع)

نام: موسى.

شهرت: کاظم، باب الحوائج، عبد صالح.

پدر: امام صادق (ع).

مادر: حمیده مصفّاه، (از مردم اندلس یا مغرب).

کنیه: ابو الحسن، ابو ابراهیم.

زمان تولّد: سحرگاه روز یک شنبه ۷ صفر سال ۱۲۸ یا ۱۲۹ هجرى قمرى.

محلّ تولّد: روستاى ابواء واقع در بین مکّه و مدینه.

شهادت: ۲۵ رجب سال ۱۸۲ یا ۱۸۳ هجرى قمرى، در زندان هارون الرشید در شهر بغداد در سن ۵۵ سالگى، به دستور هارون مسموم و به شهادت رسیدند.

مرقد شریف: شهر کاظمین عراق.

دوران امامت: ۳۵ سال که معاصر با منصور، مهدى، هادى و هارون الرّشید عباسى بود.[۱]

ولادت امام موسی کاظم (علیه السلام)

حضرت موسى بن جعفر (ع) روز هفتم ماه صفر سال یک صد و بیست و هشت در ابواء[۲] که‏ نام‏ منزلى‏ بین‏ مکه‏ و مدینه‏ است متولد شده است‏. ابو بصیر گفت‏: سالى‏ که‏ موسى‏ بن‏ جعفر (ع) متولد شد من در خدمت حضرت صادق (ع) بودم، وارد ابواء که شدیم امام براى ما و اصحاب سفره‏اى مرتب و عالى ترتیب داد مشغول غذا خوردن بودیم که حمیده پیغام داد حالت زایمان به من دست داده طبق دستور شما که فرموده بودى در هنگام تولد این فرزند شما را مطلع کنم اینک اطلاع دادم.

حضرت صادق (ع) با شادى و خوشحالى از جاى حرکت کرد طولى نکشید که با خنده و خوشحالى تمام آستین بالا زده بود برگشت. گفتم: خدا شما را خندان داشته باشد و چشمتان روشن باد، بالاخره چه شد کار حمیده؟ فرمود: خدا به من پسرى عنایت فرمود که بهترین موجود روى زمین است. جریانى را حمیده برایم نقل کرد که من خود از او بهتر می دانستم.

عرض کردم: آقا، حمیده چه گفت؟ فرمود: حمیده می گفت: هنگام تولد با دو دست روى زمین آمد و سر به سوى آسمان بلند نمود به او گفتم این نشانه پیامبر و جانشینان بعد از او است.

عرض کردم: چطور این علامت امام مى‏شود؟ فرمود: در شبى که نطفه پدر بزرگم (امام سجاد (ع)) بسته شد هنگام خواب شخصى پیش پدر بزرگ پدرم (امام حسین (ع)) آمد و ظرفى زلال تر از آب و سفیدتر از شیر و نرمتر از کره و شیرین‏تر از عسل و سردتر از یخ آورده به ایشان داد، گفت: پس از آشامیدن با همسر خود همبستر شو. پدر بزرگ پدرم با شادى از جاى حرکت کرد و آمیزش نمود در آن شب نطفه جدم بسته شد.

در شبى که نطفه پدرم بسته شد نیز شخصى آمد همان شربت را براى جدم آورد و او را امر به همبستر شدن نمود با شادى همبستر شد نطفه پدرم منعقد گردید در شب انعقاد نطفه من نیز شخصى همان شربت را براى پدرم آورد و او را مأمور به آمیزش نمود، پدرم با شادى و سرور همبستر شد نطفه من منعقد گردید. شبى که خودم نطفه این فرزند را بستم شخصى آمد همان طور که به پدر و جد و پدر بزرگ پدرم شربت داده بود به من نیز داد و مرا به آمیزش مأمور کرد با شادى و سرور که می دانستم خداوند چه نعمتى به من عنایت می فرماید همبستر شدم و نطفه این فرزندم‏ منعقد شد، اینک به شما اطلاع می دهم به خدا قسم او امام شما بعد از من است.[۳]

نام، کنیه و القاب امام موسی کاظم (علیه السلام)

در طی حیات پر برکت امام موسی کاظم (ع) القاب متعدد و متنوعی به آن حضرت اختصاص داده شد که هر کدام بنا بر مناسبتی و براساس ضوابط و شرایطی، تحقق یافت. این القاب هر یک نشانگر جلوه ای از فضایل و کرامات بی شمار آن حضرت است و گواه دیگری بر عظمت بی انتهای شخصیت الهی ایشان می باشد که در این جا به تعدادی از  آن ها اشاره می شود:

کنیه آن جناب ابو الحسن اول و ابو الحسن ماضى و ابو ابراهیم و ابو على بود. همچنین معروف به عبد صالح و نفس زکیه و زین المجتهدین و وفى و صابر و امین و زاهر و کاظم شد، لقب زاهر را از آن جهت یافت که اخلاق پسندیده و بخشش فراوانش درخشید.[۴]

کاظم لقب امام موسی بن جعفر(ع)

ربیع بن عبد الرحمن گفت: به خدا قسم موسى بن جعفر (ع) از کسانى بود که آثار جلالت و کمال دانش و اطلاع از حقایق عالم در چهره‏اش دیده مى‏شد، و می دانست چه کسى ادعاى مقامش را خواهد کرد و منکر امامت و جانشینش می گردد ولى این خشم را فرو می خورد و آن چه می دانست اظهار نمی کرد از همین جهت لقب کاظم یافت.[۵]

همچنین آن حضرت‏ ‏ را از این‏ جهت‏ کاظم‏ می گفتند که‏ آن‏ جناب در برابر ستم هاى‏ ظالمین‏ و گفتار حاسدین صبر می فرمود و ‏ کظم‏ غیظ می کرد تا آن گاه که در حبس همین ستمگاران از دنیا رفت.[۶]

کودکی امام موسی کاظم (علیه السلام)

درمورد نبوغ امام موسی کاظم (ع) در کودکی معاویه بن وهب  می گوید. به خدمت امام صادق (ع) رسیدم، ابا الحسن موسى (ع) را دیدم که آن روز سه ساله بود و بزغاله ماده‏اى از بزغاله‏هاى مکّه به همراه داشت که طناب گردنش را گرفته و به آن می گفت به آن خدائى که تو را آفریده است سجده کن، آن هم سه بار این کار را کرد. کودکى به او گفت: اى آقاى من به او بگو بمیرد موسى (ع) به کودک فرمود: واى بر تو من زنده کنم و بمیرانم؟ خداوند زنده می کند و می میراند.[۷]

ابو حنیفه نعمان بن ثابت می گوید: من وارد مدینه شدم و نزد حضرت صادق (ع) رفتم، پس از این که سلام کردم و از منزلش بیرون شدم، پسرش موسى را دیدم که در راهرو خانه نشسته و هنوز کودک بود، گفتم: مرد غریب هنگامى که نزد شما باشد در کجا قضاى حاجت می کند؟ وى به من نگریست و سپس گفت: از میان آب ها، زیر درختان میوه‏دار، پشت دیوار خانه‏ها، راه­هاى کاروان رو و مسجدها اجتناب کن و بعد از این مکان‏ها در هر کجا میل دارى قضاى حاجت کن.

هنگامى که این سخن را شنیدم وى را باهوش یافته و در دلم عظمت پیدا کرد، گفتم: قربانت گردم، معصیت از کدام ناحیه است؟ وى به من نگریست و بعد گفت: بنشین تا شما را مطلع کنم، من هم نشستم، فرمود: معصیت اگر از ناحیه خداوند باشد وى عادل‏تر است از این که بندگان خود را مؤاخذه کند از گناهانى که آنان مرتکب نشده‏اند.

و اگر چنان که از ناحیه خداوند و بنده باشد در این صورت خداوند با وى شریک است، و خداوند قوى اولى است که بنده ضعیف خود را ملاحظه کند، و اگر چنانچه معصیت از طرف عبد است به تنهائى بنا بر این امر و نهى بر او مترتب است و ثواب و عقاب متوجه او خواهد بود و بهشت و دوزخ هم براى این آفریده شده، هنگامى که این مطالب را از وى شنیدم با خود گفتم « فرزندانى که برخى از نسل برخى دیگرند (همه یک دست در فضائل و برگزیدگى هستند)، و خداوند شنوا و دانا است.‏[۸]

والدین امام موسی کاظم (ع)

پدر امام موسی کاظم(ع) جعفر بن محمد (امام جعفر صادق) (ع) و نام مادرش حمیده المصفاه که ام ولد بود می باشد[۹]

مادر امام موسی کاظم (ع)

امام باقر (ع) در مورد ایشان فرمود: «حمیده فی الدنیا محموده فی الاخره»؛ در دنیا پسندیده و در آخرت ستایش شده ای. [۱۰]

حضرت حمیده به واسطه آن­که فرشتگان الهی او را حفاظت می کردند، به درجه ای از تکامل روحی و معنوی رسیده بود که خداوند او را لایق همسری و مادری امامان معصوم قرار داده بود. وی همچنین در پرتو عنایات حق توانست به بارگاه کرامت الهی راه پیدا کند. در روایتی از امام باقر(ع) آمده است: «حمیده سید الاماء مصفاه من الارجاس کسبیکه الذهب فما زالت الاملاک تحرسها حتی اذنت الی کرامه اللّه »؛[۱۱] حمیده، بزرگ کنیزان و سرور آنان است مانند شمش طلا، پاک و وارسته از پلیدی­ها است. همواره فرشتگان او را حفاظت می کردند تا اجازه راهیابی به کرامت الهی را پیدا کند.

ظاهراً مقصود از کرامت الهی، این است که به بیت عصمت و طهارت راه یافت و از دامان پاک و مطهرش نوری از انوار الهی متولد شد.

همسران امام موسی کاظم(ع)

به طور مسلم امام موسی کاظم (ع) بیش از یک همسر داشتند،[۱۲] امّا در مورد تعداد آنان، به منبعی که مورد اعتماد باشد دست نیافتیم.

یکی از همسران امام کاظم (ع) مادر امام رضا (ع) است که وی کنیزی از شمال آفریقا یا جنوب اروپا بود که به مدینه النبی انتقال یافت و او را تکتم مرسیه می نامیدند. یاقوت حموی، مرسی را از شهرهای جزیره سیسیل می داند؛[۱۳] ولی برخی گفته اند: این ناحیه همان بندر مارسی واقع در جنوب فرانسه است،[۱۴] البته مادر امام هفتم وی را که عروسش بود، طاهره نامید و گفته اند لقبش نجمه بود.

هاشم معروف حسنی می گوید: امام رضا (ع) از مادری به نام خیزران زاده شد و اضافه می کند این زن، کنیزی از نوبیه (از نواحی سودان کنونی واقع در شمال آفریقا) به نام اروی ملقّب به شقراء بوده است.[۱۵] و در پاره ای منابع این بانو با کنیه امّ البنین (مادر فرزندان) معروف گردید و نامش را به استناد سروده ای تکتم ذکر کرده اند که ترجمه اش چنین است: «برترین مردم از نظر شخصیت، پدر، قبیله، و اجداد، همانا علی (حضرت امام رضا) (ع) بزرگوار است. او را تکتم، به عنوان هشتمین سمبل دانش و بردباری و به عنوان امامی که حجت حق است برایمان به ارمغان آورد».[۱۶]

هنگامی که امام هفتم (ع) آن کنیز را خریداری نمود، اصحاب خویش را فراخواند و به ایشان فرمود: وی را جز به فرمان خداوند متعال خریداری ننموده است و چون از حضرت چگونگی ماجرا را جویا شدند، فرمودند: در رؤیایی راستین، ناگهان جدّم رسول خدا (ص) و پدرم که سلام خداوند بر آنان باد، در حالی که قطعه حریری با ایشان بود، به سویم آمدند و چون آن را گشودند، پیراهنی بود که تصویر این کنیز بر آن نقش گردیده بود. پس گفتند: ای موسی، بهترین مردمان روی زمین پس از تو، از این کنیز برایت خواهد بود، آن گاه فرمان دادند نامش را علی بگذارم … .[۱۷] تکتم برترین زنان در عصر خود، در دانش، دیانت، پرهیزکاری و متانت بود.

آن­گاه که حمیده مصفاه؛ (مادر امام کاظم(ع) وی را مالک گردید، تکتم به علامت تکریم حمیده، هرگز در مقابلش بر زمین ننشست. از نمونه های شگفت انگیزی که حمیده برای فرزندش امام کاظم (ع) بیان داشت، این بود که من شکی در پاکی او و نسلش ندارم و این کنیز را به شما بخشیدم، همانا من در عالم رؤیا، رسول اکرم (ص) را مشاهده نمودم که خطاب به من فرمودند: ای حمیده، نجمه را به فرزندت موسی (ع) ببخش که به زودی برایش بهترین مردمان زمین را به دنیا می آورد.[۱۸]

در خصوص فضایل و عبادت همسر امام موسی کاظم (ع) نقل کرده اند: در ایام شیرخوارگی امام رضا (ع)، یادآور شد، کس دیگری را که شیر دارد مشخص کنند تا او را در این زمینه کمک کند، پرسیدند مگر شیر تو کم است؟ جواب داد، نه از این بابت مشکلی ندارم؛ ولی در اثر اشتغال به شیردادن، از انجام نوافل و ذکرهای مستحبی باز می مانم؛ بدین جهت نیروی کمکی می خواهم تا از این امور بازنمانم. [۱۹]

فرزندان امام کاظم(ع)

همان‌گونه که در ابتدای این نوشتار بیان شد، دربارۀ زندگی امام کاظم(ع)، فرزندان و… نیاز به تدوین چندین جلد کتاب است، ولی در این‌جا فقط اسامی پسران و دختران آن حضرت را بیان می‌کنیم و بیش از این‌را حواله می‌دهیم به کتاب‌های انساب.

الف. اسامی فرزندان پسر امام موسی بن جعفر(ع):

بنابر مشهور؛ حضرت موسى بن جعفر(ع) سى و هفت فرزند از دختر و پسر داشتند؛ حضرت رضا(ع)، ابراهیم، عباس و قاسم هر کدام مادرهاى جداگانه‌اى داشتند.

احمد، محمد، حمزه مادرشان ام ولد بودند.

اسماعیل، جعفر، هارون، و حسن هم مادرشان ام ولد بودند.

عبد اللَّه، اسحاق، عبید اللَّه، زید، حسن، فضل، سلیمان هر یک از مادرى بودند.

فاطمه کبرى، فاطمه صغرى، رقیه، حکیمه، ام ابیها، رقیه صغرى، کلثم، ام جعفر، لبانه، زینب، خدیجه، علیه، آمنه، حسنه، بُریهه، عائشه، ام سلمه، میمونه، ام کلثوم، این افراد هم هر کدام از مادرى بودند.[۲۰]

بعضی دیگر از مورّخان، اسامی دیگری را به این اسامی اضافه کرده اند[۲۱] که به جهت اختصار از ذکر آنها صرف نظر می‌کنیم.

شهادت امام کاظم(ع)

امام کاظم (ع) در عصر قدرت بنى عباس زندگى مى‏کرد، خلیفه معاصر او هارون بسیار جاه طلب و عیاش بود، او امام کاظم را همواره تحت نظر داشت و افرادى که در مجلس درس و بحث او شرکت داشتند زیر نظر مأموران وى بودند، هارون وجود آن حضرت را تحمل نکرد و از مدینه به بغداد برد و به زندان افکند و بعد هم او را به شهادت رسانید.[۲۲]

زندانی شدن امام کاظم(ع)

حضرت امام موسى کاظم (ع) ایَّام امامتش را در میان دو نوع زندان سپرى نمود: زندان خانه‏اش که دور از تماس با مردم از خوف بنى عباس بود، و زندان بنى عباس که شدید الظُّلم و الظُّلمه بوده است.

این محدودیّت و تنگنائى تا به جائى رسیده است که چون راوى حدیث‏ می خواست روایتى را به او نسبت و استناد دهد با نام صریح او نمى‏توانسته است دهد، بلکه گاهى به کنیه او مثل ابو ابراهیم، و ابو الحسن و گاهى با القاب او مثل عَبْدِ صَالِح، و یا عَالِم و أمثالها إسناد مى‏داده است. و گاهى با اشاره مثل عَنِ الرَّجُلِ «از آن مرد».

به دلیل آن که تضییق بر آن حضرت از جانب خلفای  عبّاسیّ همچون منصور، و مهدى، و هادى بسیار بوده بنابر این تقیّه در آن ایّام بسیار شدید بود از این رو می بینیم که نام مبارک آن حضرت بسیار اندک در حدیث به میان آمده است، هنوز هارون الرّشید بر تخت سلطنت استقرار نیافته بود که آن حضرت را زندانى نمود. آن حضرت سال های بسیاری[۲۳] را بدین منوال سپرى کرد که گاهى او را به زندان مى‏بردند، و گاهى از آن آزاد مى‏نمودند. و این مدّت، حدود تمام زمانى مى‏باشد که وى با امارت هارون الرّشید در حیات بوده است.[۲۴]

هارون آن حضرت را در بیستم ماه شوال سال ۱۷۹ از مدینه به بغداد آورد، هارون در ماه رمضان از سفر عمره خود به مدینه برگشت و آهنگ حج نمود و آن حضرت را با خود برد و از بصره برگشت و او را نزد عیسى بن جعفر زندانى کرد و سپس او را به بغداد روانه کرد و نزد سندى بن شاهک زندانى ساخت و در زندان او وفات کرد[۲۵]

سبب زندانی شدن و شهادت امام کاظم (ع)

با توجه به این که خلفا نوعاً از یک طرف به جایگاه غصبی خودشان آگاه بوده و از طرفی نیز می دانستند چه کسانی صاحبان واقعی امر خلافت هستند؛ از این رو برای حفظ جایگاه و موقعیتشان، امامان معصوم را که رقیب خود می دانستند تحت نظر داشته و گاهی نیز در زندان افکنده و در نهایت به شهادت می رساندند و در این رابطه بهانه هایی نیز پیدا می کردند که در مورد شهادت امام موسی کاظم (ع) به دو مورد اشاره می کنیم.

الف. هارون الرشید از حضرت موسى بن جعفر (ع) خواست که حدود فدک را شرح دهد، به این هدف که آن را به امام (ع) پس بدهد، امام از بیان حدود فدک ابا کرد تا آن که هارون الرشید اصرار نمود فرمود: اگر حدود آن را بگویم به صاحبش ردّ نمى‏کنى. هارون گفت: «بحقّ جدّک الّا فعلت».

امام فرمود: حدّ اول آن عریش مصر و حدّ دوم دومه الجندل و حدّ سوم تیما (سیف البحر) و حدّ چهارم کوه­هاى احد از مدینه.

خلیفه عباسى با تعجب گفت: همه اینها؟! فرمود: آرى همه اینها، زیرا همه از زمین هائى است که رسول خدا اسب و شتر بر آن نرانده است مهدى گفت: مقدار زیادى است و در باره آن تأمل مى‏کنم.

طبق نقل ابن شهرآشوب، هارون رنگش دگرگون شد و دستور داد امام کاظم (ع) را زندانى کنند، حضرت فرمود: مى‏دانستم که اگر حدود فدک را بگویم مرا خواهد کشت.[۲۶]

ب. … محمّد بن اسماعیل فرزند امام جعفر صادق (ع)(پسر برادر امام کاظم(ع))به عراق به طرف در خانه هارون رفت با همان لباس هاى سفر قبل از آن که در محلى فرود آید اجازه ورود خواست. گفت: بگو محمّد بن اسماعیل بن جعفر بر در خانه اجازه می خواهد. دربان گفت: برو اول لباس هاى سفرت را تغییر بده بیا تا بدون اجازه ترا وارد کنم حالا امیر المؤمنین خوابیده است گفت: به امیر المؤمنین خواهم گفت که من آمدم ولى تو اجازه ندادى.

دربان پیش هارون رفت و جریان را گفت. هارون اجازه ورود داد محمّد وارد شد به محض ورود گفت یا امیر المؤمنین دو خلیفه در روى زمین وجود دارد موسى بن جعفر در مدینه هست که برایش خراج مى‏آورند و تو در عراق خراج می گیرى هارون گفت: ترا به خدا قسم راست می گوئى.

گفت: به خدا راست می گویم دستور داد صد هزار درهم به او بدهند همین که پول ها را دریافت کرد همان شب دردى بر او مستولى گشت که نیمه شب از دنیا رفت مال را دو مرتبه به بیت المال برگرداندند.[۲۷]

رشید در همان سال به حجّ رفت، و چون وارد مدینه شد موسى بن جعفر (ع) را دستگیر کرد، و در هودجى نشانده او را به بغداد آورد، در نزد سندى بن شاهک زندانى کرد. در این وقت رشید در رقّه بود، و از آن جا فرمان قتل وى را صادر کرد، و موسى بن جعفر (ع) پنهانى به قتل رسید.[۲۸]

تاریخ شهادت امام کاظم (ع)

امام کاظم در بیست و پنجم ماه رجب سال یک صد و هشتاد و سه[۲۹] و یا به نقل مرحوم کلینی در ششم ماه رجب سال ۱۸۲[۳۰]‏ در زندان سندى بن شاهک در شهر بغداد دیده از جهان بست امام موسى بن جعفر (ع) در هنگام وفات پنجاه و پنج یا پنجاه و چهار سال از عمر شریفش گذشته شده بود.

تجهیز جنازه امام کاظم (ع)

در مورد غسل دادن بدن امام کاظم (ع) دو دسته روایات وجود دارد که به نقل هر دو گروه می­پردازیم.

الف. هنگامى که وفات موسى بن جعفر (ع) نزدیک شد به سندى بن شاهک فرمود یکى از غلامان وى را حاضر کند تا حضرت را غسل و کفن نماید سندى درخواست آن جناب را اجابت کرد، سندى بن شاهک می­گفت: من از وى خواهش کردم تا اجازه دهد من او را غسل دهم و کفن کنم ولی وى امتناع کرد و فرمود: ما خاندان مهریه زنان و مخارج مکه و کفن‏هاى مردگان را از اموال خالص و طاهر خود خارج می­کنیم اکنون کفن من در نزدم محفوظ است، و اینک میل دارم غلام من این موضوع را انجام دهد گفته شده سلیمان بن منصور جنازه موسى بن جعفر(ع)  را از دست عمال دولتى گرفت و بدنش را غسل داد و او را با کفن مخصوص که پانصد دینار ارزش داشت و قرآن را بر وى نوشته بود کفن کرد، و با پاى پیاده در دنبال جنازه حرکت می­کرد و جلوی پیراهنش را هم شکافت و با جنازه تا مقابر قریش آمد و حضرت را در آن جا به خاک سپرد.[۳۱]

ب. بر خلاف روایت بالا در روایات دیگری آمده؛ احمد بن عمر حلال می­گوید: به امام رضا (ع) گفتم: که آنها (یعنى واقفیه که منکر امامت امام رضا و منکر مرگ امام کاظم (ع) بودند ما را محاکمه نموده و مى‏گویند امام را جز امام غسل نمی­دهد (یعنى امام کاظم که مرده است امام رضا در مدینه بوده و از کجا او را غسل داده) می­گوید: امام (ع) به من فرمود: آنها چه مى‏دانند که چه کسى او را غسل داده است، تو در جواب آنها چه گفتى؟ می­گوید: گفتم: قربانت به آنها گفتم که اگر مولاى من بگوید او را زیر عرش پروردگار غسل دادم محققاً راست گفته و اگر بگوید او را در دل زمین غسل دادم محققاً راست گفته، فرمود: این چنین نه. می­گوید گفتم: پس چه جوابى به آن بگویم؟ فرمود: صریح بگو که من او را غسل دادم، گفتم: بگویم که شما او را غسل دادید؟ فرمود: آرى.[۳۲]

گفتنی است که بین این دو روایت تعارضی وجود ندارد، زیرا ممکن است در ظاهر سلیمان بن منصور مراسم تجهیز را به عهده گرفته باشد و امام (ع) نیز خودشان را رسانده باشند و غسل داده باشند.

انکارشهادت امام کاظم (ع)

چون حضرت از دنیا رفت سندى بن شاهک فقهاء و بزرگان اهل بغداد (که در میان ایشان بود هیثم بن عدى و دیگران بودند) را به نزد آن بزرگوار گرد آورده پس همگى جنازه موسى بن جعفر (ع) را نگریستند و دیدند اثرى از زخم یا خفگى در بدن آن بزرگوار نیست، و همه را گواه گرفت که او به مرگ طبیعى از دنیا رفته و آنان همگى به این مطلب گواهى دادند، پس جنازه آن حضرت را از زندان بیرون آورده کنار پل بغداد گذاردند، و جار زدند این موسى بن جعفر است که مرده است او را بنگرید، مردم مى‏آمدند و چهره آن جناب را به دقت مى‏نگریستند و می­رفتند، در زمان حضرت موسى بن جعفر (ع) گروهى به نام واقفیه بودند که گمان می­کردند آن حضرت همان قائم منتظر و مهدى موعود است، و حبس و زندان او را همان غیبتى می­دانستند که براى امام قائم ذکر شده؛ از این رو پس از شهادت آن حضرت یحیى بن خالد دستور داد جار بزنند: این موسى بن جعفر است که رافضیان گمان مى‏کردند امام قائم است و نخواهد مرد پس او را بنگرید، و مردم نگاه می­کرده می­دیدند که آن حضرت مرده است.[۳۳]

مرقد امام کاظم (ع)

بعد از این که امام کاظم (ع) توسط سندی بن شاهک به شهادت رسید در مدینه السلام (کاظمین)[۳۴] در قبرستان معروف به قبرستان قریش دفن شد.[۳۵]

ثواب زیارت امام کاظم (ع)

زیارت بزرگان و اولیای نعمت در زمان حیات و بعد از مردن، به نحوی شکرگزاری و قدردانی و انجام وظیفه است، امّا با این حال خداوند تبارک و تعالی از باب تفضّل ثوابی نیز برای این نوع زیارت در نظر گرفته است از جمله برای زیارت امام کاظم (ع) که در این جا به دو حدیث اشاره می­کنیم.

الف. راوى مى‏گوید خدمت امام رضا (ع) عرض کردم: کسى که قبر یکى از امامان (ع) را زیارت نماید چه ثوابى دارد؟ حضرت فرمود: ثواب زیارت قبر امام حسین (ع) را دارد. عرض کردم: کسى که قبر امام کاظم (ع) را زیارت نماید، چه ثوابى دارد؟ فرمودند: ثواب زیارت قبر امام حسین علیه السّلام را دارد.[۳۶]

ب. یکی از یاران امام رضا (ع) به نام  محمّد بن الحسن، می­گوید: محضر امام رضا (ع) عرض کردم: فدایت شوم زیارت قبر حضرت ابى الحسن (ع) در بغداد بر ما مشقت دارد، ثواب کسى که ایشان را زیارت کند چیست؟ حضرت فرمودند: ثوابش مثل ثواب کسى است که قبر حسین (ع) را زیارت کند.[۳۷]

امامت امام کاظم (ع)

با توجه به این که برای تشخیص و اثبات امامت هر امامی، از راه های متعددی، مانند نصوص معصومان (ع) و تصریح امام پیشین استفاده شده

و دربارۀ امامت امام موسی بن جعفر (ع) نیز از همین راه ها بهره برده شده است، امّا با وجود این، برخی از شیعیان، معتقد به امامت آن حضرت نشده بلکه به امامت عبد الله افطح و یا اسماعیل از فرزندان امام جعفر صادق (ع) باور پیدا کردند که در مباحث آینده به آن پرداخته می­شود.

دلائل امامت موسى بن جعفر (ع)‏

برای تشخیص و اثبات امامت هر امامی، راه های متعددی وجود دارد، مانند نصوص معصومان (ع) به طور اعم، تصریح امام پیشین، از راه های سؤالاتی که انسان های عادی غیر امام از عهدۀ پاسخ آن بر نمی­آیند، کرامات و معجزات.

دربارۀ امامت امام موسی بن جعفر (ع) نیز همین راه ها وجود دارد که در مباحث آینده به آن پرداخته می­شود.

امام کاظم و نصوص معصومان(ع)

با توجه به این که یکی از راه های شناخت امام، معرفی معصوم و امام پیشین است؛ از این رو در این مقال به برخی از سخنان امام صادق (ع) پیرامون امامت امام موسی کاظم (ع) اشاره می کنیم.

الف. فیض بن مختار ضمن حدیث مفصّلى می­گوید: حضرت صادق (ع) در باره موسى بن جعفر (ع) فرمود: او امام شما است که از وى پرسیدى، اکنون برخیز و به امامت‏ وى اقرار کن من برخاستم و دست و پیشانى او را بوسیدم و براى وى در پیش­گاه خداوند دعا کردم.

حضرت صادق (ع) فرمود: مرا در آشکار کردن این موضوع اذن نداده‏اند، عرض کردم: قربانت گردم این مطلب را جاى دیگر هم ذکر کنم؟ فرمود: آرى به خاندان و فرزندان و دوستانت می­توانى بگوئى، من هم به یونس بن ظبیان که از دوستان من بود جریان را گفتم وى خوشحال شد و خداوند را سپاس‏گزارى کرد، بعد گفت: نه، به خداوند سوگند من این مطلب را باید از خودش بشنوم و او با عجله بیرون شد و من هم از دنبال او راه افتادم، هنگامى که جلوی منزل امام رسیدم شنیدم حضرت می­فرماید: اى یونس مطلب همان است که فیض به تو گفت، یونس عرض کرد: شنیدم و اطاعت کردم، امام (ع) فرمود: این قضیه را دیگر در جاى دیگرى نقل نکن.[۳۸]

ب. صفوان جمال می­گوید: از حضرت صادق (ع) پرسیدم امام بعد از شما کیست؟

فرمود: امام بازى نمی­کند و کارهاى بیهوده انجام نمی­دهد، در این هنگام موسى بن جعفر (ع) وارد شد، در حالى که کودک بود و بز کوچکى را هم با خود همراه داشت، او را مخاطب ساخته و می­گفت: براى خداوند سجده کن، امام صادق (ع) او را به خود چسبانید و گفت: پدر و مادرم فداى آن کس باد که لهو و لعب ندارد و کار بیهوده انجام نمی­دهد.[۳۹]

ج. على بن جعفر می­گفت پدر بزرگوارم به گروهى از خواص و نزدیکان خود توصیه می­فرمود تا می­توانید دست از نیکى به فرزندم موسى (ع) بر مدارید زیرا او از همه فرزندان من برتر و بالاتر است و او خلیفه پس از من و جانشین من و حجت خدا بر همه آفریدگان است.[۴۰]

د. یزید بن سلیط زیدى گفت: در راه مکه با گروهى خدمت حضرت صادق (ع)‏ رسیدیم، عرض کردم پدر و مادرم فدایت، شما پیشوایان پاک نهاد هستید هیچ کس را از مرگ گریزى نیست مرا مفتخر به شناختن امام بعد از خود بنما تا به بازماندگان خود سفارش کنم.

حضرت فرمود: بسیار خوب اینها فرزندان من هستند این (اشاره به موسى بن جعفر (ع)‏ نمود) سرور آنها است، در مورد آنچه مردم نیاز داشته باشند، او گنجینه علم و درک و معرفت است و در اختلافات دینى، او داراى امتیاز حسن خلق و خوش معاشرتى است و یکى از واسطه­های بین مردم و خدا است، در او یک امتیاز دیگرى است که از همه اینها بهتر است.

پدرم گفت: آقا بفرمائید آن امتیاز چیست؟ فرمود: فریادرس و پناه این امت و گنجینه علم و نور و درک و حکمت، از او به وجود مى‏آید. بهترین فرزندى است که سبب جلوگیرى از خونریزى مى‏شود و اختلاف به وسیله او رفع می گردد باعث اتّحاد و اجتماع مى‏شود. خدا به وسیله او برهنگان را می پوشاند و گرسنگان را سیر می کند و وحشت‏زده‏ها ایمن می­شوند سبب نزول باران می­گردد بهترین موجودى است که خداوند بستگان او را قبل از بالغ شدن او بشارت می­دهد. راهنماى مردم است سخنش حکمت و خاموشى او علم است، جواب‏گوى تمام مسائل اختلافى مردم است پدرم گفت: آقا بعد از خود فرزندى خواهد داشت فرمود بلى.[۴۱]

هـ. از داود بن کثیر روایت شده است که گفت: «به امام صادق (ع) عرض کردم: قربانت گردم، فدایت شوم، اگر (براى شما) اتّفاقى بیفتد، به چه کسى رجوع کنم، فرمود: به فرزندم موسى». داود بن کثیر ادامه مى‏دهد: «سپس آن اتّفاق افتاد، و من- به خدا قسم- در مورد حضرت موسى بن جعفر (ع) ذرّه‏اى شکّ به خود راه ندادم.[۴۲]‏

و. مفضل بن عمر گفت: خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم عرض‏ کردم آقا اگر ما را آشنا به خلف و جانشین خود می کردى خوب بود. فرمود: مفضل امام بعد از من پسرم موسى ولى خلف منتظر که آرزوى ظهورش هست م ح م د پسر حسن بن على بن محمّد بن على بن موسى (ع) است.[۴۳]

ز. ابراهیم کرخى گفت: خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم آن جا نشسته بودم که حضرت موسى بن جعفر (ع) وارد شد، پسر بچه‏اى بود از جاى حرکت کرده او را بوسیدم و نشستم امام صادق (ع) فرمود ابراهیم این پسرم بعد از من امام تو است گروهى در باره شناسائى او گمراه می­شوند و گروهى به سعادت می رسند خداوند قاتلان او را لعنت کند و عذابشان را دو چندان نماید از این فرزندم پسرى به وجود مى‏آید که بهترین فرد روى زمین است هم نام با جد بزرگوارش و وارث علم و احکام و فضائل اوست گنجینه امامت و حکمت است او را ستمگرى از فلان خانواده می­کشد پس از وقایع شنیدنى به واسطه حسادت، خداوند خواسته خود را اجرا مى‏کند گرچه کافران مایل نباشند از نژاد او بقیه دوازده امامى که خداوند آنها را به لطف خویش امتیاز بخشید و در فردوس برین جاى دارند خارج می­کند کسى که اقرار به دوازدهمى داشته باشد مانند کسى است که با شمشیر برهنه دفاع از پیغمبر اکرم(ص) نماید.

گفت در این موقع یکى از غلامان بنى امیه وارد شد سخن امام قطع گردید یازده مرتبه خدمت آن جناب رسیدم تا شاید دنباله فرمایش خود را تکمیل کند ولى ممکن نشد، دو سال بعد خدمت آن آقا نشسته بودم فرمود: ابراهیم، او برطرف‏کننده ناراحتى است از شیعیانش پس از گرفتارى شدید و بلاى طولانى و ترس و اندوه زیاد، خوشا به حال کسى که آن زمان را درک کند، همین قدر ترا کافى است ابراهیم! آن قدر خوشحال شدم که سابقه نداشت.[۴۴]

حـ. مفضل بن عمر می گوید: خدمت حضرت صادق (ع) بودیم که ابو ابراهیم (موسی بن جعفر) در حالى که کودک بود وارد شد، حضرت فرمود: او را به یاران مورد اعتمادت وصیت کن و امر او را براى آنان اظهار نما.[۴۵]

ط. فیض بن مختار می­گوید: به حضرت صادق (ع) عرض کردم: دستم را بگیر و از آتش بیرونم کن، پس از تو کدام کس بر ما امام است؟ در این هنگام ابو ابراهیم (موسی بن جعفر) بر ما وارد شد، فرمود: امام شما این است اکنون به وى چنگ بزن.[۴۶]

ی. عیسى بن عبد اللَّه می گوید: به حضرت صادق (ع) عرض کردم: اگر حادثه‏اى پیش آمد کرد و خداوند این طور حادثه‏اى پیش نیاورد، من به امامت کدام شخص معتقد گردم؟ حضرت در این وقت به طرف پسرش موسى اشاره کردند، عرض کردم: اگر براى وى حادثه‏اى پیش آمد کرد به چه کسی رجوع کنم؟ فرمود: به فرزندش، عرض کردم: اگر براى وى پیش آمدى بشود و از وى پسر کوچک و برادر بزرگ ترى بماند؟

فرمود: به فرزندش رجوع کن، و بعد از این همان طور عمل نما. عرض کردم: اگر او را نشناختم و جاى او را هم ندانستم چه کنم؟ فرمود: می­گوئى: «اللهمّ إنی أتولّى من بقى من حججک من ولد الامام الماضى»[۴۷]  همین اندازه برایت ان شاء اللَّه کفایت می­کند.[۴۸]

ک. سلیمان بن خالد می­گوید: حضرت صادق (ع) فرزندش ابو الحسن موسى (ع) را نزد خود طلبید در حالى که ما در خدمت وى بودیم، فرمودند: پس از من به این چنگ بزنید، قسم به خداوند این بعد از من امام شما است.[۴۹]

کرامات و معجزات امام کاظم (ع)

نظر به این که همه معصومان (ع) دارای کرامات و معجزات هستند امام موسی کاظم(ع) نیز از این قاعده مستثنی نیست چنان که برای آن حضرت کراماتی نقل شده که در این جا به گوشه ای از آنها اشاره می شود:

الف.  زکریا بن آدم گفت: از حضرت رضا (ع) شنیدم، می فرمود: پدرم از کسانى بود که در گهواره سخن می گفت.

ب. اصبغ بن موسى گفت: مردى از دوستان به وسیله من صد دینار براى موسى بن جعفر (ع) فرستاد، خودم نیز سرمایه‏اى به همراه داشتم وقتى وارد مدینه شدم دینارهاى آن مرد را با دینارهاى خودم شست و شو دادم و با مشک آنها را معطر کردم بعد پول­هاى دوستم را شمردم و نود و نه دینار بود، یک دینار از خودم شستم و به روى آنها گذاشتم و مشک بر آن پاشیدم آن را در یک کیسه گذاشتم.

شب خدمت موسى بن جعفر (ع) رسیدم عرض کردم: فدایت شوم من مختصرى پول آورده‏ام تا بدین وسیله عرض ارادت به شما و انجام وظیفه نموده باشم، فرمود: بده، دینارهاى خود را تقدیم کردم، سپس گفتم: فلانى که از ارادتمندان شما است مبلغى به وسیله من فرستاده. فرمود: بده، کیسه را تقدیم کردم فرمود: روى زمین بریز. آن را روى زمین ریختم با دست آنها را از هم پاشید و دینار مرا جدا نموده فرمود: او صد دینار با وزن به تو داده نه صد عدد (که تو یک دینار از خود روى آن نهادى).

ج. هشام بن حکم گفت: در بین راه مکه تصمیم داشتم شترى بخرم برخورد به موسى بن جعفر(ع) کردم همین که آن جناب را دیدم در یک کاغذ نوشتم آقا تصمیم به خریدن این شتر را دارم چه صلاح می دانى؟ نگاهى به شتر نمود فرمود اشکالى ندارد اگر احساس ضعف در او نمودى چند لقمه‏اى خوراک به او بده.

شتر را خریدم و از او ناراحتى ندیدم تا نزدیک کوفه رسیدیم در یکى از منزل­ها که بار سنگینى داشت خود را به زمین انداخت و دست پا می­زد نزدیک به مرگ بود غلام‏ها رفتند که بارهایش را بردارند یادم از فرمایش امام آمد مقدارى خوراک خواستم هنوز بیش از هفت لقمه به او نداده بودند که با بار از جاى حرکت کرد.

د. ابن بطائنى از پدرش نقل کرد که گفت وارد مدینه شدم سخت مریض بودم به طورى که هر کس مى‏آمد نمی­شناختم به علت تب شدیدى که داشتم حواس خود را از دست داده بودم اسحاق بن عمار گفت سه روز در مدینه ماندم یقین داشتم که تو می­میرى خواستم در نماز و دفنت شرکت کنم ولى بعد از رفتن او من به هوش آمدم به دوستانم گفتم کیسه پولم را بگشائید و صد دینار بیرون آورید بین دوستان تقسیم کنید حضرت موسى بن جعفر(ع) برایم ظرف آبى فرستاد. آورنده ظرف گفت حضرت موسى بن جعفر(ع)  فرموده این آب شفاى تو است ان شاء اللَّه بیاشام همین که آب را آشامیدم حالم خوب شد و آن ناراحتى معده که داشتم برطرف گردید. خدمت موسى بن جعفر (ع) رفتم فرمود على چند مرتبه اجل تو را فرا رسید.

به جانب مکه رفتم در آن حال اسحاق بن عمار را دیدم گفت به خدا قسم سه روز در مدینه ماندم یقین داشتم تو خواهى مرد بگو ببینم چه شد من کار خود را به او گفتم و توضیح دادم که حضرت موسى بن جعفر (ع) فرمود خداوند چند مرتبه به من عمر تازه داده و گرفتار این ناراحتى شده‏ام گفتم اسحاق او امام پسر امام است با این دلیل‏ها می توان امام را شناخت.

هـ. اسماعیل بن سلام و فلان بن حمید گفتند: على بن یقطین از پى ما فرستاده گفت دو شتر بخرید این پول­ها و نامه‏ها را در مدینه به موسى بن جعفر (ع) برسانید سعى کنید از جاده کناره بگیرید تا کسى متوجه شما نشود.

گفت وارد کوفه شدیم دو شتر خریدیم و زاد و توشه تهیه نموده به راه افتادیم پیوسته از جاده فاصله داشتیم بالاخره به بطن الرمه (منزلى است از بصره به طرف مدینه) رسیدیم.

شترها را بستیم براى آنها علوفه ریختیم و برای غذا خوردن نشستیم در همین بین سوارى رسید که به همراه او غلامى بود تا نزدیک شد دیدیم موسى بن جعفر (ع) است حرکت کرده سلام نمودیم شتر‏ها و پول ها را تقدیم نمودیم از آستین خود چند نامه خارج نموده به ما داد. فرمود: این جواب نامه‏هاى شما است.

عرض کردیم: آقا زاد و توشه ما کم است اگر اجازه دهى وارد مدینه شویم حضرت رسول (ص) را زیارت کنیم و توشه نیز برداریم. فرمود: خوراکى شما را ببینم هر چه داشتیم نشان دادیم با دست آنها را زیر و رو نموده فرمود: این خوراکى، شما را به کوفه می رساند و پیغمبر را هم زیارت کردید من نماز صبح را با آنها در مدینه خوانده‏ام تصمیم دارم نماز ظهر را با آنها در مدینه بخوانم در پناه خدا برگردید.

و. شعیب عقرقوفى گفت: قبل از این که چیزى بگویم حضرت موسى بن جعفر(ع) فرمود: فردا یک نفر از اهالى مغرب تو را خواهد دید و از من می­پرسد به او بگو به خدا قسم موسى بن جعفر(ع) امامى است که حضرت صادق(ع) تعیین نموده وقتى از مسائل حلال و حرام پرسید از طرف من جواب بده.

عرض کردم: آقا چه نشانه‏اى دارد؟ فرمود: مردى بلند قد و تنومند به نام یعقوب است وقتى ترا دید هر چه پرسید جوابش را بده او بزرگ فامیل خود محسوب مى‏شود، اگر علاقه داشت مرا ببیند او را بیاور.

شعیب گفت: من مشغول طواف بودم که مردى بلند قد و تنومند گفت: می خواهم از تو سؤالى در باره امامت بکنم. گفتم: چه کسى؟ گفت: فلانى پرسیدم اسم تو چیست؟ گفت: یعقوب. گفتم: اهل کجا هستى؟ گفت: مردى از اهالى مغربم پرسیدم از کجا مرا شناختى؟

گفت: در خواب به من گفتند شعیب را ملاقات کن و هر چه مایلى از او بپرس پیوسته جویاى تو بودم تا نشانت دادند گفتم: همین جا بنشین تا طوافم تمام شود پس‏ از طواف آمدم با او صحبت کردم مردى فهمیده بود.

گفت: مرا خدمت موسى بن جعفر(ع) ببر دستش را گرفته از امام اجازه خواستم اجازه فرمود: همین که چشمش به او افتاد فرمود: یعقوب دیروز وارد شدى بین تو و برادرت در فلان محل اختلاف شد به طورى که به یک دیگر ناسزا گفتید ولى متوجه باش این روش من و پدران ارجمندم نیست، و هرگز کسى را به چنین کارى دستور نمی دهم، از خداى یکتا بترس بین شما دو نفر با مرگ جدائى نیفتد برادرت قبل از این که به وطن برسد در همین سفر خواهد مرد. تو نیز از کارى که کردى پشیمان خواهى شد، به واسطه این قطع خویشاوندى که کردید خدا عمر شما را کوتاه کرد.

یعقوب عرض کرد: آقا مرگ من چه وقت است؟ فرمود: اجل تو نیز فرا رسیده بود ولى مهربانى که در فلان محل نسبت به عمه‏ات روا داشتى بیست سال بر عمر تو افزود.

یعقوب بعدها به مکه آمده بود مرا دید. گفت: برادرم در همان سفر به خانواده خود نرسید در بین راه مرد او را دفن کردیم.

ز. سلیمان بن عبد اللَّه گفت: در خدمت موسى بن جعفر(ع) نشسته بودم که زنى را آوردند صورتش به پشت برگشته بود حضرت (ع) یک دست را روى پیشانى او گذاشت و دست دیگر را به پشت سرش آن گاه فرمود: در حقیقت، خدا وضع و موقعیت هیچ ملتى را دگرگون نمی سازد، تا زمانى که خود آن ملت وضع و راه و روش خود را (بر خلاف احکام خدا) تغییر دهند،[۵۰] صورتش را به حالت اول برگرداند فرمود: مبادا چنین کارى را دو مرتبه بکنى.

عرض کردند: آقا مگر چه کرده؟ فرمود: باید خودش بگوید. از خودش پرسیدند گفت: من هوو داشتم مشغول نماز بودم خیال کردم شوهرم با او است صورت برگرداندم تا آنها را تماشا کنم دیدم آن زن تنها نشسته شوهرم آنجا نیست صورتم به همان حالت ماند.

حـ. على بن جعفر گفت: یکى از کنیزان موسى بن جعفر (ع) که آب براى وضوى آن جناب ترتیب می داد و زنى راست­گو و پاک­نهاد بود گفت: در قدید که محلى است نزدیک مکه براى وضو آب روى دست آن حضرت (ع) می ریختم امام (ع) روى یک منبر بود. آب در ناودان جارى شد: ناگاه چشمم بدو گوشواره طلا افتاد که نگینى از درّ داشت که مانند آن را ندیده بودم.

امام (ع) سر به جانب من بلند نموده فرمود: دیدى، عرض کردم: بلى.

فرمود: روى او را با خاک بپوشان و به هیچ کس نگو این کار را کردم و به کسى نگفتم تا از دنیا رفت.

ط. موسى بن بکر گفت: حضرت موسى بن جعفر (ع) نامه‏اى به من داد که در آن چیزهائى خواسته بود برایش تهیه کنم. من نامه را زیر جا نماز گذاشتم کوتاهى کردم وقتى رفتم خدمت آقا دیدم نامه دست خود امام است: از نامه پرسید گفتم در خانه است، فرمود: موسى وقتى کارى به تو می گویم انجام بده تا بر تو خشم نگیرم. ابن بکیر می­گوید فهمیدم که مأموران جنّی آن نامه را به امام داده‏اند.[۵۱]

ی. عبدالله بن سنان می­گوید: برای هارون الرشید لباس­های ارزشمند و زیبایی آورده بودند. هارون آنها را به علی بن یقطین وزیر خود بخشید و از جمله آن لباس­ها، لباسی بود که از خز و طلا بافته شده بود که به لباس پادشاهان شباهت داشت.

علی بن یقیطین لباس­ها را به اضافه اموال دیگر برای مولایش موسی بن جعفر (ع) فرستاد.

امام (ع) همه را پذیرفت ولی آن لباس مخصوص را توسط شخص دیگری برای علی بن یقطین فرستاد، سپس برایش نامه ای نوشت که این لباس را از منزل خارج مکن یک وقت مورد احتیاج تو واقع می شود. پس از چند روز علی بن یقطین بر یکی از غلامان خود خشم کرد و او را از خدمت عزل کرد. همان غلام پیش هارون الرشید سخن چینی نمود که علی بن یقیطین قائل به امامت موسی بن جعفر (ع) است و خمس اموال خود را همه ساله برای او می فرستد و همان لباسی را که شما به او بخشیدید برای موسی بن جعفر (ع) در فلان روز فرستاده است.

هارون بسیار خشمگین شد و گفت باید این کار را کشف کنم. فوراً شخصی را فرستاد تا علی بن یقیطین به نزد او آید به محض ورود پرسید لباس مخصوصی که به تو دادم چه کرده ای؟

گفت: در خانه است و آن را در پارچه ای پیچیده ام و هر صبح و شام باز می کنم و نگاه می نمایم و از لحاظ تبرک آن را می بوسم. هارون گفت هم اکنون آن را بیاور.

علی بن یقیطین یکی از خدام خود را فرستاد و گفت در فلان اتاق داخل فلان صندوق در پارچه ای پیچیده است فوراً بیاور. غلام رفت و آورد.

هارون دید لباس در میان پارچه ای گذاشته شده و معطر است خشمش فرو نشست و گفت: آن را به منزل خود برگردان دیگر سخن کسی را درباره تو قبول نمی کنم و جایزه زیادی به او بخشید.

دستور داد غلامی را که سخن چینی کرد بود هزار تازیانه بزنند هنوز بیش از پانصد تازیانه نزده بودند که مرد.[۵۲]

ک. یک روز علی بن یقطین نامه ای به امام موسی بن جعفر (ع) نوشت که ای پسر رسول خدا (ص) بین مسلمانان در مسح پا اختلاف وجود دارد اگر به خط شریف خود چیزی بنویسید تا بر آن عمل کنیم بسیار خوب است. جواب رسید که ای علی بن یقطین باید این طور وضو بگیری.

سه مرتبه مضمضه می کنی و سه مرتبه استنشاق و سه مرتبه صورت را شست­وشو می دهی و آب را به داخل محاص خود می رسانی بعد تمام سر و روی و گوش و داخل آن را مسح می کنی و سه مرتبه دو پایت را تا ساق می شویی مبادا با دستوری که دادم مخالفت بنمایی. همین که نامه به علی بن یقطین رسید از فرمایش امام (ع) در شگفت شد؛ زیرا مخالف طریقه مشهور در میان شیعه بود، ولی گفت امام پیشوای من است هر چه بفرماید وظیفه من خواهد بود و به همان طریق عمل می کرد تا این که از او پیش هارون الرشید سخن چینی کردند.

هارون به یکی از خواص خود گفت درباره علی بن یقطین خیلی حرف می زنند و من چندین مرتبه او را آزمایش کرده­ام و خلاف آن ظاهر شده است آن شخص گفت: چون رافضیان در وضو با ما اختلاف دارند و پاها را نمی شویند خوب است جناب خلیفه به طوری که او مطلع نشود از محلی ببینید چگونه وضو می گیرد با این آزمایش کشف واقع خواهد شد. هارون مدّتی صبر کرد تا این که روزی علی بن یقطین را به کاری در منزل واداشت و وقت نماز رسید.

علی بن یقطین در اتاق مخصوصی وضو می گرفت و نماز می خواند. همین که موقع نماز شد هارون در محلی که علی بن یقطین او را نمی­دید ایستاده و مشاهده می کرد. علی آب خواست و به طوری که امام (ع) دستور داده بود وضو گرفت. هارون دیگر نتوانست صبر کند از محل خود بیرون آمد و گفت بعد از این سخن هیچ کس را درباره تو قبول نمی کنم از این رو علی بن یقطین در نزد هارون به مقام ارجمندی رسید.

پس ازاین جریان نامه موسی بن جعفر (ع) به او رسید و در آن نامه نوشته بود یا علی بعد از این به طوری که خداوند واجب کرده وضو بگیر. صورتت را یک مرتبه از جهت وجوب بشوی ومرتبه دوم از جهت آن که شاداب شود و دست هایت را از مرفق همان طور شست­وشو ده و با بقیه رطوبت دست­ها سر و پاهایت را از انگشتان تا ساق مسح کن آنچه بر تو می ترسیدم برطرف شد.[۵۳]

فارسی صحبت کردن امام کاظم (ع)

ابو بصیر مى‏گوید: به موسى بن جعفر (ع) گفتم: فدایت گردم، امام به چه چیزى شناخته مى‏شود؟ فرمود: به چند چیز،… با مردم با همه زبان­ها سخن بگوید. امام کاظم (ع) آن­گاه به من فرمود: اى ابو محمد! پیش از آن­که از این جا برخیزى نشانه و آیتى به تو نشان خواهم داد. چیزى نگذشت که مردى خراسانى به حضور ایشان آمد و با زبان عربى سخن گفت و موسى بن جعفر (ع) به فارسى پاسخ او را داد.

مرد خراسانى گفت: به خدا سوگند تنها چیزى که موجب شد عربى سخن بگویم، این بود که گمان مى‏کردم شما زبان فارسى را خوب نمى‏دانید. امام فرمود: سبحان الله‏ اگر نتوانم به خوبى پاسخ ترا به فارسى بدهم چه فضیلتى بر تو دارم که سزاوار امامت باشد. سپس به من فرمود: اى ابا محمد! سخن هیچ یک از مردم و آواى پرندگان و سخن هر چیزى که جان داشته باشد، بر امام پوشیده نمى‏ماند.[۵۴]

مدعیان امامت دورۀ امامت امام کاظم (ع)

در هر دوره ای تعدادی از فرصت طلب­ها وجود دارند که با سوء استفاده از باورها و مقدسات مردم، تلاش می کنند تا آنان را فریب داده و حق را ناحق و ناحق را حق جلوه دهند، امّا خداوند از دانشمندان عهد گرفته که موجبات روشنگری مردم را فراهم نمایند.

با وجود خفقان شدید دورۀ پس از امام صادق (ع) برخی از فرزندان آن حضرت (ع)، با تحریک عده ای از دنیا طلبان ادعای امامت نمودند که با فریب مردم آنان را دور خود جمع نمودند که در مباحث آینده با تفصیل به آن خواهیم پرداخت.

عبدالله افطح و امامت امام موسی کاظم (ع)

پس از آن که امام جعفر صادق (ع) به شهادت رسید، یکی از فرزندانش به نام عبداللّه که در آن زمان بزرگ­ترین فرزند امام بود، ادّعای امامت کرد. امام موسی کاظم (ع) دستور داد تا مقدار زیادی هیزم وسط حیاط منزلش جمع کنند؛ و سپس شخصی را به دنبال برادرش عبداللّه فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نماید. چون عبداللّه وارد شد، دید که جمعی از اصحاب و شیعیان سرشناس نیز در آن مجلس حضور دارند. و چون عبداللّه کنار برادر خود امام کاظم (ع) نشست ، حضرت دستور داد تا هیزم ها را آتش بزنند؛ با سوختن هیزم ها، آتش زیادی تهیه گردید. تمامی افراد حاضر در مجلس، در حیرت و تعجّب فرو رفته بودند و از یک دیگر می پرسیدند که چرا امام موسی کاظم (ع) چنین کاری را در آن محلّ و مجلس انجام می دهد. آن گاه حضرت از جای خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاکره گردید. پس از گذشت مدّتی بلند شد و لباس های خود را تکان داد و آمد در جایگاه اوّلیه خود نشست و به برادرش عبداللّه فرمود: اگر گمان داری بر این که تو بعد از پدرت امام جعفر صادق (ع) امام و خلیفه هستی، بلند شو و همانند من در میان آتش بنشین. عبداللّه چون چنان صحنه ای را دید و چنین سخنی را شنید، رنگ چهره اش ‍ دگرگون شد و بدون آن­که پاسخی دهد با ناراحتی برخاست و مجلس را ترک کرد.[۵۵]

ابو على پسر راشد و دیگران در ضمن یک خبر طولانى گفتند که گروهى از شیعیان نیشابور اجتماع کردند و محمّد بن على نیشابورى را انتخاب نمودند که به مدینه برود. سى هزار دینار و پنجاه هزار درهم و دو هزار قطعه پارچه در اختیار او گذاشتند شطیطه نیشابورى یک درهم با تکه پارچه‏اى ابریشمى که خودش رشته و بافته بود و چهار درهم ارزش داشت آورد و گفت: خدا از حق شرم ندارد (إنّ اللَّه لا یستحیى من الحق) درهم او را کج کردم. ورقه‏هائى آوردند در حدود هفتاد عدد که در هر کدام یک مسئله بود سر صفحه مسئله را نوشته بودند و پائین صفحه سفید بود تا جواب نوشته شود من دو تا دو تا آن کاغذها را به هم پیچیدم و روى هر دو کاغذ سه نخ بستم روى هر نخى یک مهر زدند، گفتند: یک شب در اختیار امام می­گذارى و صبح جواب آن‏ها را دریافت می­کنى اگر دیدى پاکت‏ها سالم است و مهر آن به­هم نخورده پنج عدد را باز کن در صورتى که بدون باز کردن نامه‏ها و به­هم زدن مهرها جواب داده بود بقیه را باز نکن آن شخص امام است پول­ها را به او بسپار اگر چنان نبود پول­ها را برگردان.

محمّد بن على در مدینه وارد خانه عبد اللَّه افطح پسر حضرت صادق(ع)  شد او را آزمایش نمود ولى سرگردان بیرون آمده، می گفت: خدایا مرا به امامم راهنمائى کن. وی می گوید: در همان بین که سرگردان ایستاده بودم غلامى به من گفت: بیا برویم پیش کسى که جست­وجو می­کنى مرا به خانه موسى بن جعفر (ع) برد چشم امام که به من افتاد فرمود: چرا ناامید شدى و چرا پناه به یهود و نصارى بردى بیا پیش من، من حجّت و ولىّ خدا هستم مگر ابو حمزه جلو در مسجد جدم مرا به تو معرفى نکرد من دیروز جواب تمام مسائلى را که همراه آورده‏اى داده‏ام.

آن مسائل را با یک درهم شطیطه که وزن آن یک درهم و دو دانگ است که تو گذاشتى در کیسه‏اى که چهارصد درهم دارد و متعلق به وازورى است بیاور ضمناً پارچه ابریشمى شطیطه را که در بسته‏بندى آن دو برادر بلخى هست، به من بده.

محمّد بن على گفت: از گفتار امام عقل از سرم پرید هر چه دستور داده بود آوردم و در مقابلش گذاشتم یک درهم شطیطه و پارچه او را برداشت به من فرمود:  (ان اللَّه لا یستحیى من الحق)، خدا از حق شرم ندارد، سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول را به او بده چهل درهم بود. پارچه‏اى هم از کفن خود به او هدیه می­­­کنم که از پنبه روستای صیداء متعلق به فاطمه زهرا (س) است و به دست خواهرم حلیمه دختر حضرت صادق (ع) بافته شده است. به او بگو پس از وارد شدن تو به نیشابور نوزده روز زنده است که شانزده درهم را خرج می­کند و بقیه که بیست و چهار درهم است براى مخارج ضرورى و کمک به مستمندان نگه می­دارد، خودم بر او نماز خواهم خواند وقتى مرا دیدى، این امر را پنهان کن؛ زیرا به صلاح تو است، بقیه پول­ها و اموالى که آورده‏اى به صاحبان آن برگردان، در ضمن مهر این نامه‏ها را باز کن ببین قبل از این­که پیش من بیائى جواب داده‏ام یا نه به پاکت‏ها نگاه کردم دیدم سالم است.[۵۶]

امام موسی بن جعفر(ع) و اسماعیل و محمد بن اسماعیل

فرفه اسماعیلیه منسوب به اسماعیل بزرگ­ترین برادر امام موسى کاظم (ع) و محمد بن اسماعیل می­باشد، حضرت صادق (ع) بسیار اسماعیل را دوست می­داشت و مورد محبت و لطف خویش قرار می­داد گروهى از شیعه خیال مى‏کردند او امام و جانشین پدرش است بعد از حضرت صادق (ع) چون از همه برادران سنش زیادتر بود و امام هم او را خیلى دوست داشت و احترام مى‏کرد در زمان حیات پدر در محلى نزدیک مدینه به نام عریض از دنیا رفت از همان جا بر روى دوش مردم جنازه را به مدینه پیش حضرت صادق(ع)  آوردند و در بقیع دفن شد.

روایت شده که حضرت صادق (ع) در فوت او بسیار بى‏تابى کرد و خیلى محزون و اندوهناک شد بدون کفش و رداء جلوی جنازه فرزندش آمد چندین مرتبه دستور داد جنازه را به زمین بگذارند روپوش از روى صورتش بر مى‏داشت و او را می­دید منظورش این بود براى آنهائى که گمان می­کردند او بعد از پدرش امام است، ثابت کند پسرش از دنیا رفته . و این شبهه از میان برود.

پس از فوت اسماعیل، کسانى که از اصحاب حضرت صادق (ع) چنان گمانى را داشتند دست از این اعتقاد کشیدند مگر گروه کمى که معتقد به زنده بودن اسماعیل شدند و آنها از اصحاب خاص یا راویان امام صادق(ع)  محسوب نمى‏شدند اشخاصى دور از امام و با فاصله بودند پس از درگذشت امام صادق (ع) بعضى از همین اشخاص معتقد به امامت حضرت موسى بن جعفر (ع) شدند.[۵۷]

اسماعیل فرزندی داشت به نام محمد که برخی از اسماعیلیه پس از امام جعفر صادق (ع) امامت او را پذیرفتند در این جا با استفاده از روایتی به بحث پیرامون وی می­پردازیم.

على بن جعفر بن محمّد (عموی محمد بن اسماعیل) می­گوید: محمّد بن اسماعیل بن جعفر (ع) از من خواست تا از موسى بن جعفر(ع)  برای رفتن او به عراق اجازه بگیرم و امام سفارشى نیز به او بفرماید و از او راضى شود گفت: من کنار رفتم تا امام (ع) وارد وضوخانه شد و بیرون آمد موقع مناسبى بود که من می توانستم در خلوت با او صحبت کنم.

وقتى خارج شد گفتم: پسر برادرت محمّد بن اسماعیل اجازه می­خواهد که به عراق سفر کند و شما به او سفارشى بفرمائید. امام (ع) اجازه داد. وقتى امام (ع) به مجلس خود بازگشت محمّد بن اسماعیل از جاى حرکت کرده گفت: عمو جان مایلم سفارشى به من بفرمائید.

حضرت فرمود: به تو سفارش می­کنم از خدا بترس و شرکت در خون من مکن.

گفت: خدا لعنت کند کسى را که سعى در ریختن خون شما بنماید، باز گفت عموجان مرا وصیتى بفرما. فرمود: سفارش می­کنم که از شرکت در خون من بپرهیزى آن گاه حضرت موسى بن جعفر (ع) کیسه‏اى که محتوى صد و پنجاه دینار بود به او داد، محمّد گرفت باز کیسه دیگرى که محتوى صد و پنجاه دینار بود داد گرفت براى مرتبه سوم کیسه صد و پنجاه دینارى دیگرى را به او داد. سپس دستور داد هزار و پانصد درهمى که موجود داشت به او بدهند من این همه پول را زیاد انگاشتم و به موسى بن جعفر (ع) عرض کردم فرمود این قدر دادم تا بیشتر دلیل داشته باشم که من صله رحم کردم و او قطع نمود.

محمّد بن اسماعیل به طرف عراق رفت به در خانه هارون آمد با همان لباس هاى سفر قبل از آن که در محلى فرود آید، اجازه ورود خواست. گفت: بگو محمّد بن اسماعیل بن جعفر بر در خانه اجازه می­خواهد. دربان گفت: برو اوّل لباس­هاى سفرت را عوض کن بیا تا بدون اجازه ترا وارد کنم حالا امیر المؤمنین خوابیده است گفت: به امیر المؤمنین خواهم گفت که من آمدم ولى تو اجازه ندادى.

دربان پیش هارون رفت و جریان را گفت اجازه ورود داد محمّد وارد شد به محض ورود گفت یا امیر المؤمنین دو خلیفه در روى زمین وجود دارد موسى بن جعفر در مدینه است که برایش خراج مى‏آورند و تو در عراق خراج می­گیرى هارون گفت: ترا به خدا قسم راست می­گوئى.

گفت: به خدا راست می­گویم دستور داد صد هزار درهم به او بدهند همین که پول ها را دریافت کرد همان شب دردى بر او مستولى گشت که نیمه شب از دنیا رفت مال را دو مرتبه به بیت المال برگرداندند.[۵۸]

سیرۀ امام موسی کاظم (ع)

نظر به این که امامان (ع) یکی از دو یادگار ماندگار پیامبر اسلام (ص) برای این امـّت، حجت­های خدا بر روی زمین و دارای مقام عصمت هستند؛ از این رو اعمال، سخنان و حتی در برخی از موارد سکوتشان برای ما حجت و الگو می­باشد؛ بنابر این در مباحث آینده به برخی از ویژگی­های امام موسی بن جعفر (ع) می­پردازیم.

سیرۀ علمی امام کاظم  (ع)

دربارۀ گسترۀ علم امام (ع) در علوم مختلف، روایات فراوانی وجود دارد. چگونه آن حضرت جامع علوم مختلف نباشد، در حالی که پرورش یافته خانۀ نبوت، معدن رسالت و مهبط ملائکه و  وارث علم پیامبر است.

روایات در این زمینه فراوان است، در این جا تنها به یک نمونه از آنها اشاره می شود:

۱٫ ابوحنیفه می گوید: در زمان امام صادق (ع) به حج رفته بودم، زمانی که وارد مدینه شدم، به منزل آن حضرت رفتم. دم در به انتظار نشستم تا حضرت اجازۀ ورود دهد، در این هنگام پسر بچه ای از منزل خارج شد، از او پرسیدم دستشویی کجاست؟ گفت صبر کن، سپس به دیوار تکیه داد و نشست و گفت: “بپرهیز از این که در کنار جوی آب، زیر درختان میوه، حیاط مساجد و در مسیر راه ها، ادرار و قضای حاجت کنی. برو پشت دیوار، از پشت به قبله و رو به قبله نشستن بپرهیز…”.

ابوحنیفه می گوید: از شنیدن این سخنان از این بچه به تعجب آمدم، از او پرسیدم نامت چیست؟ گفت: من موسی بن جعفر (ع) هستم. پرسیدم ای جوان گناه و معصیت چیست؟

در جواب گفت: برای گناه و معصیت سه حالت تصور می شود:

۱٫ این که گناه از طرف خداوند باشد، نه از جانب بنده، در این صورت سزاوار نیست که خداوند بنده را به چیزی که مرتکب نشده است عذاب کند.

۲٫ این که گناه از طرف خدا و بنده مشترکاً باشد، در این صورت هم سزاوار نیست که شریک قوی تر نسبت به شریک ضعیف ظلم کند.

۳٫ این که گناه از سوی بنده باشد که درست این است. در این صورت اگر خداوند بر بنده ببخشاید، نشانۀ جود و کرم اوست و اگر عقاب کند، به سبب گناه عبد و نافرمانی بنده است.

ابو حنیفه می گوید: با شنیدن این سخنان از این پسر بچه (موسی بن جعفر)، جوابم را دریافت کردم و از دیدن امام صادق (ع) منصرف شدم.

ابن شهر آشوب در کتاب مناقب، قسمت پایانی حدیث را این گونه نقل می کند: زمانی که این سخنان را از او (موسی بن جعفر) شنیدم، او در نظرم بزرگ شد و به دلم نشست و بعد این آیه را خواند: “ذریه بعضها من بعض”.[۵۹]

علما در فنون مختلف علم و دانش از آن حضرت فراوان روایت کرده اند که متون دینی ما مملو از این علوم است.[۶۰]

مناظرات امام کاظم (ع)

امام کاظم(ع) در طول حیاتشان مناظره­های زیادی داشتند که به نمونه هایی در این­جا اشاره می­شود:

الف. امام کاظم (ع) در حالى که به سبب گزارشات واهى و بى‏اساسى که به هارون­الرشید رسیده بود از این جهت هارون، دستور بازداشت و توقیف آن جناب را داده بود، آن حضرت بر وی وارد شد پس هارون طومارى دراز که در آن عقائد زشتى به شیعیان آن حضرت نسبت داده بودند را به آن حضرت داد، و امام (ع) پس از خواندن آن رو به هارون کرده و فرمود: اى امیر، ما خاندانى هستیم که پیوسته گرفتار دروغ و افتراى دشمنان بر خود هستیم، و پروردگار ما بسیار آمرزنده و پرده پوش است، و جز به روز حساب (قیامت) از افشاى اسرار بندگانش امتناع دارد [که فرموده:] «روزى که نه مال سود بخشد و به درد خورد و نه فرزندان مگر کسى که با دلى پاک و رسته [از شرک و کفر و گناه‏] به نزد خدا آید».[۶۱]

سپس افزود: پدرم به واسطه پدرانش از علىّ، و او از پیامبر- که درود خدا بر تمامشان باد- برایم این چنین نقل کردند که رسول خدا (ص) فرمودند: «هر گاه دو شخص از یک فامیل، یک دیگر را لمس کنند حسّ خویشاوندى به جوش و خروش می­آید و سپس آرام شود» و چنانچه امیر بپذیرد؛ مرا لمس کند و با من دست دهد، در این هنگام هارون از تخت خود به­زیر آمد و با دراز کردن دست راست خود به سوى آن حضرت دست راستش را گرفت و او را به سینه‏اش چسبانید و در آغوش کشید، سپس در جانب راست خود نشانید، و گفت: گواهى می­دهم که تو راست­گوئى، و هم پدرت راست­گو بود و هم جدّت صادق بود و هم رسول خدا راست گفته، تو وارد شدى در حالى که به سبب گزارشاتى که در باره‏ات به من رسیده بود بیش از همگان نسبت به شما کینه و خشم داشتم، و چون لب بدان سخنان گشودى و با من دست دادى خشمم فرو نشست و تبدیل به رضایت و خشنودى از تو شد. سپس لختى سکوت کرده و به امام (ع) گفت: مى‏خواهم در باره علىّ و عبّاس از تو بپرسم: چرا علىّ به میراث پیامبر بر عبّاس مقدّم است؛ در حالى که عبّاس عموى پیامبر و برادر پدرش بود؟! حضرت (ع) فرمود: مرا معاف دار، گفت: به خدا سوگند که معافت نمی­دارم، جوابم را بده، فرمود: اگر معافم نمی­دارى پس به من امان ده، گفت: به تو امان دادم، حضرت کاظم (ع) فرمود: به درستى که پیامبر [میان هر یک نفر از مهاجرین و یک نفر از انصار پیمان اخوّت و برادرى دینى برقرار نمود و مقرّر داشت که هر دو ایشان برادر دینى هستند و هر چند با هم فامیل نباشند از یک دیگر ارث ببرند و] کسانى که قادر بر هجرت بودند و با این حال در مکّه باقى ماندند را از ارث محروم داشت، به تحقیق عبّاس؛ نیا و جدّ شما ایمان آورد ولى هجرت نکرد، و علىّ، هم ایمان آورد و هم هجرت کرد، و خداوند فرموده: «کسانى که ایمان آوردند و هجرت نکردند شما را از دوستى و پیوند با آنان هیچ نیست تا هجرت کنند.[۶۲] پس از شنیدن این سخنان‏ رنگ از رخسار هارون پرید و دگرگون شد، و گفت: چرا شما خود را به علىّ که پدر شما است منسوب نمی­دارید و خود را به پیامبر که جدّ شما است منتسب مى‏کنید؟! فرمود: به درستى که خداوند عیسى مسیح را به واسطه مادرش مریم- که دوشیزه بود و شوهرى ندیده و دست هیچ بشرى به دامانش نرسیده بود- به خلیل خود ابراهیم منسوب و منتسب داشته، آن­جا که فرمود: «و از فرزندان او داود و سلیمان و أیّوب و یوسف و موسى و هارون را [راه نمودیم‏] و نیکوکاران را این چنین پاداش مى‏دهیم و زکریّا و یحیى و عیسى و إلیاس را [راه نمودیم‏] که همه از شایستگان بودند[۶۳]، پس تنها به واسطه مادرش او را به خلیل خود ابراهیم منسوب داشت، همچنان که داود و سلیمان و ایّوب و موسى و هارون را به واسطه پدران و مادران آن حضرات به خلیل خود منتسب داشته. و این برترى و مقام رفیع براى حضرت عیسى تنها به واسطه مادر گرامیش بود.

و این همان فرمایش خداوند در داستان مریم (س) است که: « [و آن­گاه که فرشتگان گفتند: اى مریم‏] خدا تو را برگزید و پاک گردانید و بر تمام زنان جهانیان (زنان زمانه‏اش) برگزید[۶۴] این فضیلت‏ به واسطه تولّد مسیح بى‏وساطت‏ بشرى بوده، و بدینسان پروردگارمان فاطمه را برگزید و پاک گردانید و بر زنان جهانیان به واسطه حسن و حسین دو آقاى جوانان بهشتى برترى و مزیّت بخشید.

و هارون- در حالى که بر آشفته و سخن امام (ع) محزونش ساخته بود- به او گفت: شما از کجا قائل به این گفتارید که انسان چون خمس را به اهلش نرساند از ناحیه مادران و پدران [نطفه‏اش‏] فاسد مى‏شود؟! امام (ع) فرمود: این مسأله‏اى است که هیچ یک از حاکمان جز تو اى امیر از آن پرسش نکرده‏اند، و نه تیم و عدى و نه بنو أمیّه. و نیز هیچ کدام از پدران من در باره این موضوع سؤال نشده‏اند، تو نیز افشاى آن را از من مخواه، گفت: پس اگر به من خبر رسید که این مطلب را فاش ساخته‏اى از امانى که به تو داده‏ام منصرف خواهم شد، فرمود: این حقّ براى تو است، گفت: راستى زنادقه در اسلام و در میان مسلمانان افزون گشته‏اند، و این افراد زندیق بنا بر گزارشاتى که به ما رسیده وابستگان شما هستند، بنا بر این زندیق در نزد شما خاندان چه کسى است؟ فرمود: زندیق افراد منکر خدا و رسول هستند، همان­ها که با خدا و رسولش دشمنى و مخالفت مى‏کنند، خداوند فرموده: «نیابى مردمى را که به خداى و روز واپسین ایمان آورده‏اند با افرادى که با خداى و رسولش دشمنى و مخالفت کرده‏اند دوستى کنند اگر چه پدران یا پسران یا برادران یا خویشانشان باشند[۶۵]، و ایشان همان افراد ملحد هستند که از یکتاپرستى به الحاد گرائیده‏اند.

هارون الرّشید گفت: به من بگو نخستین فردى که به الحاد گرائید و زندیق شد چه کسى بود؟ فرمود: ابلیس ملعون در عالم بالا نخستین کسى بود که به الحاد گرائیده و زندیق شد، خود را بزرگ یافت و بر حضرت آدم (ع) برگزیده و همراز خدا- با این سخنان به خود بالید و مباهات کرد که «مرا از آتش آفریدى و او را از گل[۶۶] پس با این سخنان‏ از فرمان پروردگارش سرپیچید و ملحد شد، و نژادش الحاد را تا روز رستاخیز به ارث بردند، هارون گفت: مگر ابلیس؛ نژادى هم داشت؟ فرمود: آرى، مگر این سخن خدا را نشنیده‏اى که فرموده: و آن­گاه که فرشتگان را گفتیم که آدم را سجده کنید، پس همه سجده کردند مگر ابلیس که از پریان و جنّ بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد، پس آیا او و نژادش را به جاى من دوستان و سرپرستان [خود] مى‏گیرید و حال آن­که شما را دشمن هستند؟ او (ابلیس) ستمکاران را بد بدلى به جاى خداوند است من آنان (ابلیس و نژادش) را هنگام آفرینش آسمان­ها و زمین حاضر و گواه نساختم و نه به هنگام آفرینش خودشان، و من هرگز گمراه‏کنندگان را یار و مددکار نگرفتم»[۶۷] آنان را گمراه‏کننده خواند زیرا نژاد و فرزندان آدم را با گفتار فریبنده و دروغشان گمراه و منحرف مى‏سازند، و آنان شهادت به وحدانیّت خدا مى‏دهند، همچنان که خدا وصفشان فرموده که: «و چون از ایشان بپرسى چه کسى آسمان­ها و زمین را بیافرید با اطمینان می­گویند خدا، بگو: سپاس و ستایش خداى راست بلکه بیشترشان نمى‏دانند که این اقرار بر علیه آنان است»[۶۸]، یعنى ایشان این سخن را نگویند مگر از روى تلقین و عادت و به زبان، و هر کس از سر جهل و نادانى اقرار کند و گواهى دهد، تردید دارد و حسود است و معاند، و به همین خاطر است که عرب می­گوید: «کسى که چیزى را نداند با آن دشمنى ورزد، و چون بدان دست نیابد بر آن خرده گیرد و انتقاد کند، و از آن برگردد و منحرف شود» چرا که او نادان و جاهل است نه دانا و آگاه.

سپس هارون به امام (ع) گفت: تو را به حقّ پدرانت سوگند مى‏دهم که سخنانى جامع در کمال اختصار براى امور جارى ما بیان کن، فرمود: بسیار خوب، و دوات و کاغذى برایش آوردند و نوشت:

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم تمامى امور ادیان به چهار قسمت تقسیم مى‏شود:

۱- آن امور که فاقد اختلاف مى‏باشد و مورد إجماع امّت است که بنا بر ضرورتى ناگزیر از آن هستند.

۲- اخبار مورد إجماع و اتّفاقى که سرانجام هرگونه شبهه‏اى بر آن عرضه مى‏گردد، و استنباط هر موضوع تازه و جدیدى از آنها مى‏شود، و آن مورد اتّفاق و اجماع امّت است.

۳- امرى که توأم با تردید و انکار است، و راهش این است که براى افرادى که جویاى دلیل آن هستند- در پرتو آیاتى که تفسیرش مورد اجماع است و سنّتى که همه قبولش دارند و عارى از هر اختلاف است- از کسانى که اهلیّت آن را دارند توضیح خواسته شود.

۴- یا قانونى است که عقول، حقّیتش را بپذیرند، و تمامى امّت- خاصّه و عامّه- نه بدان شک کنند و نه انکارش نمایند، و این دو امر؛ از امر توحید و یکتاپرستى و پائین‏تر آن، تا دیه یک خراش در بدن و آنچه بالاتر است جارى مى‏باشد، این است میزانى که امر دین بر آن عرضه مى‏گردد، بنا بر این آن­چه برهان و دلیلش برایت به ثبوت رسید آن را بپذیر، و آن­چه صحّتش برایت مشخّص نگشت آن را ردّ کن، در نتیجه هر کس یکى از این سه را (قرآن، سنّت، قانون عقلى) [براى ثابت کردن یک امر و حکم دینى‏] آورد، آن همان حجّت رسائى است که خداوند در کلامش به پیامبرش فرموده که: قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِینَ: «بگو: حجت بالغه و دلیل قاطع از آن خداست. اگر او بخواهد همه شما را (از طریق اجبار) هدایت می­کند»[۶۹] آن حجّت رسا به فرد نادان مى‏رسد، پس آن را از سر جهلش درک مى‏کند همچنان که فرد آگاه در پرتو علم و آگاهیش آن را در مى‏یابد، چرا که خداوند عادل است و زور نمى‏گوید، با مردمان به آنچه مى‏دانند احتجاج مى‏نماید، و ایشان را بدان چه مى‏فهمند فرا مى‏خواند نه به چیزى که نمى‏دانند و نمى‏فهمند. در این هنگام هارون الرّشید آن حضرت را جایزه‏اى بخشید و باز گرداند.[۷۰]

ب. عده‏اى از یهودی­ها به امام صادق(ع) گفتند: معجزه نبوّت محمّد(ص) چیست؟ حضرت فرمود: «کتاب او، علاوه بر حلال و حرامى که در آن ذکر شده، فصاحتش عقل مردم را حیران کرده است».

یهودی­ها گفتند: چگونه بدانیم این را پیامبر شما آورده است؟

حضرت موسى بن جعفر(ع) که در آن وقت کودک خردسالى بود، حضور داشت، فرمود: «ما چگونه بدانیم که این تورات شما را موسى(ع) آورده است؟».

یهودی­ها گفتند: اشخاص راست­گو آن را نقل کرده‏اند.

امام موسى(ع) فرمود: «بدانید آنچه را که بچه کوچکى که هیچ تعلیم ندیده و درس نخوانده مى‏گوید، راست است».

در این هنگام، تمام یهودی­ها مسلمان شدند. و شهادتین را گفتند و به امامت‏ ائمه اطهار نیز اقرار کردند.

در این هنگام امام صادق (ع) برخاست و پیشانى پسرش را بوسید. بعد فرمود: «تو جانشین و قائم بعد از من هستى».[۷۱]

توحید در کلام امام کاظم (ع)

محمد بن ابى عمیر مى‏گوید به حضور سرور خودم موسى بن جعفر (ع) رسیدم و گفتم: اى پسر رسول خدا! توحید به من بیاموز. فرمود: اى ابو احمد! در مورد توحید از آنچه خداوند تبارک و تعالى در کتاب خود فرموده است تجاوز مکن که هلاک مى شوى و بدان که خداوند متعال واحد، احد، و صمد است. نه فرزندى مى‏زاید که از او ارث ببرد و نه زاییده است که شریکى داشته باشد و نه همسر مى‏گیرد و نه فرزند و شریک. او آن زنده‏ایى است که هرگز نمى‏میرد و توانایى است که ناتوان نمى‏شود و چیره­ا‏یى است که مغلوب نمى‏شود و بردبارى است که شتاب نمى‏کند و جاودانه‏ایى است که نابود نمى‏شود و باقى‏ایى است که فانى نمى‏شود و پایدارى است که زایل نمى‏گردد و توانگرى است که نیازمند نمى‏شود و نیرومندى است که زبون نمى‏گردد و دانایى است که نادان نیست و دادگرى است که ستم نمى‏کند و بخشنده‏ایى است که بخل نمى‏ورزد. عقل­ها و اوهام را یاراى درک او نیست. چیزی در عالم به او احاطه نمى‏یابد.

مکانى او را در بر نمى‏گیرد. دیدگان او را در نمى‏یابند و او دیدگان را در مى‏یابد و او لطیف آگاه است و هیچ چیز مانند او نیست و او شنواى بینا است. نیست راز گفتن سه کس، مگر او چهارم ایشان است و نه راز گفتن پنج کس، مگر این که او ششم ایشان است و نه کمتر از این و نه بیشتر، مگر این که او با ایشان است هر کجا باشند، و او آن نخستىن است که هیچ چیز پیش از او نبوده است و آخرى است که هیچ چیز پس از او نیست. او قدیم است و هر چه غیر اوست حادث است. او از صفات آفریده‏شدگان برتر است، برترى بزرگ.[۷۲]

امام کاظم (ع) مرجع پاسخ گویی

نظر به این که امامان (ع) گنجینۀ علوم پیامبر (ع)، مخزن اسرار الهی، و واسطه فیض ربوبی هستند؛ از این رو همیشه ملجأ و پناهگاه افراد بودند و مردمی که آن بزرگان را می­شناختند پاسخ سؤالاتشان را نزد آنان جست­وجو می­کردند.

در موارد بسیاری، دوستان و اصحاب امام کاظم (ع) برای پرسش خدمت آن حضرت می­رسیدند و یا محضر امام صادق (ع) شرفیاب می­شدند، امّا حضرت، آنان را به فرزندشان امام کاظم (ع) ارجاع می داد که در ذیل به بک مورد از آنها اشاره می­کنیم.

امام رضا (ع) از پدر بزرگوارش امام کاظم (ع) روایت مى‏کند که فرمود: روزى در حالى که پنج سال داشتم خدمت پدرم بودم. عده‏اى از یهودیان بر آن حضرت وارد شدند و از دلایل رسول خدا (ص) پرسیدند.

پدرم به آنان فرمود: از او (پسرم موسی) بپرسید.

یکى از آنان گفت: خدا چه دلایل و نشانه‏هایى را به پیامبر شما داد تا شک و تردید را بر طرف کند؟

گفتم: آن دلایل و نشانه‏ها بسیار است. بشنوید و آگاه باشید:

الف- شما مى‏دانید که اجنّه قبل از بعثت پیامبر اکرم (ص) استراق سمع مى‏کردند. ولى در اوایل رسالت پیامبر اسلام با رجم و سنگسار شدن، از این کار منع شدند.

ب- سحر و کهانت، تضعیف شد.

ج- ابو جهل در حالى که پیامبر در خواب بود از پشت دیوارى آمد و سنگى در دست داشت و مى‏خواست آن را بر سر حضرت بکوبد، ولى آن سنگ به دستش چسبید.

د- از آن جمله است، سخن گفتن گرگ و شتر با آن حضرت.

هـ- زن عبد اللَّه بن مشکم، گوسفندى را بریان و مسموم نمود و سپس آن را نزد پیامبر اکرم (ص) آورد. بشر بن براء نیز با آن حضرت بود. پیامبر(ص) دست گوسفند را برداشت و بشر، پاچه آن را. وقتى که حضرت آن را به دندان زد، دور انداخت و فرمود: این دست به من مى‏گوید که مسموم است. ولى بشر آن را جوید و فرو برد که در اثر آن، از دنیا رفت.

رسول اکرم (ص) به دنبال آن زن فرستاد، او آمد و به کار ناپسند خود اقرار نمود.

پیغمبر اکرم (ص) پرسید: چه چیز تو را وادار نمود که این کار را انجام دهى؟

آن زن گفت: همسر و بزرگان قوم مرا کشتى، لذا با خود گفتم: اگر تو پادشاه باشى، این زهر تو را خواهد کشت و اگر پیامبر باشى، خداوند تو را از آن آگاه خواهد ساخت.

سپس امام کاظم (ع) نشانه‏ها و دلایل فراوان دیگرى براى یهودیان، اقامه نمود که آنان اسلام آوردند. و امام صادق(ع) به آنها خلعت داد و احسان نمود.[۷۳]

شاگردان و اصجاب امام کاظم (ع)

با آن که صدها نفر از محضر پر فیض امامان شیعه (ع) و امام موسی کاظم(ع) بهره برده و اخبار و احادیث آنان را نقل می‏کردند، اما در میان اصحاب، حدیث هیجده نفر به صدق و امانت مشهور گردیده و منقولات آنان مهر اعتبار و اطمینان خورده و همگان بر صدق گفته‏هایشان اعتراف کرده‏اند. از میان آن هیجده نفر شش نفرشان شاگرد امام باقر(ع)، شش نفر از اصحاب امام صادق(ع) و بقیه هم که شش نفر هستند از خواص تربیت‏یافتگان حضرت امام کاظم(ع) بوده‏اند که اسامی آنان به این شرح است:

یونس بن ‏عبدالرحمن، صفوان بن‏یحیی، محمد بن‏ابی‏عمیر، عبدالله بن‏المغیره، حسن بن‏محبوب السراد، احمد بن‏ابی‏نصر بزنطی.

به این افراد اصحاب اجماع می‏گفتند. شاگردان زبده دیگری در مکتب علمی – تربیتی و سرشار از معنویت هفتمین امام پرورش یافتند از جمله; محمد بن‏خلاد، عبدالرحمن بجلی، علی بن‏جعفر، اسحاق بن‏عمار صیرفی، اسماعیل بن‏موسی بن‏جعفر، حسین بن‏علی بن‏فضال، داود رقی، عبدالسلام بن‏صالح حصروی، موسی بن‏بکیر و اسماعیل بن‏مهران.[۷۴]

سیره عملی امام کاظم (ع)

سیره عملی امام کاظم (ع) پر از صحنه هایی است که در هر زمان و عصری، برای بشریت علاوه بر این­که درس گذشت، صبر و شکیبایی، استقامت، آزادگی، عبودیت و بندگی خدا و… را می دهد، چراغ فروزانی است که در ظلمات و تاریکی هایی که شیاطین انس و جن زمینه­ساز آنها هستند، راهگشا خواهد بود.

در مباحث بعدی به تفصیل به آن پرداخته خواهد شد.

سیره فردی امام موسی بن جعفر (ع)

روشن است کسی که در خانۀ نبوت، معدن رسالت و مهبط ملائکه پرورش یافته است طبعاً دارای کمالات و فضایل اخلاقی و معنوی باشد.

روایاتی که در این زمینه به ما رسیده فراوان است. در این جا به دو نمونه از آنها اشاره می کنیم:

۱٫ ابوالفرج اصفهانی می گوید: یحیی بن حسن برایم نقل کرد: موسی بن جعفر (ع) این گونه بود که اگر به آن حضرت خبر می رسید که مردی با آن حضرت خوب نیست و پشت سرش بدگویی می­کند، برایش کیسه ای پر از دینار می فرستاد و کیسه اش بین دویست تا سیصد دینار در آن وجود داشت، این کار حضرت ضرب المثل شده بود.

همو می­گوید: یکی از نوه های خلیفۀ دوم هنگامی که موسی بن جعفر (ع) را می­دید، شروع می­کرد به دشنام دادن حضرت علی (ع) و بدرفتاری با موسی بن جعفر (ع) تا این که بعضی از شیعیانآن حضرت به وی گفتند اجازه بده تا او را بکشیم، امام (ع) فرمود: نه؛ روزی حضرت در حالی که بر مرکب سوار بود، وارد مزرعۀ این شخص شد، آن شخص صدا زد، زراعت و محصول مرا از بین بردی! حضرت به او اعتنایی نکرد، هم چنان می رفت تا این که به نزدیک او رسید، پیاده شد، در کنارش نشست و شروع کرد با او به صحبت و شوخی کردن و گفت: غرامت محصولت چقدر است؟ آن مرد گفت: صد درهم، امام فرمود: چقدر سود آن می شود؟ گفت: نمی دانم، حضرت (ع) فرمود: من پرسیدم چقدر حدس می زنی؟ گفت: صد درهم، امام (ع) سیصد درهم به او داد. پس آن شخص از جا برخاست و سر حضرت را بوسید.از این به بعد هر وقت امام وارد مسجد می شد. آن مرد از جایش بلند می شد، بر حضرت سلام می داد و می گفت: ” اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ”[۷۵]. امام (ع) به شیعیانش که خواهان کشتن آن شخص بودند، فرمود: کدام یک از این دو کار بهتر بود، آن که شما می خواستید، یا این کاری که من انجام دادم؟![۷۶]

۲٫ امام موسی بن جعفر (ع) در انجام عبادات مستحبی و نافلۀ شب به گونه ای بود که نافلۀ شب را به نماز صبح متصل می کرد. پس از نماز صبح تعقیباتش تا طلوع صبح به درازا می کشید، در حال سجده و دعا بود تا نزدیک طلوع خورشید.

حضرت فروان این دعا را می خواند: “اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ الرَّاحَهَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسَابِ “.

یکی از دعاهایش این بود: “عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِکَ فَلْیَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِکَ”.

از ترس خداوند چنان گریه می کرد که ریش مبارکش از اشک خیس می شد.

امام (ع) در انجام صلۀ رحم سرآمد بود. شب­ها از فقرای مدینه سرکشی می کرد، برای آنان پول، نان و خرما می برد، در حالی که مردم متوجه حضرتش نمی شدند و نمی دانستند این پول و غذا از طرف موسی بن جعفر (ع) است.[۷۷]

برخورد امام کاظم (ع)با مخالفان خود

روزى خالد برمکى به برخى از نزدیکان خود گفت: آیا مردى از خاندان ابى طالب‏ مى‏شناسید که تنگدست باشد و من آنچه می خواهم به وسیله او تحقیق کنم؟ او را به على بن اسماعیل بن جعفر، برادرزاده موسى جعفر (ع) راهنمائى کردند، یحیى بن خالد، مالى براى على بن اسماعیل فرستاد، و او را به آمدن نزد هارون در بغداد ترغیب کرده وعده احسان بیشترى در بغداد به او داد، و موسى بن جعفر (ع) به على بن اسماعیل بسیار احسان و نیکى می نمود، پس على بن اسماعیل آماده رفتن به بغداد شد، حضرت کاظم (ع) جریان را فهمیده او را طلبید و به او فرمود: اى برادر زاده می­خواهىد به کجا بروىد؟ گفت: به بغداد، فرمود: براى چه می خواهى به بغداد بروى؟ گفت: قرض و بدهى دارم و دستنگ هستم (و نمى‏توانم قرضم را ادا کنم، می خواهم به بغداد بروم شاید از هارون پولى گرفته بدهى خود را بدهم)! حضرت فرمود: من بدهى تو را می دهم و زیاده بر آن در باره تو نیکى خواهم کرد؟! على بن اسماعیل توجهى به فرمایش آن جناب نکرده تصمیم به رفتن گرفت، بار دوم حضرت او را طلبیده فرمود: تو خواهى رفت؟ گفت: آرى جز رفتن چاره ندارم، فرمود: اى فرزند برادر نیک بیندیش و از خدا بترس و فرزندان مرا یتیم نکن! و دستور فرمود سیصد دینار و چهار هزار درهم پول به او بدهند و چون از پیش آن حضرت برخاست آن بزرگوار رو به حاضرین مجلس خود کرده فرمود: به خدا در ریختن خون من سعایت خواهد کرد و فرزندان مرا یتیم خواهد نمود! آنان عرض کردند: قربانت شویم تو با این­که این جریان را می دانى باز هم در باره او نیکى می­کنى و احسان می­فرمائى؟ حضرت فرمود: آرى پدرم از پدرانش از رسول خدا (ص) حدیث فرمود: که رحم و خویشاوندى هر گاه بریده شد و دوباره پیوند شد آن گاه دوباره بریده شد خدا او را خواهد برید، و من می­خواهم، پس از این که او از من برید من آن را پیوند دهم تا اگر دیگر باره او از من برید خدا از او ببرد.

می­گویند: پس علی بن اسماعیل بن جعفر بیامد تا به نزد یحیى بن خالد رسید و یحیى آنچه در باره کار موسى بن جعفر (ع) می خواست از او پرسید و آنچه از علی بن اسماعیل شنیده بود مقدارى هم بر آن می­افزود و به هارون گزارش می­داد، آن­گاه خود اسماعیل را به نزد هارون برد، هارون از حال عمویش موسى بن جعفر(ع) از او پرسید علی بن اسماعیل شروع به سعایت و بدگوئى کرده گفت: پول­ها و اموال است که از شرق و غرب براى او مى‏آوردند، و (تازگى) مزرعه در مدینه به سى هزار دینار خرید که نامش یسیره است، صاحب آن مزرعه وقتى پول را برایش بردند گفت: من از این دینارها نمى‏خواهم و دینارهاى من باید چنین و چنان باشد (و یک قسم دیگرى از پول نقد را نام برد) عمویم موسى بن جعفر (ع) فوراً دستور داد آن پول را برگردانده و سى هزار دینار دیگر از همان نوع پول نقدى که صاحب مزرعه معین کرده بود براى او آوردند! هارون این جریان را از او شنید و دستور داد دویست هزار درهم به علی بن اسماعیل بدهند که به سوى برخى از اطراف برود و به وسیله آن پول به زندگى خود ادامه دهد، اسماعیل جایى از مشرق بغداد را براى سکونت اختیار کرد، و فرستادگان او براى تحویل گرفتن آن پول به دربار هارون رفتند و او در آن­جا چشم به راه رسیدن پول بود، و در همان روزها (که منتظر رسیدن آن پول بود) روزى براى تخلیه بیت الخلا رفت ناگهان به اسهالى دچار شد که همه دل و روده او بیرون آمد و در افتاد، ملازمانش جریان را فهمیده آمدند و هر چه کردند آنها را به جاى خود بازگردانند نشد، به ناچار او را به­همان حال برداشته بیرون آوردند، و او در حال جان کندن بود که پول را برایش آوردند، گفت: من در حال مردن این پول را براى چه کار می خواهم؟!.

از آن سو هارون در همان سال به حج رفت و ابتداء به مدینه طیبه آمده و حضرت موسى بن جعفر (ع) با گروهى از اشراف و بزرگان مدینه به استقبال او آمدند، سپس حضرت چنانچه معمول او بود به مسجد رفت، پس هارون شبانه به نزد قبر رسول خدا (ص) رفته گفت: اى رسول خدا من از تو پوزش می­خواهم از کارى که می­خواهم انجام دهم، می­خواهم موسى بن جعفر(ع) را به زندان اندازم، زیرا او می­خواهد میان امت تو دودستگى اندازد و خون آنان را بریزد، سپس دستور داد آن حضرت را در مسجد گرفتند و به نزد او بردند، پس آن حضرت را به زنجیر بسته و دو محمل ترتیب داد و آن حضرت را در یکى از آنها نهاده بر استرى بست و محمل دیگر را بر استرى دیگر گذارده، و هر دو محمل را که اطرافش پوشیده بود از خانه او بیرون بردند، و همراه هر دوى آنها سوارانى فرستاد، (همین که از شهر بیرون رفتند) سواران دو دسته شدند دسته ای با یک محمل به سوى بصره رفتند، و دسته دیگر با محمل دیگر راه کوفه را پیش گرفتند، و موسى بن جعفر (ع) در آن محملى بود که به بصره بردند، و این­که هارون این کار را کرد (و دو محمل ترتیب داد) براى آن بود که مردم ندانند موسى بن جعفر (ع) را به کجا مى‏برند و به آن دسته از سواران که همراه موسى بن جعفر (ع) بودند دستور داد آن حضرت را در بصره به عیسى بن جعفر بن منصور که در آن زمان فرماندار بصره بود بسپارند، پس آن جناب را در بصره به او سپردند و عیسى یک سال آن بزرگوار را در بصره زندان کرد، تا این که هارون نامه به او نوشت که حضرت را بکشد.[۷۸]

نقش انگشتری امام موسی کاظم (ع)

امامان معصوم (ع) دارای انگشتری بودند که بر روی نگین آنها مطالبی نقش بسته بود از جمله امام موسی کاظم (ع) که بر روی نگین انگشتری آن حضرت عبارت «حسبى الله»‏ نقش بسته بود.

حسین بن خالد می­گوید: حضرت رضا (ع) کف دست مبارکش را باز نمود و انگشتر پدر بزرگوارش (امام کاظم (ع)) در دستش بود و نقش‏ «حسبى الله»‏ را به من نمایاند.[۷۹]

فعالیت های اجتماعی امام موسی کاظم (ع)

اسلام صرفاً مجموعه ای از کارها و امور فردی نیست که شخص با انجام آن به تکالیف دینی خود عمل کرده باشد بلکه همان طور که از احکام جامع و عمومی آن پیدا است، علاوه بر فردی بودن، یک دین اجتماعی است که در این راستا برنامه هایی نیز در اسلام تعبیه شده است؛ از این رو بسیاری از فعالیت های رهبران دینی نیز با این ملاک ارزیابی می شود که در مباحث آینده مطرح خواهد شد.

امام کاظم (ع) و حقوق مؤمنان

عبدالمؤمن انصاری می­گوید: به محضر امام کاظم (ع) رسیدم و محمد بن عبداللّه جعفری هم نزد آن حضرت بود من با محمد تبسمی کردم امام که مشاهده می­کرد فرمود: او را دوست داری؟ عرض کردم: بله، البته به خاطر شما او را دوست دارم . امام (ع) فرمود: او برادر توست و مؤمن برادر مادری و پدری مؤمن است اگر چه از یک پدر نباشند (همه فرزند آدم و حوا هستند). ملعون است کسی که به برادرش تهمت زند. ملعون است کسی که به برادرش خیانت کند. ملعون است کسی که برادرش را (از کجروی) پند و اندرز ندهد.

ملعون است کسی که از برادرش غیبت کند.[۸۰]

امام کاظم (ع) و بشرحافی

روزى امام از کوچه‏هاى بغداد مى‏گذشت. از یک خانه‏اى سروصدا و صداى تار و تنبور بلند بود، مى‏زدند و مى‏رقصیدند و صداى پایکوبى مى‏آمد. اتفاقا کنیزى از منزل بیرون آمد درحالى ‏که آشغال­هایى همراهش بود که مى‏خواست بیرون بریزد. امام به او فرمود: صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ سؤال عجیبى بود. گفت: این خانه «بشر» است، یکى از رجال، یکى از اشراف، یکى از اعیان، معلوم است که آزاد است. فرمود: بله، آزاد است، اگر بنده مى‏بود  که این سروصداها از خانه‏اش بلند نبود. حال، چه جمله‏هاى دیگرى ردوبدل شده است دیگر ننوشته‏اند، همین قدر نوشته‏اند که اندکى طول کشید و مکثى شد. آقا رفتند. بشر متوجه‏ شد که چند دقیقه‏اى طول کشید. آمد نزد او و گفت: چرا معطل کردى؟ گفت: یک­نفر مرا به حرف گرفت. گفت: چه گفت؟ گفت: یک سؤال عجیبى از من کرد. چه سؤال کرد؟ از من پرسید که صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ گفتم البته که آزاد است. بعد هم گفت:

بله، آزاد است، اگر بنده مى‏بود که این سروصداها بیرون نمى‏آمد. گفت: آن مرد چه نشانه‏هایى داشت؟ علائم و نشانه‏ها را که گفت، فهمید که موسى بن جعفر(ع) است. گفت: کجا رفت؟ از این طرف رفت. بشر در حالی که پایش لخت بود، به خود فرصت نداد که برود کفش هایش را بپوشد، براى این­که ممکن است آقا را پیدا نکند. پاى برهنه بیرون دوید. (همین جمله در او انقلاب ایجاد کرد.) دوید، به آقا رسید خودش را به دامن امام انداخت و عرض کرد: شما چه گفتید؟ امام فرمود: من این را گفتم. فهمید که مقصود چیست. گفت: آقا! من از همین ساعت مى‏خواهم بنده خدا باشم، و واقعاً هم راست گفت. از آن ساعت دیگر بنده خدا شد.[۸۱]

امام کاظم (ع) و صفوان جمال

صفوان مردى بود که- به اصطلاح امروز- یک بنگاه کرایه وسائل حمل و نقل داشت که آن زمان بیشتر شتر بود، وی به قدرى متشخص و وسائلش زیاد بود که گاهى دستگاه خلافت، او را براى حمل و نقل بارها مى‏خواست. روزى هارون براى یک سفرى که مى‏خواست به مکه برود، لوازم حمل و نقل او را خواست و براى کرایه لوازم قراردادى با او بست. ولى صفوان، شیعه و از اصحاب امام کاظم (ع) است. روزى به امام  (ع) عرض کرد که من چنین کارى کرده‏ام. حضرت فرمود: چرا شترهایت را به این مرد ظالم ستمگر کرایه دادى؟ گفت: من که براى سفر معصیت به او کرایه ندادم، چون سفر، سفر حج و سفر طاعت بود کرایه دادم و الّا کرایه نمى‏دادم. حضرت فرمود: پول هایت را گرفته‏اى یا نه؟ یا لااقل پس کرایه‏هایت مانده یا نه؟ گفت: بله، مانده. حضرت فرمود: به دل خودت مراجعه کن، الآن که شترهایت را به او کرایه داده‏اى، آیا ته دلت علاقه‏مند است که لااقل هارون این قدر در دنیا زنده بماند که برگردد و پس کرایه تو را بدهد؟

گفت: بله. حضرت فرمود: تو همین مقدار راضى به بقاى ظالم هستى و همین گناه است. صفوان بیرون آمد. او سوابق زیادى با هارون داشت. یک وقت خبردار شدند که صفوان تمام این کاروان را یک­جا فروخته است. اصلًا دست از این کارش برداشت. بعد که فروخت رفت [نزد طرف قرارداد] و گفت: ما این قرارداد را فسخ مى‏کنیم چون من دیگر بعد از این نمى‏خواهم این کار را بکنم، و خواست یک عذرهایى بیاورد. خبر به هارون دادند.

گفت: حاضرش کنید. او را حاضر کردند. گفت: قضیه از چه قرار است؟ گفت من پیر شده‏ام، دیگر این کار از من ساخته نیست، فکر کردم اگر کار هم مى‏خواهم بکنم کار دیگرى باشد. هارون خبردار شد. گفت: راستش را بگو، چرا فروختى؟ گفت: راستش همین است. گفت: نه، من مى‏دانم قضیه چیست. موسى بن جعفر خبردار(ع) شده که تو شترها را به من کرایه داده‏اى، و به تو گفته این کار، خلاف شرع است. انکار هم نکن، به خدا قسم اگر نبود آن سوابق زیادى که ما از سالیان دراز با خاندان تو داریم دستور مى‏دادم همین جا اعدامت کنند.[۸۲]

سیره سیاسی امام کاظم (ع)

دورانی که امام کاظم (ع) در آن زندگی می‌کرد، مصادف با نخستین مرحله استبداد و ستم­گری حکام عباسی بود. آنها تا چندی پس از آن­که زمام حکومت را به نام علویان در دست گرفتند، با مردم و به خصوص با علویان برخورد نسبتاً ملایمی داشتند؛ اما به محض این که در حکومت استقرار یافته و پایه‌های سلطه خود را مستحکم کردند و از طرف دیگر با بروز قیام های پراکنده‌ای که به طرفداری از علویان پدید آمد، آنها را سخت نگران کرد، بنا را بر ستم­گری گذاشته و مخالفان خود را زیر شدیدترین فشارها قرار دادند امام کاظم ِ(ع) از هر فرصتی استفاده می کردند تا شیعیان را از فشارهایی که عمال حاکم بر آنها روا می داشتند نجات دهد  که در این جا به یک نمونه از تلاش های امام اشاره می شود:

یکی از برخوردهای امام کاظم (ع) حرکتی بود که امام در برخورد با علی بن یقطین داشت و از وی خواست تا در دربار عباسی بماند و بکوشد تا شیعیان را از گرفتاری نجات دهد. علی بن یقطین در شمار اصحاب خاص امام کاظم (ع) بود که در دستگاه خلافت عباسی دارای نفوذ بود. او در دوره مهدی و هارون نفوذ فراوانی داشت و از آن به نفع شیعیان بهره­برداری می‌کرد. زمانی که او از امام خواست اجازه دهد تا خدمت دستگاه خلافت را ترک کند امام از دادن چنین اجازه‌ای خودداری کرده و فرمود: این کار را نکن که ما به تو در آن­جا انس گرفته‌ایم و تو مایه عزت برادرانت (شیعه) هستی و شاید خدا به وسیله تو شکستی از دوستانش را جبران نموده و توطئه‌های مخالفان را درباره آنها بشکند. ای علی! کفاره گناهان شما همانا نیکی به برادرانتان است. در روایت دیگری آمده است که امام در جواب او چنین فرمود: تو را چاره‌ای جز ادامه کارت نیست، از خدا بترس.

و در نقل دیگری آمده که وقتی امام به عراق آمد، علی بن یقطین از این که امام را در چنین حالی می‌بیند اظهار تأسف کرد. امام به او فرمود: ای علی بن یقطین! خدا را دوستانی در صفوف ستمکاران هست که به وسیله آنها از دوستانش دفع شرّ می‌کنند و تو از آنها هستی.[۸۳]

امام کاظم (ع) و خلفای بنی عباس

شروع امامت و ولایت امام کاظم(ع) همزمان با استقرار و ثبات خلافت عباسی‌ها بود. امام(ع) در برهه‌ای به امامت رسید که ظالم‌ترین و جبارترین حاکمان بر مسند حکومت بودند. دولت و حکومت آنها از نظر داخلی در آرامش بود و هیچ مخالفت و درگیری داخلی وجود نداشت. این ثبات و آرامش باعث شد تا حاکمان و زمام‌داران بتوانند به راحتی بر مخالفان خود تسلط پیدا کنند و اعمال، رفتار و حرکات آنان را زیر نظر داشته باشند.

حُکام و سلاطین ظالم و ستم­گر عباسی دورهٔ امام کاظم(ع) عبارتند از:

۱٫ منصور دوانیقی:[۸۴] وی دومین حاکم دولت عباسی بعد از برادرش ابوعباس سفاح است.[۸۵] وی به بُخل و حسادت معروف بود و به همین جهت لقب دوانیقی به وی دادند.[۸۶]

۲٫ مهدی عباسی:[۸۷] تمایل بیش از حد به لهو و لعب، زن و … از معروف‌ترین خصایص این خلیفهٔ عباسی بود.[۸۸] شدّت علاقهٔ وی به این‌گونه مسائل باعث آن شد که پسرش ابراهیم رئیس آواز خوان‌ها و خواننده‌ها و دخترش علیّه جزو گروه خواننده‌ها، نوازنده‌ها و رقاص‌های بغداد شود.

۳٫ هادی عباسی:[۸۹] وی در سن ۲۵ سالگی به حکومت رسید،[۹۰] در حالی‌که مخالف سرسخت و دشمن اهل بیت(ع) و حاکم شرور بود. چنان‌که شرارت از سر و رویش می‌بارید. زندگی اش سراسر غرور و تکبر و ناپختگی و بی تجربگی جوانی بود. دورۀ حکومت او از دوران‌های سخت اهل بیت (ع) و شیعیان بود.[۹۱]

مسعودی مورّخ مشهور در کتاب «مروج الذهب» دربارۀ هادی عباسی می‌گوید: «… قسی القلب، بد اخلاق و زشت خوی بود».[۹۲] شروع قیام‌ها و نهضت‌ها به رهبری بنی‌هاشم و علوی‌ها در زمان خلافت هادی عباسی بود. واقعهٔ «فخ» به رهبری حسین بن علی یکی از قیام‌های معروف آن دوره است.[۹۳] این نهضت مورد تأیید امام کاظم(ع) بود به گونه‌ای که امام(ع) رهبری این قیام (حسین بن علی) را به شهادت بشارت داد و او را سفارش به تقویت، مقاوت و صبر کرد. آن حضرت به وی چنین فرمود: «تو کشته می‌شوی، خوب جنگ کن؛ زیرا قوم و لشکری که در مقابل تو است، از فاسقان هستند…».[۹۴] بدیهی است این موضع امام(ع) در قبال نهضت آنها نشانهٔ مشروعیت آن است.

۴٫ هارون الرشید:[۹۵] وی در ثروت اندوزی، اسراف، داشتن حرم سرا، زنان آواز خوان و رقاص معروف بود.[۹۶] نسبت به ائمه و سادات بنی هاشم نهایت خصومت و دشمنی را روا می داشت و در از بین بردن آنها تلاش می‌کرد.[۹۷] زندانی نمودن موسی بن جعفر(ع) بارها و بارها و شهادت آن حضرت در زندان به دست سندی بن شاهک نمونه‌ای از این دشمنی‌هاست.[۹۸]

امام کاظم(ع) و منصور عباسی

در زمان امامت امام موسی بن جعفر و خلافت منصور دوانیقی برخوردهایی بین امام و منصور رخ داد که دراین جا تنها به یک مورد بسنده می­کنیم.

منصور دوانیقى از امام موسى بن جعفر (ع) درخواست کرد که در عید نوروز براى تبریک و تهنیت و گرفتن پیشکشى‏هائى که مى‏آورند، جلوس نماید، حضرت فرمود:

من تمام اخبار جدّم پیامبر را جست­وجو کردم خبرى راجع به این عید نیافتم این سنت ایرانى است که اسلام آن را از بین برده هرگز چیزى را که اسلام از بین برده باشد من دو مرتبه آن را زنده نمی کنم.

منصور پیغام داد که ما این کار را از نظر سیاست لشکرى می کنیم شما را به خداى بزرگ قسم می­دهم که جلوس بفرمائید. امام (ع) نشست امراء و وزراء و فرمانروایان و سپهداران براى عرض تبریک مى‏آمدند و هر کدام هدیه و تحفه‏اى پیشکش می­کردند.

خادم منصور بالاى سر موسى بن جعفر (ع) بود هر چه مى‏آوردند او صورت بر می­داشت از همه آخرتر پیرمرد کهنسالى وارد شد عرض کرد: من مرد فقیرى هستم که وضع مالى‏ام خوب نبود تا براى شما هدیه بیاورم.

امّا جد من سه شعر در باره جد شما حسین بن على (ع) سروده که همان‏ها را به عنوان هدیه به شما تقدیم می­کنم، اشعار به این کیفیت خواند:

تعجب می­کنم از شمشیرهاى آبدار چگونه بر پیکر تو فرود آمدند با این­که غبار غریبى چهره عزیزت را گرفته بود و در شگفتم از تیرها در مقابل چشم بانوان حریمت که با اشک­هاى جارى جدّ خود را به مدد مى‏خواستند چگونه نشکستند و چرا بزرگوارى و عظمت تو مانع از فرو رفتن آنها نشد. حضرت فرمود: هدیه ترا پذیرفتم بنشین خدا ترا به خیر و برکت رهنمون گردد.

در این موقع توجه به خادم نموده فرمود: برو پیش امیر المؤمنین و صورت هدیه‏ها را به او نشان ده بپرس آنها را چه باید کرد.

خادم رفت پس از مختصر زمانى برگشته گفت: امیر المؤمنین همه آنها را به شما بخشیده و گفته است هر چه مى‏خواهد بکند. امام (ع) به پیرمرد فرمود: تمام این مال را من به تو مى‏بخشم جمع کن و ببر.[۹۹]

امام کاظم(ع) و مهدی عباسی

نظر به این که حکام ستم­گر، امامان معصوم (ع) را مانع کار خود و دشمنان خویش محسوب می­کردند بنابر این دائماً در تلاش بودند تا آنان را از سر راه خود بردارند؛ از این رو می­بینیم وقتى مردم با محمّد مهدى خلیفه عباسى بیعت کردند نیمه شب از پى حمید بن قحطبه فرستاد به او گفت: اخلاص و هوادارى پدر و برادرت در باره ما کاملا آشکار است، اما تو به ما چگونه هستى.

حمید جواب داد، مال و جان خود را در راه شما فدا می­کنم. مهدى گفت:

این کار را براى سایر مردم هم می­کنند. گفت: مال و جان، زن و فرزندم را فدا می­کنم، باز مهدى نپذیرفت گفت: مال و جان، زن و فرزند و دینم را فدا مى‏کنم.

مهدى گفت: احسن بارک اللَّه. با او به همین شرط پیمان بست و دستور داد که موسى بن جعفر (ع) را مخفیانه و ناگهانى بکشد.

مهدى آن شب در خواب حضرت على (ع) را دید که به او اشاره می­کند و این آیه را می خواند: پس براى شما منافقان این احتمال وجود دارد که از فرمان خدا (و پیروى قرآن) سرپیچى کنید و اگر متولى مردم شوید (قدرت و اختیاراتى به­دست آوردید) هر آینه در زمین فتنه و فساد برپا کنید و صله ارحام را به کلى قطع نمائید.[۱۰۰] خلیفه با وحشت و ترس از خواب بیدار شد. به حمید بن قحطبه گفت: از کارى که دستور داده‏ام در مورد موسى بن جعفر (ع) خوددارى کن و نسبت به موسى بن جعفر (ع) احترام کرد و به او جایزه بخشید.[۱۰۱]

امام کاظم (ع) و هادی عباسی

هادی عباسی نیز مانند سایر خلفای ستم­گر از ابراز دشمنی با امامان (ع) دریغ نداشت و در این راستا می­بینیم وقتی حسین بن علی، از نوادگان امام حسن مجتبی (ع) در قیام خود شکست خورد و در سرزمین فخ با یارانش مظلومانه به شهادت رسید، اسیران و سرهای بریده را نزد هادی عباسی، سومین خلیفه معاصر حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)، فرستادند. او همه اسیران آل علی را به قتل رساند و گفت:« همه اینها زیر سر موسی کاظم است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم» علی بن یقطین به سرعت تمام ماجرا را در نامه‌ای برای امام هفتم گزارش کرد. امام اصحاب و شیعیان و اهل بیت را جمع نمود و نامه علی بن یقطین را خواند و سپس پرسید: «نظر شما چیست؟» همه گفتند:« از دست این ظالم مخفی شوید. ما هم همیشه و همه جا شما را همراهی خواهیم کرد.» امام لبخندی زد و شعری به این مضمون خواند:« او خیال می‌کند که بر خدا هم پیروز می‌شود! نگران نباشید؛ اولین نامه‌ای که از عراق به مدینه برسد، خبر مرگ هادی را خواهد آورد.» گفتند: «از کجا می‌دانید؟» فرمود:« قسم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هادی مرده است. من پس از نماز، رسول خدا را در خواب دیدم و شکایت هادی عباسی و قتل عام و شیعه‌کشی‌اش را به او کردم. رسول الله (صلی الله علیه و آله) به من فرمود :مطمئن باش که خداوند نمی‌گذارد دست هادی عباسی به تو برسد. سپس دست مرا گرفت و فرمود: «خداوند همین حالا دشمنت را هلاک کرد. پس شکر خدا را نیکو به جای آور. مدّتی نگذشت که خبر مرگ هادی از عراق رسید. ‏[۱۰۲]

موضع گیری امام (ع) در مقابل هارون الرشید

با این‌که هارون مشهور به جباریت، قساوت قلب و دشمنی، به ویژه با علوی‌ها بود، در عین حال در تاریخ شاهدیم که امام کاظم(ع) هیچ اهمیتی برای هارون قایل نبود و هیچ ترس و هراسی از وی نداشت و در مقابل هارون در نهایت عزّت و شجاعت می‌ایستاد و در راستای مسئولیتش کوچک‌ترین عقب‌نشینی و ضعفی از خود نشان نمی‌داد. تاریخ شاهد این مدعاست. در این‌جا به نمونه‌هایی از این برخورد امام(ع) در مقابل هارون الرشید می‌پردازیم:

۱٫ هارون الرشید و تظاهر انتساب به پیامبر اکرم(ص)

خطیب بغدادی در کتاب تاریخ خود نقل می‌کند که: هارون الرشید به حج و به زیارت مرقد پیامبر(ص) آمد. عده‌اى از قریش و سران قبایل و نیز موسى بن جعفر(ع) با وى همراه بودند. چون هارون به مزار پیامبر رسید گفت: سلام بر تو اى رسول خدا! اى پسر عمویم! وى می‌خواست با این عبارت به اطرافیان فخر بفروشد. در این هنگام موسى بن جعفر(ع) به قبر پیامبر نزدیک شد و گفت: «سلام بر تو اى پدر»! چهرهٔ رشید دگرگون شد و گفت: اى ابو الحسن! افتخار حقیقى همین است.[۱۰۳]

۲٫ ترسیم حد و مرز «فدک» از جانب امام کاظم(ع)

زمخشری می‌گوید: هارون الرشید به امام موسی بن جعفر(ع) عرض کرد: یا ابالحسن! حد و مرز فدک را مشخص کن تا آن را به شما برگردانم. حضرت از این کار ابا کرد، تا این‌که هارون اصرار ورزید، آن‌گاه امام(ع) فرمود: «من حد و مرز واقعی آن را مشخص می‌کنم. اگر این کار را بکنم تو آن را برنمی‌گردانی!» هارون گفت: مگر حدود آن کجاست! به حق جدّت مشخص کن. پس امام(ع) فرمود: «مرز اوّلش تا عدن است». در این هنگام رنگ هارون تغییر کرد، گفت: ادامه بده فرمود: «مرز دومش سمرقند است»، با شنیدن این حرف چهره‌اش تاریک شد. امام(ع) فرمود: «مرز سومش آفریقاست»، رنگش سیاه شد، گفت: ادامه بده. امام فرمود: «مرز چهارمش تا خزر و ارمنستان است». این‌جا بود که هارون گفت: بفرما جای من بنشین! بنابراین، چیزی برای ما باقی نمی‌ماند! امام(ع) فرمود: «به تو گفتم اگر حدّ فدک را مشخص کنم، تو آن‌را به ما باز پس نمی‌دهی. از این‌جا بود که هارون تصمیم به قتل حضرت گرفت».[۱۰۴]

۳٫ اثبات نسبت با رسول اکرم(ص)

روزی هارون الرشید از امام کاظم(ع) پرسید: چگونه شما می‌گویید فرزندان رسول الله(ص) هستید، در حالی‌که فرزندان علی(ع) هستید. چون مرد از طرف پدر منسوب به جدّ می‌شود، نه از طرف مادر. امام(ع) در جواب، این آیهٔ مبارکه را قرائت فرمود: «… و از فرزندان او، داوود و سلیمان و ایّوب و یوسف و موسى و هارون را (هدایت کردیم) این‌گونه نیکوکاران را پاداش مى‏دهیم! و (همچنین) زکریّا و یحیى و عیسى و الیاس را همه از صالحان بودند».[۱۰۵] در حالی‌که برای حضرت عیسی(ع) پدری نیست، همانا وی از طرف مادر به انبیا منتسب شد. این‌گونه ما ملحق به فرزندان پیامبر(ص) می‌شویم از طرف مادرمان حضرت زهرا(س). همچنین خدای متعال فرمود: «هر گاه بعد از علم و دانشى که (دربارهٔ مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانى با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم».[۱۰۶] پیامبر(ص) هنگام مباهلهٔ با نصاری هیچ‌کس را دعوت نکرد، مگر علی، فاطمه و حسن و حسین(ع) پس حسنین فرزندان پیامبر(ص) هستند.[۱۰۷]

امام کاظم(ع) و حسین بن علی رهبرشهدای فخ

عبد اللَّه بن مفضل غلام عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب گفت: وقتى حسین بن على که در فخ[۱۰۸] شهید شد بر مدینه مسلط گردید موسى بن جعفر (ع) را دعوت به بیعت با خود کرد. موسى بن جعفر (ع) که آمد به او فرمود: پسر عمو مرا وادار به بیعت نکن چنانچه پسر عمویت حضرت صادق (ع) را اجبار کرد زیرا این کار تو موجب مى‏شود که کارى کنم که مایل نیستم چنانچه حضرت صادق (ع) کارى کرد که نمی خواست. حسین گفت من به شما یک پیشنهاد می کنم اگر مایل بودى مى‏پذیرى در صورتى که میل نداشته باشى اجبارى نیست، خدا کمک می کند، با حضرت موسى بن جعفر (ع) خداحافظى نمود.

در این موقع موسى بن جعفر(ع)  فرمود: پسر عمو ترا خواهند کشت نیکو جنگ‏ کن اینها مردمانى فاسق هستند، به ظاهر ادعاى ایمان می­کنند و در دل مشرک هستند «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» من اجر مصیبت شما فامیل خود را از خداوند می خواهم.

پس از این جریان حسین قیام کرد همان طورى که آن حضرت فرموده بود همه کشته شدند.[۱۰۹]

جایگاه امام موسی کاظم (ع)

نظر به این­که امام موسی کاظم (ع) امام معصوم، حجت خداوند بر خلق و واسطۀ فیض الهی است؛ مانند سایر امامان و حجت های خدا دارای جایگاه ویژه­ای در آموزه­های اسلامی است که در مباحث آینده به آن پرداخته خواهد شد.

امام موسی کاظم (ع) از نگاه معصومان (ع)

در این بخش تنها به دو حدیث از امام صادق (ع) بسنده می­کنیم.

الف. یاران امام  صادق (ع) به ایشان عرض کردند: محبّت شما نسبت به پسرت موسى (ع) تا چه حدّ است؟

فرمود: به آن مرتبه که دوست دارم که فرزندى غیر از او نداشتم که تمام محبّت من براى او باشد و دیگرى شریک او نشود.[۱۱۰]

ب. صفوان جمال گفت: از حضرت صادق (ع) راجع به امام پرسیدم، فرمود: صاحب مقام امامت اهل لهو و لعب نیست در این موقع موسى بن جعفر که پسر بچه‏ کوچکى بود آمد یک بزغاله مکى در دستش بود به او می­فرمود براى خدا سجده کن. حضرت صادق (ع) او را در آغوش گرفته فرمود: پدر و مادرم فدایت اى کسى که اهل لهو و لعب نیستى‏.[۱۱۱]

امام کاظم (ع) از منظر دیگران

روش و گفتار امامان معصوم (ع) به گونه­ای بوده که دوست و دشمن به اخلاق نیک آن بزرگواران اعتراف کرده­اند چنان­که سفیان بن نزار می­گوید: روزى بالاى سر مأمون ایستاده بودم، مأمون گفت: آیا مى‏دانید چه کسى شیعه بودن را به من آموخت؟ حاضران همگى‏ گفتند: نه، به خدا! نمی­دانیم، گفت: هارون الرّشید آن را به من آموخت، حاضران پرسیدند: چگونه چنین چیزى ممکن است و حال آن­که هارون الرّشید این خاندان را مى‏کشت؟ مأمون گفت: آنها را براى بقاء ملک و پادشاهى خود مى‏کشت؛ زیرا حکومت و ملک عقیم است. (یعنى فامیل و فرزند نمى‏شناسد).

مأمون ادامه داد: سالى همراه پدرم به حجّ رفتم وقتى به مدینه رسیدیم، به دربان­هایش دستور داد که هر کس از اهل مکّه و مدینه، از نسل مهاجران و انصار و نیز از بنى هاشم و سائر قبائل قریش وارد شود باید اصل و نسب و شجره‏نامه خود را بیان کند. و هر کس که وارد مى‏شد مى‏گفت: من فلانى، فرزند فلانى، فرزند فلانى هستم، و نسب خود را ذکر مى‏کرد تا به جدّ اعلاى خود که هاشمى یا قرشى یا از مهاجر و یا انصار بود برسد. و هارون نیز از دویست دینار تا پنج هزار دینار به اندازه شرافت او و سابقه پدرانش در هجرت (و خدمت به اسلام) به او صله و انعام مى‏داد، من نیز روزى در مجلس حاضر بودم که فضل بن ربیع داخل‏ شد و گفت: یا أمیر المؤمنین! در پشت درب مردى ایستاده است و ادّعا مى‏کند که موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن حسین بن علىّ بن أبى طالب (ع) است. هارون به محض شنیدن این مطلب به من و امین و مؤتمن و سایر فرماندهان رو کرد و گفت: خود را «ضبط و ربط» کنید سپس به دربانى که اجازه ورود مى‏داد گفت: به او اجازه ورود بده و مواظب باش بر غیر جایگاه مخصوص من ننشیند.

در این هنگام شیخى بر ما وارد شد که از کثرت شب‏زنده‏دارى چهره‏اش زرد و متورم شده و عبادت، او را ضعیف و لاغر کرده بود، … و سجود، صورت و بینى‏اش را مجروح ساخته بود، وقتى هارون را دید، خواست از روى حیوانى که بر آن سوار بود پیاده شود که هارون در این موقع فریاد زد: نه به خدا سوگند باید روى فرش (یا تخت) من بنشینى و مأموران نگذاشتند او پیاده شود. ما همگى با اجلال و احترام و بزرگداشت به او مى‏نگریستیم، او همین طور، سوار بر الاغ به جلو مى‏آمد تا به بساط و جایگاه مخصوص رسید، دربان ها و فرماندهان همگى دور او حلقه زده بودند، در این موقع‏ پیاده شد و هارون الرشید تا انتهاى جایگاه جلو آمده، او را استقبال کرد و صورت و چشمان او را بوسید و با خود به صدر مجلس برد و همان جا نزد خود نشاند و با او شروع به صحبت کرد. در خلال صحبت کاملا رو به سوى او مى‏نمود و در باره اوضاع و احوال وى از او مطالبى مى‏پرسید.

سپس سؤال کرد: یا أبا الحسن، افراد تحت تکفّل شما چند نفر هستند؟

حضرت فرمود: بیش از پانصد نفر. هارون سؤال کرد: همگى اولاد شما هستند؟! فرمود: نه، بیشترشان غلام و حشم هستند. ولى در مورد فرزند (که سؤال کردید) بیش از سى فرزند دارم. فلان قدر پسر و فلان قدر دختر. هارون گفت: چرا دخترها را به عموزادگان و سایر افراد مناسب آنها، تزویج نمى‏کنید؟ حضرت فرمود: دستم خالى است. هارون گفت: وضع زمین چطور است؟ فرمود: بعضى از اوقات محصول دارد و بعضى از اوقات ندارد. هارون پرسید: آیا مقروض هستید؟ فرمود: بله. گفت: چقدر؟ فرمود: حدود ده هزار دینار. هارون گفت: اى عموزاده! من آن­قدر به شما مال خواهم داد که بتوانى براى پسران و دختران عروسى بگیرى و قرضت را بدهى و زمینت را آباد کنى. حضرت فرمود: اى عموزاده! امیدوارم خویشاوندان نیز حقّ خویش و قومى را در مورد شما به جا آورند، و خداوند این نیّت پاک شما را جزاى خیر دهد! این خویشاوندى ما و شما، کاملا گرم و صمیمى و مستحکم است، نسب ما یکى است، عبّاس عموى پیغمبر است و با پدر آن حضرت همچون دو تنه درخت هستند که از ریشه به هم متّصل هستند، و نیز عموى علىّ بن أبى طالب است و با پدر آن حضرت همچون دو تنه درخت هستند که از ریشه به هم چسبیده‏اند و امیدوارم خداوند از این کارى که مى‏خواهى بکنى منصرفت نکند و حال آن­که بسط ید و قدرت به شما داده، و شما را از خانواده و أصل و نسبى اصیل و بزرگوار قرار داده است هارون گفت: با کمال افتخار، این کار را خواهم کرد.

سپس امام کاظم (ع) فرمود: یا أمیر المؤمنین! خداوند بر والیان و حاکمان واجب فرموده است که به داد فقراء برسند، قرض بدهکاران را پرداخت نمایند، برهنگان را بپوشانند و به زندانیان و اسیران نیکى کنند و شما بهترین و مناسب‏ترین کسى هستید که مى‏تواند این کارها را انجام دهد. هارون گفت: همین طور رفتار خواهم‏ نمود یا ابا الحسن، سپس حضرت برخاست، و هارون نیز به احترام او به­پاخاست و صورت و چشم­هایش را بوسید، سپس به من و امین و مؤتمن رو کرد و گفت: اى عبد اللَّه و اى محمّد و اى ابراهیم، پیشاپیش عمو و سرورتان حرکت کنید. براى او رکاب بگیرید، لباس ایشان را مرتّب کنید و تا منزل، ایشان را بدرقه کنید.

بعد موسى بن جعفر (ع) پنهانى به من بشارت داد که خلیفه خواهم شد و گفت: وقتى کارها را به دست گرفتى به فرزندان من نیکى کن، سپس (به نزد هارون) بازگشتیم،- و من در بین برادرانم، نسبت به پدرم از همه جسورتر و جرى‏تر بودم- وقتى مجلس خلوت شد گفتم: یا أمیر المؤمنین! این مرد که بود که آن­قدر به او عزّت و احترام گذاشتى، در مقابل او از جا برخاستى و به استقبالش رفتى، او را در بالاى مجلس نشاندى و خود پایین‏تر نشستى و به ما دستور دادى برایش رکاب بگیریم؟ گفت: او امام مردم و حجّت خدا بر خلقش و خلیفه‏اش در بین بندگانش است، گفتم: مگر این صفات منحصراً در تو و براى تو نیست؟

گفت: من در ظاهر و از روى قهر و غلبه امام مردم هستم و موسى بن جعفر(ع) امام حقّ است. به خدا سوگند- پسرم- او از من و از همه مردم به جانشینى حضرت رسول (ص) سزاوارتر است، و قسم به خدا که اگر تو نیز بخواهى حکومت را از من بگیرى، گردنت را مى‏زنم، زیرا حکومت و پادشاهى عقیم است (و فرزند و غیر فرزند نمى‏شناسد) و زمانى که (هارون) تصمیم گرفت از مدینه به مکّه برود، دستور داد دویست دینار در کیسه‏اى سیاه بریزند و سپس به فضل بن ربیع گفت: این پول را به نزد موسى بن جعفر ببر و به او بگو: أمیر المؤمنین مى‏گوید: فعلا دستمان تنگ است و بعداً، صله و احسان ما به شما خواهد رسید.

من به او اعتراض کردم و گفتم: یا أمیر المؤمنین! به فرزندان مهاجران و أنصار و سایر قریش و بنى هاشم و کسانى که اصلا حسب و نسبشان را نمى‏شناسى، پنج هزار دینار و کمتر انعام مى‏دهى و به موسى بن جعفر که این طور عزّت و احترام گذاشتى دویست دینار- که کمترین انعام شما بوده است- مى‏دهى؟! هارون گفت: خفه شو! بى‏مادر! اگر آنچه را برایش ضمانت کردم به او بدهم، دیگر هیچ تضمینى وجود ندارد که فردا با صد هزار شمشیر (زن) از شیعیان و دوستانش رودرروى من نایستد و فقر این مرد و خانواده‏اش براى من و شما اطمینان‏آورتر از بسط ید و توانمندى آنان است.[۱۱۲]

امام کاظم (ع) و فرقه ها

امام کاظم (ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش با چند گروه از مردم مواجه شدند:

گروه اول معتقد شدند که جعفر بن محمد (ع) زنده است و نمى‏میرد، زیرا او قائم آل محمد (ع) و همان مهدى‏اى است که پیامبر (ص) ظهورش را بشارت داده است، این گروه نزد شیعه «ناووسیّه» نامیده شوند.

گروه دوم معتقد بودند که امام پس از جعفر بن محمد (ع)، عبد الله است که بزرگ‏ترین فرزند به جاى مانده آن حضرت بود. آنان به نام «فطحیّه» شهرت یافتند، زیرا عبد الله بن جعفر به لقب «افطح» شناخته مى‏شد. [۱۱۳]

گروه سوم معتقد به امامت اسماعیل بن جعفر (ع) شدند اگر چه در این باره اختلافاتى هم بین خود داشته‏اند، گروهى از این دسته وفات اسماعیل را در زمان حیات پدرش انکار کرده‏اند، و می گویند وى زنده بود، و پدرش به امامت وى تصریح کرده است، این عده بسیار اندک بودند.[۱۱۴]

برخی نیز معتقد بودند که امام پس از جعفر بن محمد (ع)، اسماعیل است؛ زیرا در زمان پدرش وصیت به نام او انجام گرفته است و این فرقه «خطّابیه» هستند، پیروان ابو الخطاب که در کوفه قیام کرد و [سرانجام‏] عیسى بن موسى بن على عباسى او را از پاى درآورد. [۱۱۵]

بعضى از آنان عقیده دارند که اسماعیل در زمان پدرش وفات کرد، جز این که وى قبل از وفاتش به امامت فرزندش محمد تصریح کرده و این محمد پس از وى امام است، این جمعیت را قرامطه می گویند، که نسب آنان را به مردی که نام او قرمطویه بود، می­رسانند و این جماعت را مبارکیه هم می گویند؛ زیرا که نسب آنان به مبارک غلام اسماعیل ابن جعفر (ع) می­رسد.[۱۱۶]

سپس پیروان محمد بن اسماعیل پس از مرگ او به دو گروه منشعب شدند: گروهى به پیشوایى محمد بن جعفر گردن نهادند که به «سمطیه» شهرت یافتند.

گروهى دیگر گفتند امامت از آن بزرگ‏ترین فرزندان [امام‏] جعفر بن محمد (ع) است که پس از او [زنده‏] ماند؛ و او عبد الله بن جعفر است. وقتى عبد اللّه وفات کرد، پیروانش به امامت موسى بن جعفر (ع) بازگشته و او را وصىّ عبد الله بن جعفر پنداشتند.

گروه چهارم امامت را پس از جعفر بن محمد (ع) از آن فرزندش موسى (ع) دانستند و در آن حضرت توقف نمودند که به «واقفیه» شهرت یافتند.[۱۱۷]

امام کاظم (ع) و فرقه واقفیه

شهادت‏ امام‏ کاظم‏ (ع‏) شکاف‏ دیگرى‏ را در میان‏ امامیه‏ به وجود آورد. نخستین‏ گروه‏ که‏ بخش‏ عظیمى‏ را تشکیل‏ مى‏داد واقفیه‏ خوانده‏ مى‏شوند.

این گروه را براى آن به این نام منسوب کرده‏اند که در امامت موسى بن جعفر (ع)، متوقف شدند و گفتند: او هفتمین امام است، زنده است، نمى‏میرد تا آن که شرق و غرب زمین را مالک شود.[۱۱۸]

ربیع بن عبد الرّحمن می گوید: به خدا سوگند موسى بن جعفر (ع) بسیار دقیق و تیزبین بود و کسانى را که بعد از مرگش، در امامت آن حضرت توقّف کرده و امام بعدى را قبول نکردند، مى‏شناخت، ولى خشم خود را فرو مى‏برد و آنچه را در باره آنها مى‏دانست، ابراز نمى‏کرد.[۱۱۹]

امام کاظم (ع) و فطحیه

فطحى‏ مذهبان‏ معتقد به امامت‏ عبد اللَّه‏ بن‏ جعفر بن‏ محمّد (ع)‏ هستند آن­ها را فطحى‏ گفته‏اند چون‏ می­گویند عبد اللَّه‏ سر بزرگى‏ داشت‏ بعضى‏ گفته‏اند پاهایش‏ دراز بود.

گروهى نیز  می­گویند این لقب به واسطه یکى از رئیس هاى آن ها در کوفه به نام عبد اللَّه بن فطیح است ابتدا گروهى از بزرگان صحابه و فقها به این مطلب اعتقاد داشتند چون گمان می­کردند که امامت در فرزند بزرگ­تر است؟

بعضى پس از امتحان که مسائلى از حلال و حرام پرسیدند و جواب صحیح نشنیدند از امامت او برگشتند، در ضمن عبد الله کارهائى  می­کرد که شایسته امام نبود.

عبد اللَّه هفتاد روز پس از درگذشت امام صادق (ع) از دنیا رفت عده ای از کسانی که به امامت او معتقد بودند جز تعداد کمی بقیه از امامت او برگشتند و معتقد به امامت موسى بن جعفر(ع) شدند و به این روایت استناد می کردند که امامت دو برادر جز از امام حسن و امام حسین (ع) نخواهد بود آن تعداد کمی هم که بر امامت عبد اللَّه باقی ماندند پس از مرگ عبد اللَّه به امامت حضرت موسى بن جعفر(ع) شدند.

از حضرت صادق (ع) روایت شده، که به پسرش موسى بن جعفر(ع) فرمود: پسرم برادرت ادعاى مقام مرا خواهد کرد با او منازعه مکن و حرفى به او مزن او اولین کسى است که به من ملحق مى‏شود.[۱۲۰]

امام کاظم (ع) و فرقه خطابیه‏

فرقه خطابیه از «غلاه» و پیرو ابو الخطاب محمد بن مقلاص بن راشد المنقرى بزّار برّاد اجدع اسدى کوفى بودند که اسماعیل یا ابو طیاب نیز کنیه داشت.

او در معرفی کردن اسماعیل بن جعفر به عنوان امام نقش داشت. وی نخست از اصحاب امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) بود.

ابو الخطاب از غلاه شیعه بود او حتی ادعای نبوّت نیز مى‏کرد. در مورد او می­گویند: دختر وى درگذشت و او را به خاک سپردند، یونس بن ظبیان یکى از پیروان وى بر سر قبرش آمده و خطاب به صاحب قبر «دختر ابو الخطاب» گفت: السلام علیک یا بنت رسول اللّه، (اى دخت پیغمبر بر تو درود باد).

وى بر سر گزافه‏گوئی هاى خود سرانجام به قتل رسید، و عده‏اى از پیروان او کشته شدند.

عیسى شلقان گفت: خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم تصمیم داشتم راجع به ابو الخطاب از ایشان بپرسم قبل از سؤال فرمود: بنشین عیسى چرا هو سؤالى دارى از پسرم نمى‏پرسى، رفتم خدمت عبد صالح موسى بن جعفر او در مکتب بود و روى لب­هایش اثر مرکب معلوم مى‏شد قبل از سؤال فرمود: عیسى خداوند از پیغمبران به رسالت پیمان گرفته، نمى‏توانند آن را تغییر دهند و از اوصیاء به امامت پیمان گرفته که نمی­توانند تغییر دهند به بعضى ایمان عاریه داده که بعد از آنها می گیرد و ابو الخطاب از کسانى بود که ایمان عاریه داشت و خدا گرفت، من او را در آغوش گرفتم و پیشانى‏اش را بوسیدم.

گفتم: پدر و مادرم فدایت باد، از خانواده‏اى هستى که شایسته چنین مقامى هستند خداوند دانا و شنوا است.[۱۲۱]

کشّى روایت مى‏کند: امام جعفر صادق (ع) فرمود: خدا ابو الخطاب را لعنت کند و خدا لعنت کند هر که با او جنگ‏ کرده و هر کس از این گروه باقیمانده و خداوند لعنت کند هر کس در دل خود نسبت به آنها ترحمى احساس کند.[۱۲۲]

کتاب­نامه:

____________________

ابن اثیر جزرى؛ الکامل فی التاریخ؛ دار الصادر، بیروت، ۱۳۸۵ش.‏

ابن الطقطقى، محمد بن على بن طباطبا؛ تاریخ فخری؛ ترجمه، گلپایگانى‏، محمد وحید؛ تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چ دوم، ۱۳۶۰ ش.

ابن جوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد؛ المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک؛ تحقیق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا؛ بیروت، دار الکتب العلمیه، ط الأولى، ۱۴۱۲/۱۹۹۲٫

ابن شهرآشوب مازندرانى؛ مناقب آل أبی طالب (ع)؛ مؤسسه انتشارات علامه قم، ۱۳۷۹ هجرى قمری.

ابن صباغ مالکى؛ الفصول المهمه فی معرفه الأئمه (ع)؛ دار الحدیث‏، قم، چاپ اول، ۱۴۲۲ق.

ابن قولویه‏؛ کامل الزیارات‏؛ ناشر، مرتضوى‏، نجف‏؛ چاپ اول، ۱۳۵۶ ق‏‏.

ابو الفرج اصفهانى، على بن الحسین؛  مقاتل الطالبیین؛ تحقیق، صقر، سید احمد؛ بیروت، دار المعرفه، بى تا.

اربلى، علی بن عیسی؛ کشف الغمه فی معرفه الأئمه؛ ناشر، بنى هاشمى، تبریز، چاپ، اول، ۱۳۸۱ ق‏.

اربلی، علی بن عیسی؛ کشف الغمه فی معرفه الائمه؛ ترجمه زواری، فخرالدین علی بن حسن؛ با عنوان ترجمه المناقب، انتشارات اسلامیه‏، چاپ سوم، تهران، ۱۳۸۲ ش‏.

بلعمى، ابو على؛ تاریخنامه طبری؛ محقق و مصحح: روشن، محمد؛ سروش، البرز، تهران، چاپ دوم، چاپ سوم، ۱۳۷۳و ۱۳۷۸ش.

جمال الدین یوسف؛ الدر النظیم فی مناقب الأئمه اللهامیم؛ دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ اول، ۱۴۲۰ق.

حسینى تهرانى، سید محمد حسین؛ ‏ امام شناسى؛‏ ناشر، علامه طباطبایى‏، چاپ سوم، مشهد، ۱۴۲۶ ش‏.

حلى؛ منهاج الکرامه فی معرفه الإمامه؛ ناشر: مؤسسه عاشورا، چاپ اول، مشهد، ۱۳۷۹ ش‏‏.

خاتمى، ‏احمد؛ فرهنگ علم کلام؛ انتشارات صبا، چاپ اول، تهران،‏ ۱۳۷۰ ش‏.

خواند میر، غیاث الدین بن همام الدین؛ تاریخ حبیب السیر؛ انتشارات خیام، تهران، چاپ چهارم، ‏۱۳۸۰ش.

سبط ابن جوزى‏؛ تذکره الخواص من الأمه فی ذکر خصائص الأئمه؛ ناشر: منشورات الشریف الرضی‏، چاپ اول، قم، ۱۴۱۸ ق‏‏.

سید بن طاووس حسنى؛ الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف؛ ترجمه، الهامى،‏ داوود؛ ناشر، نوید اسلام، چاپ دوم، قم،‏ ۱۳۷۴ ش‏.

شرف الدین، سید عبد الحسین؛  ‏الفصول المهمه فی تألیف الأمه؛ ناشر، المجمع العالمی للتقریب، چاپ دوم، تهران، ۱۴۲۳ ق‏.

شیعى سبزوارى‏، حسن بن حسین؛ راحه الأرواح در شرح زندگانى، فضائل و معجزات ائمه اطهار(ع)؛ اهل قلم‏، تهران، چاپ دوم، ۱۳۷۸ش.

صدوق؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال؛ ناشر: دار الرضى‏، چاپ اول، قم، ۱۴۰۶ ق‏.

صدوق؛ عیون أخبار الرضا علیه السلام؛ ناشر: نشر جهان‏، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۸ ق‏.

صدوق‏؛ عیون أخبار الرضا؛ مترجم ، آقا نجفى اصفهانى،شیخ محمد تقى؛ انتشارات علمیه اسلامیه،‏ چاپ اول، تهران‏.

صدوق؛ کمال الدین و تمام النعمه؛ ناشر: اسلامیه‏، چاپ دوم، تهران، ۱۳۹۵ ق‏ ‏.

طبرسى، فضل بن حسن؛ إعلام الورى؛ مترجم، عطاردى، عزیز الله؛ ناشر اسلامیه، چاپ اوّل، تهران، ۱۳۹۰ ق‏.

طبرسى؛ إعلام الورى بأعلام الهدى؛‏ ناشراسلامیه‏، چاپ سوم،‏ تهران‏،  ۱۳۹۰ ق‏.

طبرسى؛ زندگانى چهارده معصوم (ع) (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى)؛ عطاردى‏، عزیز الله؛ ناشر، اسلامیه‏، چاپ اول ، تهران‏.

طبرى‏، محمد بن جریر بن رستم؛ دلائل الإمامه؛ ناشر: بعثت، چاپ اول‏، قم، ۱۴۱۳ ق.

طبری، حسن بن على عماد الدین؛ مناقب الطاهرین؛ سازمان چاپ و انتشارات‏، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۹ش.

فتال نیشابورى؛  روضه الواعظین و بصیره المتعظین؛ ترجمه، دامغانى، مهدوى؛ نشر نى‏،چاپ اول، تهران‏، ۱۳۶۶ ش‏.

قرشى، باقر شریف؛ حیاه الإمام موسى بن جعفر علیهما السلام؛ ناشر: دار البلاغه، چاپ اوّل‏، بیروت‏، ۱۴۱۳ ق‏.

قطب الدین راوندى، سعید بن عبدالله؛ الخرائج و الجرائح؛ مؤسسه امام مهدى (عج) قم، ۱۴۰۹ هجرى قمرى.

قمى، شیخ عباس؛ الأنوار البهیه؛ مترجم، محمدى اشتهاردى، محمد؛ انتشارات ناصر، قم، چاپ سوم، ۱۳۸۰ ش‏.

کلینى؛ ‏الکافی؛ اسلامیه، تهران‏، چاپ دوم، ۱۳۶۲ ش.‏

کلینی؛ اصول کافى؛ ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر؛ انتشارات اسوه، قم، چاپ سوم، ۱۳۷۵ ش‏.

‏مجلسى، محمد باقر؛ احتجاجات (ترجمه جلد چهارم بحار الانوار)؛ ترجمه، خسروى، موسى؛ انتشارات اسلامیه‏.

مجلسى‏، محمد باقر؛ بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار؛ ناشر، اسلامیه، تهران‏.

مجلسی، محمد باقر، ایمان و کفر (ترجمه الإیمان و الکفر بحار الانوار)؛ عطاردى، عزیز الله؛ انتشارات، عطارد، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۸ ش‏.

مجلسی، محمد باقر؛ زندگانى حضرت امام جعفر صادق (ع) (ترجمه بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار ج ‏۴۷)؛ خسروى،‏ موسى؛ اسلامیه، چاپ دوم، تهران‏، ۱۳۹۸ ق‏.

مجلسی، محمد باقر؛ ‏زندگانى حضرت امام موسى کاظم (ع) (ترجمه بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار ج ‏۴۸)؛ ناشر، اسلامیه، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۷ ش.

مجلسی، محمد باقر؛ بحارالأنوار؛ مؤسسه الوفا، بیروت، لبنان، ۱۴۰۴ هـ ق.

محمد حسین جاسم؛ تاریخ سیاسى غیبت امام دوازدهم (عج)؛‏ مترجم،  آیت‏اللهى، سید محمدتقى؛ ‏ناشر، امیر کبیر، نشر، چاپ سوم، تهران، ۱۳۸۵ ش‏.

مسعودی، أبو الحسن على بن الحسین؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ تحقیق: داغر، اسعد؛ دار الهجره، چاپ دوم، قم، ۱۴۰۹ق.

مشایخ، فاطمه؛ قصص الأنبیاء ( قصص قرآن) ؛ انتشارات فرحان‏، چاپ اول، تهران،‏ ۱۳۸۱ ش‏.

معروف الحسنى، هاشم؛ زندگانى دوازده امام (ع)؛ ترجمه،‏ مقدس،‏ محمد؛ ناشر، امیر کبیر، تهران‏، ۱۳۸۲ ش‏.

مفید؛ ارشاد؛ ترجمه، رسولى محلاتى‏، سید هاشم؛ ناشر، اسلامیه،‏ چاپ دوم، تهران‏.

مفید؛ الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد؛ ناشر، کنگره شیخ مفید، چاپ اول، قم،‏ ۱۴۱۳ ق.

منهاج سراج، قاضى ابو عمرو عثمان‏؛ طبقات ناصرى (تاریخ ایران و اسلام)؛ تحقیق: حبیبى، عبد الحى؛ دنیاى کتاب، چاپ اول، تهران، ۱۳۶۳ش.

ناشئ، اکبر؛ فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏؛ ترجمه، ایمانى‏، علیرضا؛ ناشر، مرکز مطالعات ادیان و مذاهب‏، چاپ اول‏، قم‏، ۱۳۸۶ ش‏.

پی نوشت:

_________________________________

[۱]. مشایخ، فاطمه، قصص الأنبیاء ( قصص قرآن)، ص ۷۹۶٫

[۲]. ابواء منزلى است بین مکه و مدینه از دهات اطراف مدینه است که آمنه مادر پیغمبر اسلام (ص) در آنجا دفن شده است.

[۳]. طبرسى، فضل بن حسن، إعلام الورى، مترجم، عطاردى، عزیز الله ‏، متن ۴۰۱ – ۴۰۵٫

[۴]. مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۱٫

[۵]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۰٫

[۶]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۳۱۰٫

[۷]. نعمانى، محمد بن ابراهیم؛ الغیبه؛ ترجمه، غفاری، محمد جواد؛ ص، ۴۵۶٫  ‏

[۸]. آل عمران، ۳۴؛ طبرسى، زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام (ترجمۀ إعلام الورى بأعلام الهدى)، عطاردى‏، عزیز الله، متن، ص ۴۱۷٫

[۹]. شیخ طبرسى، زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام (ترجمۀ إعلام الورى بأعلام الهدى)، عطاردى‏، عزیز الله، متن ، ص ۴۰۱٫

[۱۰]. کلینی، کافی، ج ۱، ص ۴۷۶ و ۴۷۷؛ قمی، عباس، منتهی الامال، ج ۲، ص ۳۳۶٫

[۱۱]. طبرى‏، محمد بن جریر بن رستم، دلائل الإمامه، ص ۳۰۸٫

[۱۲]. در کتاب «عیون أخبار الرضا علیه السلام، ترجمه ،ج‏۱،ص ۶۶» در بخش وصیت امام کاظم (ع) از آن حضرن نقل می­کند که فرمود: آن همسرانم که «امّ ولد» هستند، هر کدام که در منزل باقى ماندند، داراى همان حقوق و مقرّرى خواهند بود که در زمان حیاتم از آن برخوردار بودند … .

[۱۳]. یاقوت حموی، معجم البلدان، ذیل مرسی،  بیروت، دار صادر، چاپ دوم، ۱۹۹۵٫

[۱۴]. فاضل، جواد، معصوم نهم، ص ۶۲٫

[۱۵]. معروف حسنی، هاشم، الائمه الاثنی عشر، مترجم مقدس، محمد ، ج ۲، ص ۳۵۹، ‏امیر کبیر، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۸۲ ش.‏

[۱۶]. طبرسی، اعلام الوری، ص ۱۸۲٫

[۱۷]. مقرّم، سید عبدالرزاق، الامام الرضا(ع)، ص ۲۴ (نیاز به تکمیل دارد).

[۱۸]. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه فی معرفه الائمه، با ترجمه فخرالدین علی بن حسن زواری، با عنوان ترجمه المناقب، ج ۳، ص ۱۳۱‏.

[۱۹]. ر.ک: صدوق، عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج ۱، ص ۱۵٫

[۲۰]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج ۲، ص ۲۴۴؛ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۳۶؛ ابن حاتم شامی، جمال الدین یوسف، الدر النظیم فی مناقب الأئمه اللهامیم‏، ص ۶۷۳ و ۶۷۴؛ طبری، حسن بن على عماد الدین، مناقب الطاهرین‏، ج ۲، ص ۷۳۳؛ شیعى سبزوارى‏، حسن بن حسین‏، راحه الأرواح در شرح زندگانى، فضائل و معجزات ائمه اطهار(ع)، ص ۲۰۹٫

[۲۱] نک: موسوی، سیدحسین ابوسعیده، المشجر الوافی، ج ۱، ص ۶۵- ۶۶٫

[۲۲]. مجلسی، محمد باقر، ایمان و کفر (ترجمه الإیمان و الکفر بحار الانوار)، عطاردى، عزیز الله، ج‏۱، ص ۲۴٫

[۲۳]. برخی تا مدّت چهارده سال را نیز گفته اند؛ حسینى تهرانى، سید محمد حسین، ‏ امام شناسى ، ج ‏۱۶-۱۷، ص ۲۰۰٫

[۲۴]. همان.

[۲۵]. کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر ، ج‏۳، ص، ۳۸۱

[۲۶]. سید بن طاووس حسنى، الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف، ترجمه الهامى، داوود، ص، ۴۰۸٫

[۲۷]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج ‏۴۸، ص ۲۳۹٫

[۲۸]. ابن الطقطقى، محمد بن على بن طباطبا، تاریخ فخری،ترجمه، گلپایگانى‏ محمد وحید، ص، ۲۶۸٫

[۲۹]. طبرسی، زندگانى چهارده معصوم (ع) ترجمۀ إعلام الورى بأعلام الهدى‏، عطاردى‏، عزیز الله، ص ۴۰۱٫

[۳۰]. کلینی، اصول کافى، ترجمه، کمره‏اى،‏ محمد باقر، ج ‏۳، ص ۳۸۱٫

[۳۱]. طبرسى، فضل بن حسن، إعلام الورى، مترجم، عطاردى، عزیز الله ،ص، ۴۲۱٫

[۳۲]. کلینی، اصول کافى، ترجمه کمره‏اى، ج ‏۳، ص ۷۱٫

[۳۳]. مفید، ارشاد، ترجمه رسولى محلاتى، ج ‏۲، ص ۲۳۵٫

[۳۴]. این مکان در گذشتۀ دور به «قبرستان قریش» معروف بود، امّا به سبب دفن بدن مبارک امام موسی کاظم و امام محمد تقی (ع) به «کاظمین یا کاظمیه» شهرت یافت، کاظمین شهری کوچک و قدیمی در ۸ کیلومتری در شمال بغداد از کشور عراق و از زیارتگاه­های مهم شیعیان جهان است.

 

به دلیل وجود بارگاه دو امام معصوم  علاقمندان و شیعیانشان بیشتر به آن­جا رفتند و شهر، ارزش و اهمیت ویژه و خاصی پیدا کرد و مردم شیعه علاقه زیادی در ساختن خانه هایشان در جوار قبور ائمه پیدا کردند و به سرعت جمعیت شهر زیاد شد و پس از تحولات زیادی که در تاریخ ذکر شده، در یک برهه ای از تاریخ بعد از حمله (تاتار) از سال ۶۵۶ هـ ق، کاظمیه از بغداد جدا شد و خود استقلال پیدا کرد!(برگرفته از سایت طهور همراه با دخل و تصرفات).

.[۳۵] کلینى، کافی، ج‏۱، ص ۴۷۶٫

[۳۶]. صدوق، ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص ۹۸٫

[۳۷]. ابن قولویه‏؛ کامل الزیارات، ص ۳۰۰٫

[۳۸]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۷ و ۲۹۸٫

[۳۹]. همان، ص ۲۹۸٫

[۴۰]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ‏۲، ص ۲۲۰ و ۲۲۱٫

[۴۱]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۲٫

[۴۲]. صدوق، عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏۱، ص ۲۲ و ۲۳٫

[۴۳]. صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج ‏۲، ص ۳۳۴٫

[۴۴]. بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار (زندگانى حضرت امام موسى کاظم (ع))، خسروى، موسى، ، ج ‏۴۸، ص ۱۲٫

[۴۵]. إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۶ و ۲۹۷٫

[۴۶] همان، ص ۲۹۷٫

[۴۷]. بگو بارخدایا من ولایت پذیر آنم که از حجت هاى تو از فرزندان امام گذشته باقی است.

[۴۸]. إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۷٫

[۴۹]. همان، ص ۲۹۸٫

[۵۰]. إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ، رعد، ۱۱٫

[۵۱]. ر ک: مجلسی، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۲۹ –  ۴۹٫

[۵۲]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۳۰۲٫

[۵۳]. همان، ص ۳۰۳٫

[۵۴]. کلینی، کافی، ج‏۱، ص، ۲۸۵٫

[۵۵]. قطب الدین راوندی، سعید بن عبدالله، الخرائج ‏و الجرائح، ج ۱، ص ۳۰۸ و ۳۰۹٫

[۵۶]. ابن شهر آشوب، مناقب آل أبی طالب (ع)،  ج ۴، ص ۲۹۱ و ۲۹۲٫

[۵۷]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج ‏۴۷، ص ۲۴۲٫

[۵۸]. همان، ج ‏۴۸، ص ۲۳۹ و ۲۴۰٫

[۵۹]. ابن شهرآشوب، المناقب، ج ۴، ص ۳۱۴٫

[۶۰]. اصفهانى، ابو الفرج على بن الحسین،  مقاتل الطالبیین، تحقیق، صقر، سید احمد ، ص ۴۹۹ و ۵۰۰٫

[۶۱]. شعرا، ۸۹ و ۹۰٫

[۶۲]. انفال، ۷۳٫

[۶۳]. شعرا، ۸۴ و ۸۵٫

[۶۴]. آل عمران، ۴۲٫

[۶۵]. مجادله، ۲۲٫

[۶۶]. اعراف، ۱۲٫

[۶۷]. کهف، ۵۰ و ۵۱٫

[۶۸]. لقمان، ۲۵٫

[۶۹]. انعام، ۱۴۹٫

[۷۰]. حرانى، ابن شعبه، تحف العقول، جعفرى، ص: ۳۸۴-۳۸۰٫

[۷۱]. مجلسى، احتجاجات (ترجمه جلد چهارم بحار الانوار)، ترجمه، خسروى موسى ، ج‏۲، ص، ۲۲۹-۲۳۳٫

[۷۲]. فتال نیشابورى‏، روضه الواعظین و بصیره المتعظین،‏ ترجمه، دامغانى، مهدوى، ج ۱، ص، ۳۵٫

[۷۳]. قطب راوندى؛ الخرائج و الجرائح، ج ‏۲، ص ۵۰۹٫

[۷۴]. ابن شهرآشوب،‏ المناقب، ج، ‏۴، ص ۳۲۵٫

[۷۵]. انعام، ۱۲۴٫

[۷۶]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد ص ۲۹۶٫

[۷۷]. همان، ص ۲۹۸؛ کلینی، کافی، ج۱، ص ۱۳ – ۲۰٫

[۷۸]. مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ‏۲، ص ۲۳۷ (برخی نیز این مطلب را به محمد بن اسماعیل نسبت دادند که در زیر موضوع «سبب شهادت امام موسی کاظم (ع)» بیان شد).

[۷۹]. صدوق‏، عیون أخبار الرضا، آقا نجفى اصفهانى، شیخ محمد تقى‏، ج ‏۲، ص ۲۹۴٫

[۸۰]. مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج‏۷۱، ص ۲۳۲٫

[۸۱]. حلی، منهاج الکرامه فی معرفه الإمامه، ص ۵۹٫

[۸۲]. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ترجمه، غفارى، علی اکبر، ج ‏۶، ص ۴۱۰٫

[۸۳]. جعفریان، رسول؛حیات فکرى و سیاسى ائمه، ص ۴۰۷٫

[۸۴]. طبری، محمد بن جریر بن رستم‏، دلائل الإمامه، ص ۳۰۵؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۲۳؛ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۶٫

[۸۵]. منهاج سراج، قاضى ابو عمرو عثمان‏، طبقات ناصرى (تاریخ ایران و اسلام)، تحقیق: حبیبى، عبد الحى، ج ۱، ص ۱۰۹٫

[۸۶]. بلعمى، ابو على، تاریخنامه طبری، محقق و مصحح: روشن، محمد، ج ۴، ص ۱۰۷۳؛ خواند میر، غیاث الدین بن همام الدین، تاریخ حبیب السیر، ج ۲، ص ۲۰۷٫

[۸۷]. دلائل الإمامه، ص ۳۰۵؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۲۳؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۶٫

[۸۸]. ر.ک: قرشى‏، باقر شریف، حیاه الإمام موسى بن جعفر(ع)، ج ۱، ص ۴۳۵ – ۴۴۶٫

[۸۹]. دلائل الإمامه، ص  ۳۰۶؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۲۳؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۶٫

[۹۰]. دلائل الإمامه، ص  ۳۰۶٫

[۹۱]. ر.ک: حیاه الإمام موسى بن جعفر(ع)، ج ۱، ص ۴۵۷ – ۴۵۹٫

[۹۲]. مسعودی، ابو الحسن على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق: داغر، اسعد، ج ۳، ص ۳۲۵٫

[۹۳]. ابن اثیر جزرى، الکامل فی التاریخ‏، ج ۶، ص ۹۰٫‏

[۹۴]. ابو الفرج اصفهانی، على بن الحسین، مقاتل الطالبیین، تحقیق: صقر، سید احمد، ص ۳۷۶٫

[۹۵]. دلائل الإمامه، ص  ۳۰۶؛ مناقب آل ابی طالب، ج ۴، ص ۳۲۳؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج ۲، ص ۶٫

[۹۶]. ر.ک: حیاه الإمام موسى بن جعفر(ع)، ج ۲، ص ۲۱٫

[۹۷]. همان، ص ۲۵٫

[۹۸]. ر.ک: مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج ۲، ص ۲۴۱ – ۲۴۳٫

[۹۹]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۰۸ و ۱۰۹٫

[۱۰۰]. محمد،۲۲٫

[۱۰۱]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۳۹ و ۱۴۰٫

[۱۰۲].  مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۵۰ – ۱۵۲، با کمی تصرف.

[۱۰۳]. ابن جوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد، المنتظم فى تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق محمد عبد القادر عطا و مصطفى عبد القادر عطا، ج ‏۹، ص ۸۸٫

[۱۰۴]. زمخشری، محمود، ربیع الابرار، باب البلاد و الدیار و الابنیه  و ما یتصل بها من ذکر العماره والخراب وحب الوطن: «کان الرشید یقول لموسى الکاظم بن جعفر: یا أبا الحسن خذ فدک حتى أردها علیک، فیأبى، حتى ألح علیه فقال: لا آخذها إلا بحدودها، قال: و ما حدودها؟ قال: یا أمیر المؤمنین أن حددتها لم تردها، قال: بحق جدک إلا فعلت، قال: أما الحد الأول فعدن، فتغیر وجه الرشید و قال: هیه، قال: و الحد الثانی سمرقند، فاربد وجهه، قال: و الحد الثالث أفریقیه، فاسود وجهه و قال: هیه، قال: و الرابع سیف البحر مما یلی الخزر و أرمینیه، قال الرشید: فلم یبق لنا شیء فتحول فی مجلسى؛ قال موسى: قد أعلمتک أنی أن حددتها لم تردها فعند ذلک عزم على قتله»؛ سبط بن جوزی، تذکره الخواص من الأمه فی ذکر خصائص الأئمه، ص ۳۱۴٫

[۱۰۵]. انعام، ۸۴٫

[۱۰۶]. آل عمران، ۶۱٫

[۱۰۷]. ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه فی معرفه الأئمه(ع)، ج ۲، ص ۹۵۰٫

[۱۰۸]. فخ چاهى است در یک فرسخى مکه.

[۱۰۹].مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۶۰ و ۱۶۱٫

[۱۱۰]. اربلى،؛ کشف الغمه فی معرفه الأئمه، ج‏ ۲، ص ۲۰۷٫

[۱۱۱]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۱۹٫

[۱۱۲]. صدوق، عیون أخبار الرضا (ع)، مترجم، مستفید، حمید رضا – غفارى‏، على اکبر، ج‏۱، ص ۱۷۶-۱۸۳٫

[۱۱۳]. ناشئ، اکبر، فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏، ترجمه، ایمانى‏، علیرضا، ص ۷۲٫

[۱۱۴]. طبرسی، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۵٫

[۱۱۵]. فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏، ترجمه، ایمانى‏، علیرضا، ص ۷۲٫

[۱۱۶]. إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۹۵٫

[۱۱۷]. فرقه‏هاى اسلامى و مسأله امامت‏، ترجمه، ایمانى‏، علیرضا، ص ۷۲٫

[۱۱۸]. خاتمى، ‏احمد، فرهنگ علم کلام، ص ۳۴٫

[۱۱۹]. صدوق‏، عیون أخبار الرضا، آقا نجفى اصفهانى، شیخ محمد تقى، ج‏۱، ص، ۱۱۲٫

[۱۲۰]. مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۷، ص ۲۶۱٫

[۱۲۱]. مجلسى‏، محمد باقر، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج ‏۴۸، ص ۲۴٫

[۱۲۲]. همان، ج ‏۲۵، ص ۲۷۹٫

علت حرام بودن گوشت خوک از نظر قرآن

چاپ PDF

علت حرام بودن گوشت خوک از نظر قرآن

 

قرآن کریم، انواع غذاها را که برای جسم و روح انسان مفید بوده و ذائقه‌ی او را نیز ارضاء کرده حلال شمرده است، و از طرفی انسان را از خوردن غذاهای مضر و پلید نهی می‌کند...

واقعه کربلا

چاپ PDF

چکیده مطالب واقعه کربلا

واقعه کربلا، واقعه ای مهم، سترگ، هدفمندانه و پیش‌ بینی شده و تأثیر گذار در عالم بود که در جریان آن امام حسین (علیه السلام) و یارانش در جنگ با لشکر یزید بن معاویه به طرز فجیعی به شهادت رسیده و خاندان آن حضرت به اسارت برده شدند. آن چه در کربلا اتفاق افتاد، گرچه به حسب ظاهر یک حادثه مى‏ نمود، اما حماسه‏ اى عظیم و تکان دهنده بود که وجدان هاى خفته را بیدار کرد و خون رشادت و آگاهى و حماسه را، در رگ هاى امت اسلامى و بلکه همه آزادگان عالم دوانید.



این واقعه خونین در محدوده جغرافیایی سرزمین کربلا اتفاق افتاد. روایت شده است: «همه انبیای الهی، آن مقام شریف (کربلا) را زیارت نمودند و در آن توقف ‏کرده و گفتند: ای زمین تو مکانی پرخیر هستی و ماه تابان امامت (امام حسین علیه السلام)، در تو دفن خواهد شد».‏
زمان وقوع حادثه کربلا؛ روز عاشورا یا همان دهم محرم سال ۶۱ هجری قمری و مطابق برخی از بررسی ها در روز سه‌شنبه ۲۰ یا ‏چهارشنبه ۲۱ مهر سال ۵۹ هجری شمسی بوده است.‏
در جریان واقعه خونین کربلا دو دسته از شخصیت ها درگیر بوده و در به وجود آمدن آن نقش داشتند. یک دسته از این شخصیت ها، شخصیت های مثبت و چهره های خدایی و بر حق  این حماسه بزرگ؛ مانند امام حسین (علیه السلام) و حضرت ابوالفضل (علیه السلام) و دسته دیگر، شخصیت ها و چهره های منفی و باطل این واقعه دلخراش؛ مانند یزید بن معاویه و عمر بن سعد هستند.
نهضت عظیم عاشورا که به شهادت حجت خدا و با ارزش ترین انسان های روی زمین در زمان خود انجامید، دارای عوامل و زمینه های زیادی بود که برخی از آنها عبارتند از: وقوع انحراف در مسئله جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، سست شدن شدید اعتقادات و عمل به دستورات اسلام در جامعه اسلامی، تقاضای بیعت، دعوت مردم کوفه و تمام شدن حجت شرعی بر آنها برای قیام در برابر انحرافات بنی امیه و احیای فریضه امر به معروف و نهی از منکر.
نهضت عاشورا و شهادت امام حسین (علیه السلام) دارای آثار و نتایجی در طول تاریخ بشریت بود که بعضی از آنها عبارتند از: احیای دین اسلام و محفوظ ماندن آن از نابودی، بیداری مردم و رسوایی یزیدیان و حزب حاکم اموی، فرو ریختن ترس و رعب از اقدام و قیام بر ضد ستم و بیداری روح مبارزه در مردم، وقوع انقلاب های متعدد در تاریخ با الهام از حماسه کربلا، شناخت اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) به عنوان نمونه های کامل پیشوایی امت و پدید آمدن ادبیات عاشورایی.

مفاهیم کاربردی واقعه کربلا

مفاهیم کاربردی واقعه کربلا عبارتند از: کربلا، عاشورا، امام حسین (علیه السلام)، شهادت، یزید بن معاویه، عمر بن سعد، شمر بن ذی الجوشن، جبهه حق، جبهه باطل، امر به معروف و نهی از منکر.
‏شناسنامه واقعه کربلا
واقعه کربلا، واقعه ای مهم، سترگ، هدفمندانه و پیش‌ بینی شده و تأثیر گذار در عالم بود که در جریان آن امام حسین (علیه السلام) و یارانش در جنگ با لشکر یزید بن معاویه به طرز فجیعی به شهادت رسیده و خاندان آن حضرت به اسارت برده شدند. آن چه در کربلا اتفاق افتاد، گرچه به حسب ظاهر یک حادثه مى‏ نمود، اما حماسه‏ اى عظیم و تکان دهنده بود که وجدان هاى خفته را بیدار کرده و خون رشادت و آگاهى و حماسه را، در رگ هاى امت اسلامى دوانید.
این واقعه خونین در روز عاشورای سال ۶۱ هجری قمری و در سرزمین کربلا اتفاق افتاد و در جریان آن، دو گروه حق و باطل در مقابل یک دیگر قرار گرفتند.

زمان واقعه کربلا

واقعه خونبار کربلا در روز عاشورا یا دهم محرم الحرام سال ۶۱ هجری قمری، رخ داد.
عاشورا در تاریخ جاهلیت عرب، از اعیاد رسمی و ملی، روز جشن، مفاخره و شادمانی بوده است. مردم، در چنین روزی روزه گرفته، لباس ‌های فاخر پوشیده و چراغانی و خضاب می‌کردند.[۱]

تاریخ شمسی واقعه کربلا:

از آنجایی که تقویم بسیاری از مناسبت‌ ها و اعیاد بر پایه هجری قمری است، مسئله انطباق تاریخ های تقویم هجری قمری و شمسی همواره مورد توجه منجمان و مورخان بوده است. یکی از این موارد، انطباق واقعه عاشورا (۱۰ محرم سال ۶۱ هجری قمری) با تقویم هجری شمسی است.
با توجه به این ‌که از اول محرم سال ۶۱ هجری تا ۱۶ آذر ۱۳۸۹ –زمان انجام این محاسبه- به اندازه ۱۳۷۱ سال قمری گذشته، پس از آن روز به اندازه ۴۸۵۸۳۷٫۲۵ شبانه‌روز طی شده است که اگر این عدد را بر طول متوسط سال شمسی تقسیم کنیم به ۱۳۳۰ سال و ۶۵ روز می‌رسیم. این بدان معنی است که اگر از ۱۶ آذر ۱۳۸۹ به این اندازه به عقب برویم به ۱۱ مهر ۵۹ هجری شمسی می‌رسیم که مقارن با اول محرم سال ۶۱ هجری قمری است.
با مراجعه به نرم‌افزارهایی مانند؛ (Moon Calculator) نیز مشخص می‌شود که مقارنه ماه و خورشید (ماه نو) در محرم سال ۶۱ هجری در ساعت ۱۷:۱۱ به وقت محلی روز ۲۸ سپتامبر ۶۸۰ میلادی اتفاق افتاده و در شامگاه فردای آن روز، ۲۹ سپتامبر، هلال ماه در کربلا به جدایی بیش از ۱۱ درجه از خورشید رسیده و در زمان غروب خورشید، ارتفاع ماه بیش از ۸ درجه است. رؤیت چنین هلالی با چشم غیرمسلح ممکن است. پس براین اساس پیش‌ بینی می‌شود که ۳۰ سپتامبر ۶۸۰ میلادی مقارن با اول محرم ۶۱ هجری قمری باشد. بنابراین ۱۰ محرم مقارن با ۹ اکتبر ۶۸۰ میلادی یا سه ‌شنبه ۲۰ مهر ۵۹ هجری شمسی می‌شود.
نتیجه این که؛ مطابق این بررسی روشن  می شود که واقعه عاشورا (۱۰ محرم ۶۱ هجری قمری) در روز سه‌شنبه ۲۰ یا چهارشنبه ۲۱ مهر ۵۹ هجری شمسی اتفاق افتاده است.[۲]

موقعیت جغرافیایی واقعه کربلا

واقعه کربلا در سرزمین کربلا رخ داده است. سرزمین «کربلا» در کشور عراق در منطقه «بین النهرین»[۳] در غرب شهر کوفه، کنار رودخانه فرات، و در منطقه «طف»[۴] واقع شده است. این سرزمین، در جنوب غربی و حدود ۱۰۰ کیلومتری شهر بغداد (پایتخت کشور عراق) و ۸۰ کیلومتری شهر نجف اشرف واقع شده است.[۵]

‏شخصیت های در گیر واقعه کربلا

در جریان واقعه خونین کربلا دو دسته از شخصیت ها درگیر بوده و در به وجود آمدن آن نقش داشتند. یک دسته از این شخصیت ها، شخصیت های مثبت و چهره های خدایی  این حماسه بزرگ و دسته دیگر، شخصیت ها و چهره های منفی این واقعه دلخراش هستند.
به دلیل زیاد بودن تعداد شرکت کنندگان در این واقعه، تنها به نام بعضی از افراد شاخص در هر دو گروه حق و باطل  اشاره می شود:[۶]

الف: شخصیت های گروه حق:

۱٫ اولین و بزرگ ترین شخصیت کربلا وجود مبارک امام حسین (علیه السلام) است.
۲٫ امام علی بن حسین (امام سجاد) (علیهما السلام).
۳٫ امام محمد باقر (علیه السلام).
۴٫ حضرت زینب (سلام الله علیها).
۵٫ عباس بن علی (علیهما السلام).
۶٫ مسلم بن عقیل.
۷٫ حضرت علی اکبر.
۸٫ ام کلثوم دختر امام علی (علیه السلام).
۹٫ قاسم بن الحسن.
۱۰٫ رباب همسر امام حسین (علیه السلام).
۱۱٫ سکینه دختر امام حسین (علیه السلام).
۱۲٫ عبدالله رضیع (علی اصغر).
۱۳٫ حبیب بن مظاهر اسدی.
۱۴٫ هانی بن عروه.
۱۵٫ مسلم بن عوسجه.
۱۶٫ حر بن یزید ریاحی.
۱۷٫قیس بن مسهّر صیداوی.
۱۸٫ زهیر بن قین بجلّی.

ب: شخصیت های گروه باطل:

اما شخصیت های باطلی  که در رقم خوردن واقعه خونین کربلا، نقش کلیدی و سرنوشت سازی به عهده داشتند، عبارتند از:
۱٫ یزید بن معاویه؛ خلیفه جنایت کار اموی که فاجعه کربلا به دستور او پدید آمد.
۲٫ عبیداللّه بن زیاد؛ ابوحفص (ابو احمد) عبیداللّه بن زیاد بن ابیه: او سپاهی را به رویارویی با امام حسین و اهل بیت (علیهم السلام) و یارانش به کربلا فرستاد و عمر سعد و شمر بن ذی الجوشن را مأمور کشتن آنان کرد. به دستور وی آب را بر سپاه امام حسین (علیه السلام) بستند و از هیچ جنایتی درباره آنان فروگذار نکردند.
۳٫ شریح بن حارث، قاضی معروف کوفه و وابسته به امویان.
۴٫ عمر بن سعد بن ابی وقاص؛ که رهبری سپاه کوفه در روز عاشورا را به عهده داشت.
۵٫ شمر بن ذی الجوشن؛ از جمله کسانی است که در واقعه عاشورا، جنایت های ننگینی انجام داد. پدرش، ذی الجوشن، صحابی بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود.
۶٫ حرمله بن کاهل اسدی یکی از فاجعه آفرینان کربلا بود که ستم های بسیاری در حق سیدالشهداء و خاندان گرامی اش (علیهم السلام) انجام داد.
۷٫ حُصَین بن نُمَیر تَمیمی؛ یکی از فرماندهان و مسئولان فاجعه کربلا.[۷]
۸٫ خولی بن یزید اصبحی؛ قاتل جعفر بن علی (برادر حضرت ابوالفضل علیه السلام)، شریک در قتل عثمان بن علی (برادر دیگر حضرت ابوالفضل علیه السلام)[۸] و کسی که سر مبارک امام حسین (علیه السلام) را به همراه حمید بن مسلم ازدی به نزد عبیدالله بن زیاد برد.[۹]
۹٫ سنان بن انس نخعی؛ بنابر روایتی سنان بن أنس شمشیرش را بر گلوی امام حسین (علیه السّلام) نهاده و گفت: به خدا سوگند، سر تو را از بدن جدا می کنم، در حالی که می دانم تو پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستی و پدر و مادرت بهترین مردم هستند و پس از گفتن این کلام، سر مقدس آن بزرگوار را از تن جدا کرد.[۱۰]

زمینه های پیدایش واقعه کربلا

یک قیام و حرکت، هر قدر اصیل تر، بزرگ تر، عظیم تر و ماندگار تر باشد، نیاز به زمینه ها و زیر ساخت های عمیق تر و محکم تری دارد. در هیچ کجای تاریخ بشریت نهضتی عظیم تر، ماندگارتر و جانسوزتر از نهضت عاشورا به رهبری امام حسین (علیه السلام) وجود ندارد. این نهضت عظیم که به شهادت حجت خدا و با ارزش ترین انسان های روی زمین در زمان خود انجامید، دارای عوامل و زمینه های زیادی بود که  به برخی از آنها  اشاره می شود:
۱٫ وقوع انحراف در مسئله جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله).
۲٫ سست شدن شدید اعتقادات و عمل به دستورات اسلام در جامعه اسلامی.
۳٫ تقاضاى بیعت.
۴٫ دعوت مردم کوفه.
۵٫ امر به معروف و نهی از منکر.

وقوع انحراف در مسئله جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

یکی از مهم ترین زمینه های پیدایش واقعه کربلا، وقوع انحراف در مسئله جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود. به تحقیق  مسلمانان، پس از رحلت پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله) در جانشینی آن حضرت به خطا رفته و جز تعداد انگشت شماری، به سفارش وی در این باره پایبند نماندند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، به دستور حق تعالی، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیهما السلام) را به عنوان جانشین بر حق خود معرفی نمودند، ولی بسیاری از مردم به جای علی (علیه السّلام)، سراغ افرادی رفتند که شایستگی این مقام را نداشته و مورد نظر پروردگار نبودند. امیران آن روز جامعه اسلامی به دلیل ناآشنایی با دستور های اسلام، به ناچار آداب و رسومی را در جامعه بنیان نهادند که اساساً با دستورهای اسلامی سازگاری نداشت. اوج این انحراف، در زمان خلیفه سوم؛ عثمان بن عفان بود. عثمان به دلیل سر کار آوردن والیان نالایق و بذل و بخشش های نابجا باعث نارضایتی عمومی شده و در نهایت به دست همین ناراضیان نیز کشته شده است. پس از مرگ وی، جامعه اسلامی به دو گروه تقسیم شدند: یک گروه طرفدار عثمان بودند و به عثمانیان معروف شدند، گروهی دیگر طرفدار امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیهما السلام) بودند که به علویان شناخته شده و عموم مردم کوفه در ردیف علویان قرار داشتند.  گاهی نیز طرفداران دو گروه، به عنوان پیروان «دین عثمان» و پیروان «دین علی» (علیه السلام) شناخته می شدند.[۱۱]
آثار  انحراف در امر ولایت و جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در امت آن حضرت ، به حدی بود که شماری از نیروهای کوفه، با قصد قربت به جنگ امام حسین (علیه السلام) آمده بودند.
عمر بن سعد؛ فرمانده سپاه یزید در واقعه عاشورا، در روز نهم محرم وقتی که می خواست فرمان حمله دهد، با شعار «یا خَیل الله اِرکبی و اَبشری؛ ای سپاه خدا سوار شوید و بر شما ]به بهشت[ بشارت باد»،[۱۲] منظور خود را بیان نمود. به کار بردن این واژه از سوی عمر سعد، به این انگیزه بود که به لشگریان خود بفهماند که شما جزو لشکریان خدا و مستحق بهشت می باشید. این جمله، جمله ای بود که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) در جنگ ها به کار می برد. عمر سعد خواست با استفاده از این جمله، لشگریان خود را به لشگریان رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) تشبیه نماید.

احیای سنن جاهلی و فراموشی سنن اسلامی

از جمله زمینه های پیدایش واقعه کربلا،  سست شدن شدید اعتقادات و عمل به دستورات اسلام در جامعه اسلامی و به ضعف گرائیدن روحیه مبارزه در افراد جامعه اشاره کرد.
وقتی مفسّر و مدافع اصلی قرآن کریم؛ حضرت علی (علیه‏السلام)، از حق خود؛ یعنی حکومت، محروم و اهل‏بیت پیامبر (صلّی الله علیه و آله) کنار زده شدند، جریان رجعت از اسلام حقیقی سرعت یافت و در طول بیست و پنج سال خلافت خلفای سه گانه، انحراف‏ ها و بدعت‏ های بسیاری پدید آمد؛ از این‏رو، هنگامی که حضرت علی (علیه‏السلام) زعامت جامعه را پذیرفتند، اصلاحات داخلی را بر هر امر دیگری ترجیح دادند، لکن جبهه نفاق در عصر خلفا، به خصوص زمان عثمان، و عناصر ناخالصی که  در پی قدرت و منصب بودند، در پرتو قدرت سیاسی توانسته بودند قدرت اقتصادی و نظامی قابل توجّهی به دست آورند؛ به همین جهت با ایجاد جنگ‏ های داخلی و مشکلات دیگر، مانع اصلاحات آن حضرت شدند. با شهادت علی (علیه‏السلام)، برنامه ‏های اصلاحی آن رادمرد الهی ناتمام ماند و در مقابل، با استیلای بنی ‏امیّه بر جهان اسلام، جبهه کفر و نفاق با قدرت بیش‏ تری جامعه را به سوی انحطاط و تباهی سوق داد، به نحوی که  در اواخر حکومت معاویه بن ابی سفیان، فساد و تباهی به اوج خود رسید،  بسیاری از عقاید و خلق و خوهای جاهلی احیا گردید، سنّت پیامبراکرم (صلّی الله علیه و آله) و قوانین قرآن کریم، رو به زوال نهاد، عمل به دستورات اسلام در جامعه اسلامی کمرنگ شد و روحیه مبارزه و جهاد در افراد جامعه به ضعف گرائید؛ به همین دلیل امام حسین (علیه‏السلام) برای احیای دین اسلام و سنن بر باد رفته آن، قیام کرده و فرمود: «من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش فرا می‏خوانم؛ زیرا سنّت پیامبر (صلّی الله علیه و آله) از بین رفته و بدعت زنده شده است».[۱۳]
بنابراین، یکی از مهم‏ ترین علل  قیام امام حسین (علیه‏السلام) زنده شدن سنن جاهلی و سست شدن تعالیم آسمانی اسلام بود.
تقاضاى بیعت‏
یکى از عوامل  و زمینه های پیدایش واقعه کربلا،  عامل تقاضاى بیعت است. استاد مطهری در این باره می گوید: امام حسین (علیه السلام) درمدینه بود. معاویه قبل از مردنش مى‏خواست مسئله جانشینى یزید براى بعد از خود را مسلّم کند؛ لذا تصمیم گرفت  از امام (علیه السلام) بیعت بگیرد، ولی  موفق نشد. بعد از مرگ معاویه، یزید تصمیم گرفت از آن حضرت  بیعت بگیرد و بیعت امام با او ؛ یعنى امضا کردن و صحّه گذاشتن نه تنها روى خلافت شخص یزید که آدم فاسدی بود، بلکه تأیید سنتى  که معاویه پایه گذارى کرده بود. آن سنت این بود که  خلیفه پیشین خلیفه بعدى را تعیین کند، نه این که خلیفه پیشین برود، بعد دیگران جانشین او را تعیین کنند، و نه این که  همانند شیعان،  به نصّى که از طرف خداوند متعال و به وسیله پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله) رسیده است عمل کنند. در واقع التزام به  امرى که نه شیعه به آن قائل است و نه سنّى؛ یعنی خلیفه‏اى خلیفه دیگر را؛ پسر خود را به عنوان ولىّ امر مسلمانان تعیین کند. بنابراین، این بیعت تنها امضا کردن خلافت آدم ننگینى؛ مانند یزید نیست؛ امضا کردن سنتى است که مى‏خواست به وسیله معاویه پایه گذارى شود.
در این جا امام حسین (علیه السلام) در برابر این تقاضا؛ یعنی تقاضای بیعت، عکس العمل منفی نشان مى‏دهد و وقتی آن حضرت را تهدید مى‏کنند، مى‏ فرماید: حاضرم کشته شوم ولی بیعت نخواهم کرد.[۱۴]
نقل شده است: امام (علیه السلام) به ولید بن عتبه بن ابى سفیان، والى یزید در مدینه، که مأمور بیعت گرفتن از آن حضرت بود، فرمود: … یزید مردى فاسق و شراب‏خوار و قاتل نفوس محترم بوده و کسى است که علنا به فسق مى‏پردازد و شخصى چون من با شخصی همانند او بیعت نخواهد کرد.[۱۵]
در ملاقاتی که امام حسین (علیه السّلام) با مروان[۱۶] داشت. مروان گفت: اى ابا عبد اللَّه، نصیحتى را از من بشنو و بپذیر. آن حضرت فرمود: «چیست؟ بگو تا بشنوم». گفت: تو را به بیعت با یزید امیرالمؤمنین فرمان مى‏دهم؛ زیرا براى دین و دنیایت بهتر است. امام حسین (علیه السّلام) فرمود: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، آن گاه که امت، گرفتار فرمانروایی؛ چون یزید گردد، باید فاتحه اسلام را خواند. به تحقیق از جدم رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: خلافت بر آل ابى سفیان حرام است.[۱۷] پس ، تهدید و اقدام بنی امیه مبنی بر  بیعت گرفتن برای یزید از امام حسین (علیه السلام) و امتناع آن حضرت از این امر، یکی از عوامل و زمینه های مهم پیدایش واقعه کربلا است.

دعوت مردم کوفه‏

یکی دیگر از عوامل مؤثر در  پیدایش واقعه کربلا؛ عامل دعوت مردم کوفه‏ است. با انتشار خبر مرگ معاویه و هجرت امام حسین (علیه السلام) از مدینه به مکه، مردم کوفه برای کسب تکلیف به امام نامه نوشتند. از جمله آنها، شیعیان امام در کوفه بودند. آنها در خانه سلیمان بن صرد خزاعی جمع شده، قرار گذاشتند برای امام نامه بنویسند و ایشان را از آمادگی خود برای قیام آگاه سازند. نخستین نامه را سلیمان بن صرد و تنی چند از بزرگان کوفه نوشتند. بخشی از نامه آنها بدین شرح است: «به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. به حسین بن علی (علیهما السلام) از سلیمان بن صرد، مسیّب نجیبه، رُفاعه بن شداد بجلی، حبیب بن مظاهر و تعدادی از شیعیان و مسلمانان کوفه. درود خدا بر شما باد! ما به شکرانه وجود شما، خدای یکتا را سپاس می گوییم و او را شکر می گزاریم که دشمن ستم کار شما (معاویه) را هلاک گردانید …. ما (در کوفه) رهبر و پیشوایی نداریم؛ پس به سوی ما بیا که امید است خدا به واسطه تو، ما را بر کانون حق گرد آورد».
این نامه توسط عبدالله بن مسمع هَمْدانی و عبدالله بنوال، به سوی مکه فرستاده شد و در دهم ماه رمضان به دست امام (علیه السلام) رسید.[۱۸]
پس از ارسال نخستین نامه، سیل مکاتبات با امام آغاز شد؛ به گونه ای که دو روز پس از وصول اولین نامه، تعداد ۵۳ نامه دیگر به دست امام رسید. برخی تعداد آنها را تا ۱۵۰ نامه نیز برشمرده اند.[۱۹]
هنوز دو روز از ارسال سِری دوم نامه ها نگذشته بود که نامه های دیگری نیز به امام نوشته می شود. در این میان افرادی محافظه کار و فرصت طلب، دست به قلم بردند و نامه نوشتند. آنان که به شدت از دگرگونی اوضاع و از بین رفتن موقعیت خود هراسان بودند، تلاش نمودند با نگاشتن این نوع نامه ها، خویشتن را جزو هواداران امام جا بزنند.
کوفیان در فاصله دو ماه، بالغ بر دوازده هزار نامه برای امام نوشتند، که گاه در یک روز ششصد نامه به دست ایشان می رسید.[۲۰]

امر به معروف و نهى از منکر

از دیگر عوامل و زمینه های پیدایش واقعه کربلا می توان به عامل امر به معروف و نهى از منکر اشاره کرد. استاد مطهری در این باره می گوید: امام حسین (علیه السلام) همان ابتدا که از مدینه حرکت کرد، با شعار امر به معروف و نهى از منکر حرکت کرد. مطلب این نبوده است که امام (علیه السلام) بفرماید: به این دلیل که یزید از من بیعت مى‏ خواهد، پس من‏ قیام مى ‏کنم، بلکه این بوده است که اگر بیعت هم نخواهد، من به حکم وظیفه امر به معروف و نهى از منکر باید قیام کنم. همچنین مسئله این نبود که چون مردم کوفه از من دعوت کرده ‏اند، قیام مى‏کنم؛ بلکه مسئله این بود که دنیاى اسلام را منکرات فراگرفته بود و آن حضرت می فرمود: من به حکم وظیفه دینى، به حکم مسؤولیت شرعى و الهى خود قیام مى ‏کنم. (گفتنی است که بحث امر به معروف و نهى از منکر را امام (علیه السلام) حدود دو ماه قبل از دعوت مردم کوفه مطرح کرده اند و به دعوت مردم کوفه مربوط نیست).[۲۱]
در فرهنگ عاشورا، حاکمیت ظلم یزیدى بزرگ ترین منکر اجتماعى است و مبارزه براى حاکم ساختن حق و قطع سلطه ستم، معروفى عظیم است. امر به معروف و نهى از منکر، از مهم ترین عوامل و زمینه‏ هاى حماسه خونین کربلا است. سید الشهداء (علیه السلام) در وصیّتى که نوشته و به برادرش محمد حنفیّه مى‏سپارد، مى‏فرماید: «من براى سرکشى و عداوت و فساد کردن و ظلم نمودن از مدینه خارج نشدم. بلکه، به منظور ایجاد صلح و سازش در میان امت جدم خارج شدم، من می خواهم امر به معروف و نهى از منکر نموده و مطابق سیره جدم رسول خدا و پدرم على بن ابىطالب (علیهم السّلام) رفتار نمایم».[۲۲] در زیارتنامه آن حضرت هم آمده است: «… گواهى می دهم که تو به راستى نماز را بپاداشتى و زکات را ادا کردى و دستور به کار نیک دادى و از کار زشت نهی کرده و بازداشتى و …».[۲۳] این به وضوح، نقش امر به معروف و نهى از منکر را در حرکت عاشورایى امام نشان مى‏دهد.[۲۴]

‏اتفاقات شاخص واقعه کربلا

حادثه کربلا یکی از بزرگ ترین فجایع بشری است که در ۱۰ محرم سال ۶۱ هـ ق در سرزمین کربلا توسط امویان به وقوع پیوست. پر واضح است که در این واقعه بسیار عظیم، اتفاقات مهم و شاخصی رخ داده است. برخی از این اتفاقات، قبل از واقعه، برخی حین واقعه و برخی دیگر بعد از واقعه کربلا به وقوع پیوسته است. آن چه که معروف و مشهور است، به طور فهرست وار، عبارت است از:
۱٫ زیر بار بیعت نرفتن امام حسین (علیه السلام) با یزید.
۲٫ حرکت امام (علیه السلام) از مدینه به مکه همراه با اهل و عیال و خانواده اش.
۳٫ رسیدن دعوت نامه های کوفیان به  امام (علیه السلام) در مکه.
۴٫ خروج امام (علیه السلام) از مکه، قبل از شروع مراسم حج.
۵٫ اعزام مسلم بن عقیل به کوفه به عنوان نماینده امام (علیه السلام).
۶٫ دیدار امام حسین (علیه السلام) با زهیر بن قین در بین راه مکه به کربلا و پیوستن  او به امام (علیه السلام).
۷٫ دریافت خبر شهادت مسلم بن عقیل توسط امام (علیه السلام) در بین راه مکه به کربلا.
۸٫ برخورد امام (علیه السلام) و همراهان ایشان با لشکر حر بن یزید ریاحی.
۹٫ هدایت اجباری سپاه محدود امام (علیه السلام) توسط حر به سمت سرزمین کربلا.
۱۰٫  صف آرایی سپاه امام حسین (علیه السلام) و سپاه عمر سعد در مقابل یکدیگر.
۱۱٫ اندرزهاى امام (علیه السلام) به عمر سعد و یارانش و اتمام حجت با آنها.
۱۲٫ پشیمانى حر بن یزید ریاحی تمیمی.
۱۳٫ نماز ظهر عاشورا.
۱۴٫ شهادت یاران امام و بنی هاشم.
۱۵٫ شهادت قمر بنى هاشم حضرت عباس بن على بن ابى طالب (علیهم السلام).
۱۶٫ شهادت طفل رضیع؛ على اصغر.
۱۷٫ مبارزه و شهادت امام حسین (علیه السلام).
۱۸٫ غارت خیمه های امام (علیه السلام) توسط لشکریان عمر سعد.
۱۹٫ تاختن اسب بر پیکر شهیدان.
۲۰٫ آتش زدن خیمه ها.
۲۱٫ جدا شدن سرهاى مطهر امام حسین (علیه السلام ) و اهل بیت و اصحاب آن حضرت.
۲۲٫ بر نیزه کردن سرهای شهیدان.
۲۳٫ ارسال سر مقدس امام حسین (علیه السلام) به کوفه.
۲۴٫ اسارت و  آواره شدن امامان بزرگوار؛ یعنی امام سجاد و امام باقر (علیهما السلام) و فاطمیات و علویات در بیابان ها بعد از شهادت حضرت اباعبدالله (علیه السلام).
۲۵٫ گریه و ماتم بر سید الشهدا (علیه السلام) و عزاى جن و انس و ملک و وحوش و … بر آن حضرت.
۲۶٫ خطابه های آتشین امام سجاد (علیه السلام) و حضرت زینب (سلام الله علیها) در کوفه و شام.
۲۷٫ رسوا شدن یزید و خاندان بنی امیه به وسیله این خطبه ها.
۲۶٫ ورود خاندان اهل بیت (علیهم السلام) به مدینه.[۲۵]

‏اتفاقات پیش از واقعه کربلا

سال ها و بلکه  قرن ها قبل از وقوع حادثه عظیم کربلا، جریان هایی در رابطه با این واقعه اتفاق افتاده که نشان از اهمیت آن  دارد. از جمله آنها، حضور انبیا و اولیای الهی در سرزمین کربلا و اظهار حزن و اندوه و همدردی به جهت این واقعه است.[۲۶]

حضور پیامبران و اولیای الهی  (علیهم السلام) در سرزمین کربلا

روایت شده که «بسیاری از پیامبران الهی (علیهم السلام) به سرزمین کربلا رفته و آن مقام شریف را زیارت نموده و گفته اند: ای زمین، تو مکانی پرخیر هستی و ماه تابان امامت در تو دفن خواهد شد».[۲۷]
در حالات بعضی از پیامبران و اولیای الهی آمده که وقتی وارد کربلا می شدند، با حادثه ای مواجه شده یا صدمه ای دیده، و یا دلتنگ و مهموم می شدند و آن گاه که علت را از خداوند می پرسیدند، خداوند وحی می فرمود: این زمین کربلا است و در آن حسین؛ نوه پیامبر خاتم و فرزند علی (علیهم السلام) شهید خواهد شد.[۲۸]

حضرت آدم (علیه السلام) در کربلا

حضرت آدم و حوا (علیهما السلام) پس از ترک اولی[۲۹] و استفاده از درخت نهی شده، از بهشت رانده شده و به زمین هبوط نمودند.[۳۰] قرآن کریم می فرماید: آن دو به کوتاهی خود اعتراف نموده و توبه نمودند.[۳۱]
در روایت آمده که هنگامى که حضرت آدم (علیه السّلام) به زمین هبوط کرد، حضرت حوا (علیها السلام) را ندید، براى یافتن او شروع به جست وجو نمود. آن حضرت بر روى زمین حرکت کرده، بیابان ها و دشت ها را پشت سر گذاشت، تا گذارش به سرزمین کربلا افتاد. وقتی از کربلا گذر می نمود، بدون سبب، غمگین شده سینه اش تنگ گردید و چون به محل شهادت امام حسین (علیه السلام) رسید، پایش لغزید و بر زمین افتاد و خون از پایش جاری شد.
سر به آسمان بلند کرد و عرض نمود: خداوندا! آیا گناهی از من صادر شد که مرا به آن معاقَب فرمودی؟ من همه زمین را گشتم و مثل این زمین به من بدی نرسید.
خداوند متعال به او وحی نمود که ای آدم! گناه نکردی، ولی فرزندت حسین (علیه السلام) در این مکان از روی ستم کشته می شود. خون تو به موافقت (جهت همدردی) خون او جاری شد.
آدم (علیه السلام) عرض کرد خدایا آیا ]امام[ حسین پیامبر است؟ خداوند فرمود: خیر ولی نوۀ پیامبر؛ محمد (صلی الله علیه و آله) است. عرض کرد: قاتل او کیست؟‌ وحی آمد: ‌قاتلش یزید، ملعون اهل آسمان ها و زمین است. آدم گفت: ‌ای جبرئیل، درباره قاتل آن حضرت چه کنم؟‌ گفت: او را لعن کن. پس آدم چهار بار او را لعن کرد و به سوی کوه عرفات روانه شد، آن گاه در آن جا همسرش حوا را یافت.[۳۲]

حضرت نوح (علیه السلام) در کربلا

هنگامی که حضرت نوح (علیه السلام) سوار کشتی شد. وقتی به کربلا رسید، طوفانی به پا شد (و آن کشتی به تلاطم افتاد). نوح (علیه السلام) از غرق شدن نگران شد، به پروردگار خود عرض کرد: خدایا همه دنیا را گشتم، چنین حالتی در مثل این زمین به من دست نداد!
جبرئیل (علیه السلام) نازل شد و عرض کرد : ای نوح در این محل، حسین (علیه السلام) فرزندزاده محمد؛ خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله) و فرزند خاتم اوصیاء؛ (علی (علیه السلام))؛ کشته می شود.
پرسید: ای جبرئیل قاتل او کیست؟ پاسخ داد: قاتل او ملعون هفت آسمان و زمین است. پس نوح (علیه السلام) چهار مرتبه او را لعن کرد. سپس کشتی سیر نمود تا بر ]دامنۀ[ کوه جودی پهلو گرفت و در آن جا مستقر شد.[۳۳]

حضرت ابراهیم (علیه السلام) در کربلا

حضرت ابراهیم (علیه السلام) چون از کربلا عبور کرد، اسبش لغزید و از اسب افتاد، سرش شکست و خون جاری شد. شروع به استغفار نمود و عرض کرد: خدایا چه گناهی از من صادر شد؟
جبرئیل (علیه السلام) نازل شد و گفت: ای ابراهیم، گناهی از تو سر نزده، ولی در این زمین، فرزندزاده خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله) و فرزند خاتم اوصیاء (علی (علیه السلام)) کشته می شود؛ از این جهت خون تو جاری شد تا موافق با خون آن جناب گردد… .[۳۴]

حضرت اسماعیل (علیه السلام) در کربلا

هنگامی که حضرت اسماعیل (علیه السلام) گوسفندان خود را برای چرا به کنار فرات فرستاد، چوپان به او خبر داد: چند روز است که گوسفندان (در این منطقه) آب نمی آشامند! اسماعیل (علیه السلام) از خداوند متعال سبب آن را پرسید، جبرئیل (علیه السلام) نازل شد و گفت:‌ ای اسماعیل، از گوسفندانت بپرس، تا سبب آن را بگویند.
حضرت از گوسفندان پرسید: چرا از این آب نمی آشامید؟ ]به اذن الهی[ با زبان فصیح گفتند: به ما خبر رسیده که فرزندت حسین (علیه السلام)؛ فرزندزاده حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در این جا با لب تشنه کشته می شود و ما به جهت حزن بر او از این شریعه، آب نمی نوشیم.[۳۵]
اسماعیل (علیه السلام) درباره قاتل آن حضرت سؤال کرد، گفتند: آن حضرت را، ملعون اهل آسمان ها، زمین و تمام خلائق، می کشد. پس اسماعیل عرض کرد: خدایا قاتل حسین (علیه السلام)  را لعن کن .[۳۶]

حضرت موسی (علیه السلام) در کربلا

روزی حضرت موسی با یوشع بن نون (علیهم السلام) سیر می کرد، وقتی به زمین کربلا رسید، کفش آن جناب پاره و بند آن باز شد و خار به پای او نشست و خون جاری شد. عرض کرد: خدایا چه گناهی از من سر زد که اینچنین مبتلا شدم؟
به او وحی شد که در این موضع، حسین (علیه السلام) کشته و خون او ریخته می شود؛ لذا خون تو به موافقت خون وی جاری شد. عرض کرد: پروردگارا حسین کیست؟‌ خطاب آمد: ‌او فرزندزاده محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) و پسر علی مرتضی (علیه السلام) است.
پرسید قاتل او کیست؟‌ گفته شد: او ملعون ماهیان دریا و وحشیان صحرا و پرندگان هوا است. موسی (علیه السلام) دست برداشت و بر قاتل آن حضرت لعن و نفرین کرد و یوشع آمین گفت. آن گاه به دنبال کار خود روان گشت.[۳۷]

حضرت سلیمان (علیه السلام) در کربلا

روایت شده که حضرت سلیمان (علیه السلام) بر فرش خود می نشست و در هوا سیر می کرد. روزی در حال حرکت به زمین کربلا رسید. باد بساط او را سه دور به هم پیچانید به طوری که سلیمان ترسید سقوط کند. پس باد آرام شد و فرش در زمین کربلا فرود آمد.
سلیمان به باد گفت: برای چه این کار را کردی و فرود آمدی؟‌ گفت: در این موضع، حسین (علیه السلام) کشته می شود. پرسید: حسین کیست؟‌ باد گفت: ‌حسین؛ فرزندزاده محمد مختار (صلی الله علیه و آله) و فرزند علی کرّار (علیه السلام) است. پرسید: قاتل او کیست؟‌ گفت: ملعون اهل آسمان ها و زمین، یزید است. . سلیمان دستان خود را بلند نموده  و یزید را لعن و نفرین نمود و جن و انس، آمین گفتند.
پس باد به بساط وزید و به سیر خود ادامه داد.[۳۸]

حضرت عیسی (علیه السلام) در کربلا

روزی حضرت عیسی (علیه السلام) با حواریّون[۳۹] از بیابان گذر می کردند، گذرشان به کربلا افتاد. شیری غرّان را دیدند که راه را بر ایشان بسته است. حضرت عیسی (علیه السلام) پیش آمد و فرمود:‌ ای شیر چرا در این جاده نشسته ای و نمی گذاری عبور کنیم؟ آن شیر ]به اذن الهی[ به زبان فصیح گفت:‌ «من راه را برای شما باز نمی کنم تا این که  یزید؛ کشنده حسین (علیه السلام) را لعن کنید».
حضرت عیسی فرمود: حسین کیست؟ شیر گفت: او فرزندزاده محمد (صلی الله علیه و آله)؛ پیامبر امّی و پسر علی (علیه السلام)، ولیّ خدا است.
فرمود: ‌قاتل او کیست؟ گفت: قاتل وی ملعون تمام حیوانات وحشی و گرگان و درندگان، به خصوص  در روزهای عاشورا است.
پس حضرت عیسی دست برداشت و بر یزید لعن و نفرین کرد و حواریون، آمین گفتند. پس شیر از راه دور شد و ایشان گذشتند.[۴۰]
گزارش شده: …حضرت عیسی (علیه السلام) زیاد می فرمود: ای بنی اسرائیل، قاتل حسین (علیه السلام) را لعن کنید و اگر زمانش (زمان امام حسین علیه السلام) را درک کردید، از پای ننشینید (همراه او جهاد کنید)؛ چون شهید شدن با او مانند شهادت با انبیاء (علیهم السلام) است… .[۴۱]

حضرت علی (علیه السلام) در کربلا

زمانی که اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) در جریان دعوت کوفیان از امام حسین (علیه السلام)، وارد کربلا شدند، ام کلثوم عرض کرد: ای برادر! این بادیه هولناکی است که از آن، ترس بزرگی بر دلم جای گرفته است! امام حسین (علیه السلام) فرمود: من در وقت برگشت از جنگ صفین با پدرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد این سرزمین شدم. پدرم کنار آب فرات رفت و چند درخت خرما را که آن جا بود، دید. ناگهان رنگ روى مبارکشان ‏متغیّر شد و برافروخت و رو به عبدالله بن عبّاس نموده، فرمود‎ :‎مى‏ دانى این جا چه جایگاهى است؟‎ عرض کرد: یا امیر المؤمنین، این موضع را نمى‏ شناسم.‎ فرمود: اى برادر، اگر تو هم این مکان را می شناختى که چه موضعی است، مانند من مى‏ گریستى. آن گاه، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به قدری گریست که محاسن مبارکشان از آب چشم، تر شد و آه سرد از سینه برآورد و گفت: آه! مرا با آل ابى سفیان چکار؟ پس، مرا نزدیک خود خواند و گفت‎:‎ اى فرزند، تو باید بر بلاها و محنت ها صبر کنی؛ چرا که هر چه پدر تو از آل سفیان مى ‏بیند، فردا تو هم مثل آن را از ایشان ‏می بینى‎. ‎پس، ]پدرم[ نشست و بعد از مدتى در اطراف زمین کربلا دور می زد و دنبال چیزى مى‏ گشت؛ مانند کسی که چیزى گم کرده ای را بجوید. بعد آن، ‏فرود آمد و آب طلبید و وضو ساخت و چند رکعت چند نماز گزارد. بعد از ساعتى سر را بر زمین گذاشت و به خواب رفت و لحظاتی بعد از خواب بیدار شد (در حالی که هراسان بود)؛ مانند کسى که از ‏چیزى ترسیده باشد. در همان حال، عبد الله بن عبّاس را پیش خود خواند و گفت‎ :‎عجب خوابى دیدم‎. ‎عبد الله گفت: خیر باد اى امیر المؤمنین! خوابت را بفرما‎.‎ گفت: در این ساعت که سر در بالین نهادم و به خواب رفتم، چنان دیدم که جماعتى از مردان سپید روى از آسمان ‏مى‏ آمدند، در حالی که شمشیرهای خود را حمایل کرده و علم هاى سفید به دست گرفته و گرد این زمین خطّى می کشیدند. پس، این ‏درختان خرما را دیدم که شاخه‏ هاى خویش را بر زمین مى ‏زدند و جویى دیدم که پر از خون تازه بود و مى‏ رفت و حسین پسر ‏خود را دیدم در میان جوى خون افتاده و فریادرس‏ مى ‏خواست، (اما) کسى به فریاد او نمى‏رسید و مدد ‏مى ‏جست، (اما) کسى او را یاری نمى ‏کرد. سپس، آن مردان سپید روى را دیدم که ندا مى‏ کردند و مى ‏گفتند: اى ‏فرزندان رسول خدا، صبر کنید و بدانید که به دست بدترین خلق کشته مى ‏شوید و بهشت رضوان، مشتاق دیدار شما است. پس، ]آن مردان سپید روى[ نزدیک من آمدند و مرا تعزیت دادند و گفتند: بشارت باد بر تو اى ابا الحسن، که خداى تعالى روز ‏قیامت، چشم تو را به دیدار پسرت حسین (علیه السلام) روشن گرداند. این خوابی بود که دیدم و از هول آن بیدار شدم. سوگند به آن ‏خداىی که جان على در قبضه قدرت او است، این خواب را آن چنان دیدم که آن راستگوى صادق و آن رسول بر حقّ؛ ‏ابو القاسم‏‎ ‎محمّد مصطفى (صلّی الله علیه و آله) به من، به صورت حضوری فرموده بود که تو در راه رفتن به جنگ اهل بغى (اهل ستم)، در دشت کربلا چنین خوابى خواهى ‏دید‎.‎
اى عبد الله، این زمین را کربلا می گویند؛ زمینی که حسین، پسر من، شیعه او و جماعتى از اولاد فاطمه (سلام الله علیها)؛ دختر محمّد مصطفى ‏‏(صلّی الله علیه و آله) را در این خاک، دفن خواهند کرد و اهل آسمان این بقعه را زمین کرب و بلا می گویند که روز قیامت از این زمین ‏جماعتى برانگیزند که ایشان را بى‏حساب و بى‏ عذاب به بهشت برند.‏[۴۲]

‏اتفاقات در حین واقعه کربلا

در این گفتار مختصر به بعضی از اتفاقاتی که در حین واقعه کربلا به وقوع پیوسته است، اشاره می شود:

۱٫ پشیمانى حر بن یزید:

حر بن یزید ریاحی تمیمى (از فرماندهان جنگاور و دلیر عمر بن سعد  و همان کسی  که  راه را بر امام حسین (علیه السلام) بست و او را به اجبار و اکراه به کربلا رهسپار گردانید )، وقتى بزرگوارى امام حسین (علیه السلام) و حقیقت خواهى وى را ملاحظه کرد و از سوى دیگر شاهد نیت هاى پلید عمر بن سعد و لشکریان عبیدالله بن زیاد و جنایت ها و ستم کارى هاى آنان بود، از خواب غفلت و دنیاطلبى بیدار شده،  در خود احساس نگرانى و ندامت نمود و به یاران امام (علیه السلام) پیوست.[۴۳]

۲٫ هجوم سراسرى دشمن‏: ‏

سپاه دشمن که از پیوستن حر و چند نفر دیگر به سپاه امام حسین (علیه السلام)، احساس خطر و ریزش نیرو کرده ‏و ادامه این وضعیت را به زیان خود مى دید، فرمان حمله را صادر کرد. عمر بن سعد با رها کردن تیرى به سوى ‏سپاهیان امام حسین (علیه السلام) جنگ را به طور رسمى آغاز و سپاهیان خود را به نبرد و تهاجم ترغیب و ‏تشویق کرد.‏

۳٫ اندرزهاى امام حسین (علیه السلام) پیش از نبرد:

امام حسین (علیه السلام) براى هدایت سپاه دشمن، اتمام حجت، پیش گیرى از نبرد و خون ریزى نیروهاى دو طرف، تلاش زیادى به عمل آورده و از هر راه ممکن مى خواست تا آنها از وضع خود آگاه باشند و نسبت به گناهى که مرتکب مى‏شوند، آشنایى حاصل نمایند، گناهى که نزدیک بود آسمان ها از آن شکافته شده، زمین پاره گردد و کوه ها فرو ریزند؛ به همین دلیل، امام (علیه السلام) در روز عاشورا، هم برخى از یاران خود؛ مانند زهیر بن قین و بریر بن خضیر را به نزد سپاه دشمن فرستاد تا با آنان گفت و گو کرده و با بیان حقایق و واقعیت ها، آنان را از شرارت و جنایت منصرف کنند[۴۴] و هم  خود نیز بارها براى اندرز سپاه دشمن، پا پیش گذاشت و با بیان خطبه هایى روشن گر، آنان را موعظه نموده، حسب و نسب شریف خود را بیان نمود، ایشان را از فتنه و فریب دنیا برحذر داشت، عواقب زیانبار آن را بیان کرد، آنان را از اقدام به کشتن عترت پیامبرشان برحذر داشت که با آن کار، از اسلام خارج و به کفر وارد و مستوجب عذاب جاویدان خدا و خشم همیشگى او مى‏شدند.[۴۵]

۴٫ نماز ظهر عاشورا:

هنگام ظهر (وقت نماز)، یکى از یاران امام حسین (علیه السلام) به نام ابوثمامه صیداوى، آن حضرت را متوجه وقت نماز ظهر کرد. امام (علیه السلام) که به نماز اهمیت ویژه اى مى داد، دستور داد که جنگ را متوقف کرده و همگى به نماز بپردازند، امّا دشمن همچنان به نبرد خود ادامه مى داد. امام به ناچار، یکطرفه جنگ را متوقف کرد و با یاران اندک خود نماز ظهر را به صورت نماز خوف (نماز ویژه زمان جنگ) به جاى آورد.[۴۶]

۵٫ مبارزه و شهادت امام حسین (علیه السلام):

امام حسین (علیه السلام) پس از آن که همه یاران خود را از دست داد، بانوان حرم را در خیمه اى گرد آورد و آنان را تسلى و دلدارى داد و به صبر و شکیبایى سفارش نمود و با قلبى شکسته از آنان خداحافظى کرد. آن حضرت، فرزندش امام زین العابدین (علیه السلام) را که آن زمان در بیمارى سختى به سر مى برد، جانشین خود قرار داد، اسرار امامت را به او سپرد،  با او نیز وداع کرد و آماده نبرد با دشمن گردید. آن حضرت به تنهایى، مدتی  با دشمن مبارزه کرد و به هر طرف حمله مى کرد، گروهى را به هلاکت مى رسانید. هرگاه براى آن حضرت فرصتى به دست مى آمد، به خیمه ها بر مى گشت و با حضور خود، کودکان و زنان بى پناه را تسلى مى داد و بار دیگر با آنان خداحافظى مى کرد. شاید مقصود آن حضرت از تردد میان خیمه و میدان نبرد، براى آمادگى بیشتر بازماندگانش براى پذیرش شهادت آن حضرت بود. در یکى از خداحافظى ها، فرزند شیرخوار خود را جهت سیراب کردن به سوى دشمن آورد و از آنها تقاضاى آب براى او  کرد، ولى سپاه سنگ دل عمر بن سعد به فرزند شش ماهه او نیز رحم نکرد و با هدف تیر قرار دادن او، وى را در آغوش پدر غرقه به خون کرد. سرانجام ، آن حضرت پس از نبردهای متعدد و به هلاکت رساندن تعدادی از سپاه دشمن و بعد از تحمل دردها و زخم های ناشی از تشنگی، گرسنگی، ضربات تیرها، نیزه ها، خنجرها و سنگ ها، تاب و توان از کف داد و بر زمین و خاک گرم کربلا افتاد و آماده مهمانى خدا گردید. شمر بن ذى الجوشن، با قساوت تمام به سوى بدن خونین آن حضرت رفت، در حالى که هنوز رمقى در بدن شریفش بود، سر مبارکش را از قفا جدا کرد. آن گاه سر بریده را به خولى اصبحى تحویل داد تا به  عمر بن سعد تحویل دهد.[۴۷]

۶٫ غارت خیمه ها:

سپاه عمر بن سعد، پس از شهادت امام (علیه السلام) به خیمه هاى آن حضرت یورش برده و خیمه ها را غارت کردند و چهارپایان، لباس ها، صندوق ها، اسلحه ها و خوراکى ها را به یغما بردند. آنان، حتى حریم اهل بیت (علیهم السلام) را مراعات نکرده و زیور و لباس هاى زنان را از آنها گرفتند، به نحوى که زنان اهل بیت (علیهم السلام) به عمر بن سعد پناهنده شده و از شدت جنایت کارى شمر و گروه نابکارش ‍شکایت کردند و عمر بن سعد به ظاهر، دستور داد که از غارت خیمه ها دست بردارند.[۴۸] دشمنان پس از غارت خیمه ها و به یغما بردن دارایى ها و اشیاى موجود بازماندگان، خیمه ها را به آتش کشیدند.[۴۹]

۷٫ تاختن اسب بر پیکر شهیدان:

عمر بن سعد، خطاب به سپاه خود گفت: چه کسانى آمادگى تاختن اسب بر کشتگان را دارند؟ ده نفر از آنان اعلام آمادگى کردند که برخی از آنان عبارتند از: اسحاق بن حیاه حضرمى، احبش بن مرثد و اسید بن مالک. این عده پس از نعل بندى اسبان خویش بر پیکر شهیدان کربلا؛ از جمله امام (علیه السلام)  تاخته و پیکرهاى پر از جراحت و بى سر آنان  را در هم شکستند.[۵۰]

‏اتفاقات پس از واقعه کربلا

پس از واقعه عاشورا حوادث مختلف و متعددی رخ داده که برخی از آنها کمتر مورد بررسی قرار گرفته است؛ به عنوان مثال می توان از جاری شدن خون تازه از زیر سنگ ها، تا اسارت و خطبه های آتشین حضرت زینب و امام سجاد (علیهما السلام) در کوفه و شام و  مجلس یزید و همچنین تخریب و ویرانی قبر امام حسین (علیه السلام) و سایر شهدای کربلا، توسط متوکل عباسی[۵۱] و قیام های بعد از عاشورا؛ مانند قیام توابین و مختار، اشاره کرد که هر کدام از این موارد باید در جای خود مورد بحث و بررسی قرار گیرد.

متوکّل عباسی و کربلا

متوکّل عباسی؛ دهمین خلیفه عباسی، در سال ۲۳۶ ق، برای تخریب و ویرانی قبر امام حسین (علیه السلام) و سایر شهدای کربلا، اقدام نمود. در این سال، متوکّل یکی از فرماندهانش به نام دیزج[۵۲] را برای خرابی قبور و اماکن کربلا روانه کرد. دیزج طبق دستور او قبر امام حسین (علیه السلام)) و سایر شهیدان و اطراف آن را تا حدود دویست جریب[۵۳] ویران کرد و جمعی از یهودیان را برای زراعت و کشت به زمین های آن جا منتقل کرد و دستور داد هر کس را که به زیارت آن قبر آمد، دستگیر کنند.[۵۴] بی تردید، دلیل اصلی تعرضات متوکّل به مزار شهیدان کربلا و محو آثار آنان، جلوگیری از قدرت گرفتن علویان و شیعیان بود؛ زیرا مزار کربلا سبب تجمع و تقویت شیعیان می شد،[۵۵] امّا جالب توجه است، زمانی که روضه مقدسه حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) را با زمین هموار کردند و برای زراعت، آب به آن بستند، هر چه سعی کردند، آب به قبر مقدس امام حسین (علیه السلام) جاری نشد و آب ها به روی هم بر می گشتند. متوکل دستور داد که گاو ببندند و شخم بزنند، امّا گاوها نیز قدم از قدم برنداشتند و این سبب حیرت خلایق شد؛ لذا آن زمین را «حائر» نامیدند.[۵۶]

‏آثار و نتایج واقعه کربلا

قیام و شهادت مظلومانه امام حسین (علیه السلام) و یارانش در کربلا، تأثیر بیدارگرانه و حرکت آفرین داشت و خونی تازه در رگ های جامعه اسلامی دوانید و آثار آن، در طول تاریخ، جاودانه ماند.
برخی از آثار و نتایج واقعه کربلا را می توان این چنین برشمرد:
۱٫ احیای دین اسلام و حفظ آن از نابودی:
امام (علیه السلام)، با قیام و شهادتش، پیروزى عظیمى به دست آورد که هیچ انقلاب دیگرى تاکنون به دست نیاورده است؛ زیرا اهداف و اصولى که به خاطر آنها مبارزه کرد، پیروز گشتند و از مهم ترین آنها پیروزى بر نظام اموى بود که سرنوشت اسلام را به بیهودگى گرفته و براى ریشه کن ساختن آن می کوشید تا اثرى از آن بر صحنه زندگى نماند. امام حسین (علیه السّلام) سرنوشت دین اسلام را بر عهده گرفت و در راه آن شهید شد و به اسلام، تازگى‏اش را باز بخشید و خطرى را که بر آن چنگ انداخته بود، نابود ساخت.[۵۷]
«ماربین» فیلسوف آلمانى مى‏گوید: «انسان با وجدان، هرگاه در اوضاع آن روزگار و چگونگى موفقیت بنى امیه در اهدافشان و دست یابى آنان بر همه طبقات مردم و نیز تزلزل مسلمانان … دقت کند، براى او شکى نمى‏ماند که حسین با کشته شدنش، دین جدّش و قوانین اسلام را زنده کرد؛ زیرا اگر آن واقعه پیش نمى‏آمد و آن احساسات صادقانه در میان مسلمانان پیدا نمى‏شد … و اگر کشته شدن حسین نبود، قطعا اسلام بر آن چه اینک هست، نمى‏بود، بلکه ممکن بود آثار و قوانینش نابود شود؛ زیرا در آن عصر، اسلام تازه (اسلام بنی امیه) در صحنه گیتى ظهور کرده بود».[۵۸]
۲٫ بیداری مردم و رسوایی یزیدیان و حزب حاکم اموی:
یکی از آثار و نتایج نهضت عاشورا، بیداری مردم و رسوایی یزیدیان و حزب حاکم اموی بود. مردم متوجه شدند که چه اتفاق هولناک و عظیمی در عالم اسلام رخ داده و به تدریج به ماهیت پلید بنی امیه و اعمال ننگین آنان پی بردند؛ به عنوان نمونه: در سفر اسارت اهل بیت (علیهم  السلام) به شام، وقتی قافله اسرا به «تکریت» رسیدند، مسیحیان آن جا در کلیساها جمع شده و به نشان اندوه بر کشته شدن امام حسین (علیه السلام)، ناقوس نواختند و نگذاشتند سربازان دشمن وارد آن جا شوند. به شهر «لینا» که رسیدند، مردم آن جا همگی گرد آمده، بر حسین و دودمانش (علیهم السلام) سلام و درود فرستادند، امویان را لعن کرده و سربازان را از آن جا بیرون کردند. سربازان چون خبر یافتند که مردم «جُهینه» هم جمع شدند تا با آنان بجنگند، وارد آن نشدند. به قلعه «کفر طاب» رفتند، به آن جا نیز راهشان ندادند. به «حمس» که وارد شدند، مردم تظاهرات کردند و شعار دادند: «اَ کُفْراً بَعدَ ایمانٍ وَ ضَلالا بَعدَ هُدی؟؛ آیا کفر پس از ایمان و گمراهی بعد از هدایت؟» و با آنان درگیر شدند و تعدادی را کشتند.[۵۹]
۳٫ احساس گناه و شرمساری در مردم جامعه، به دلیل یاری نکردن حق و کوتاهی در ادای تکلیف.[۶۰]
۴٫ فرو ریختن ترس و رعب از اقدام و قیام بر ضد ستم و بیداری روح مبارزه در مردم.[۶۱]
۵٫ به وجود آمدن پایگاه نیرومند، عمیق و گسترده تبلیغی و سازندگی در طول تاریخ، بر محور شخصیت و شهادت امام حسین (علیه السلام) و بر اساس ارزش های نوین عاشورایی.[۶۲]
۶٫ تبدیل شدن کربلا به دانشگاه عشق و ایمان و جهاد و شهادت، برای نسل های انقلابی شیعه و پدید آمدن انقلاب های متعدد با الهام از حماسه کربلا؛ مانند «انقلاب توابین»، « انقلاب مدینه»، «قیام مختار» و « قیام زید».
«فرهنگ شهادت» و انگیزه جهاد و جانبازى که در انقلاب اسلامى ایران و هشت سال دفاع مقدس در جبهه‏ها جلوه‏گر بود، گوشه‏اى از تأثیرپذیرى از حادثه عاشورا است. شور حسینى جبهه‏هاى رزم ایران، گواه روشن تأثیرگذارى کربلا در قرن ها پس از آن حماسه مقدّس است.[۶۳]
۷٫ الهام بخشی عاشورا به همه نهضت های رهایی بخش و حرکتهای انقلابی تاریخ
تأثیر حماسه عاشورا را در انقلاب هاى بزرگى که در طول تاریخ پس از عاشورا، بر ضدّ ستم انجام گرفته، نباید از یاد برد. حادثه کربلا، نه تنها گشاینده جبهه اعتراض بر علیه حکومت امویان و سپس عباسیان بود، بلکه الهام بخش همه نهضت ها و حرکت های انقلابی در مقابل همه حکومت های مشابه اموی و عباسی شد. «گاندی»؛ رهبر ملی و معنوی هند و بنیانگذار استقلال هند از سلطه انگلیس، می گوید: «من نهضتم را مدیون حسین بن علی (علیهما السلام) هستم و من چیز تازه ای برای مردم هندوستان به ارمغان نیاورده ام».[۶۴]
۸٫ شناخت اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) به عنوان نمونه های کامل پیشوایی امت.[۶۵]
۹٫ شکوفایی موهبت های ادبی و پدید آمدن ادبیات عاشورایی.[۶۶]
۱۰٫ برپایی منابر وعظ و ارشاد، به عنوان وسیله آگاهی بخشی به مردم‏.[۶۷]

‏اظهارات و دید گاه ها دربارۀ واقعه کربلا

واقعه کربلا و نهضت امام حسین (علیه السلام)، آنچنان عالمگیر است که بسیاری از اندیشمندان شناخته شده، در برابر آن خضوع نموده و با بیان مطالبی برجسته و ارزشمند، این واقعه را در حد خود، در جامعه انعکاس داده اند. در ذیل به گزیده ‌ای از این اظهارات اشاره می شود:
۱٫ چارلز دیکنز؛ نویسنده انگلیسی:
اگر منظور امام حسین، جنگ در راه خواسته‌ های دنیایی خود بود، من نمی‌ فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش همراه او بودند؛ پس عقل چنین حکم می کند که او فقط به خاطر اسلام فداکاری کرد.
۲٫ جرجی زیدان؛ نویسنده لبنانی:
پس از رحلت پیامبر، حب جاه و مال بر فضایل اخلاقی فائق آمد و افکار و آرای آل علی در میان چنان مردمی بی اثر ماند. چنان که مردم کوفه به خاطر جاه و مال، بیعتی را که با امام حسین بسته بودند، در هم شکستند و به این نیز اکتفا نکرده، او را کشتند.
۳٫ توماس مان؛ متفکر آلمانی:
اگر بین فداکاری مسیح و حسین مقایسه شود، حتماً فداکاری حسین پرمغزتر و باارزش تر جلوه خواهد نمود؛ زیرا مسیح روزی که آماده برای فدا شدن گردید، زن و فرزند نداشت و در فکر آنان نبود که بعد از او به چه سرنوشتی دچار خواهند شد، ولی امام حسین، زن و فرزند داشت و بعضی از آنها کودک خردسال بودند و احتیاج به پدر داشتند.
۴٫ کورت فریشلر؛ مورخ بزرگ آلمانی و نویسنده کتاب امام حسین و ایران:
امام حسین، در فداکاری، قدم را از مرز فدا کردن خود فراتر نهاد و فرزندانش را هم فدا کرد …، تصمیم ثابت حسین برای فداکاری مطلق، نه ناشی از لجاجت بود، نه معلول هوا و هوس، بلکه او با پیروی از عقل مصمم شده بود، به طور کامل فداکاری کند، تا این که مجبور نشود بر خلاف عقیده و آرمان والای خود به وسیله سازشکاری با یزید بن معاویه، به زندگی ادامه دهد. می دانیم که حسین خود را برای کشته شدن آماده کرده بود و اراده کرده بود خویش را فدا نماید. چرا توقف نکرد تا به قتلش برسانند و چرا دائم اسب می تاخت و شمشیر می زد …، حسین دست روی دست گذاشتن و توقف برای کشته شدن را دور از مردانگی و جهاد در راه عقیده و آرمان خود می دانست. در نظر حسین در همانجا توقف کردن و گردن بر قضا دادن تا این که دیگران نزدیک شوند تا او را به قتل برسانند، خودکشی محسوب می شود. یک مرد دلیر و با ایمان، خودکشی نمی کند.
۵٫ توماس کارلایل؛ دانشمند بزرگ انگلیسی:
بهترین درسی که از تراژدی کربلا می گیریم؛ این است که حسین و یارانش، ایمان استوار به خدا داشتند. آنان با عمل خود روشن کردند که برتری عددی در جایی که حق و باطل روبرو می شوند، اهمیت ندارد. پیروزی حسین با وجود اقلیتی که داشت، موجب شگفتی من است.
۶٫ تندن؛ اندیشمند هندی:
قیام کربلا معدل بشریت را بالا برد و سطح آن را ارتقا بخشید.
۷٫ آنتوان بارا؛ دانشمند مسیحی سوری:
اگر بگویم حسین چراغ اسلام است، کم گفته ام، اگر بگویم که او زره اسلام است، کم گفته ام، بهترین جمله ای که می توانم بگویم، این است که او وجدان تمام ادیان در تمام تاریخ است.
۸٫ واشنگتن ایروینگ؛ مورخ آمریکایی:
برای امام حسین ممکن بود که زندگی خود را با تسلیم شدن به اراده یزید نجات بخشد، لکن مسئولیت پیشوایی مسلمانان اجازه نمی داد که او یزید را به عنوان خلیفه بشناسد. او به زودی خود را برای قبول هر ناراحتی و فشاری به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی امیه آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در روی ریگ های تفتیده …، روح حســـین فنا ناپذیر است؛ ای پهلوان من و ای نمونه شجاعت و ای شهسوار من، حسین!
۹٫ پرفسور ادوارد براون؛ شرق شناس انگلیسی:
آیا قلبی پیدا می شود که وقتی درباره کربلا سخن می شنود آغشته به حزن و اندوه نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمی توانند پاکی روحی را که این جنگ اسلامی در تحت لوای آن انجام گرفت انکار کنند …، هر کس اندکی حس در نهاد خود داشته باشد، نمی تواند از این غصه غم انگیز متأثر نشود.
۱۰٫ موریس دوکبری؛ اندیشمند فرانسوی:
حسین برای شرف و ناموس مردم و بزرگی مقام مرتبه اسلام از جان و مال و فرزندان گذشت و زیر بار استعمار و ماجرا جویی یزید نرفت، پس بیایید ما هم شیوه او را سر مشق قرار داده از زیر دستی یزیدیان نوعی، رهایی یابیم و مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح دهیم؛ زیرا مرگ با عزت و شرافت بهتر از زندگی با ذلت است.
۱۱٫ پرفسور ماربین؛ فیلسوف و خاورشناس آلمانی:
من معتقدم که رمز بقا و پیشرفت اسلام و تکامل مسلمانان به خاطر شهید شدن حسین و آن رویدادهای غم انگیز می باشد و یقین دارم که سیاست عاقلانه مسلمانان و اجرای برنامه های زندگی ساز آن به واسطه عزاداری حیسنی بوده است. مادامی که این روش و خصلت در میان مسلمانان وجود دارد هرگز آنها تن به خواری نمی دهند و تحت اسارت کسی نمی روند.
۱۲٫ سرپرسی سایکس؛ خاور شناس انگلیسی:
حقیقتا آن شجاعت و دلاوری که این عده قلیل از خود بروز دادند در درجه ای بوده است که در تمام قرون متمادی، هر کسی که آن را شنید بی اختیار زبان به تحسین و آفرین گشود. این عده مردم دلیر غیرتمند، نامی بلند و غیر قابل زوال برای خود تا ابد باقی گذاشتند.[۶۸]

کتاب نامه واقعه کربلا

قرآن کریم.
ابن اثیر جزری، عزالدین؛ الکامل فی التاریخ؛ ناشر: دارالصادر، بیروت، ۱۳۸۵ش.
ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على‏، مناقب آل أبی طالب (علیهم السلام)، ناشر: انتشارات علامه، چاپ اول، قم‏، ۱۳۷۹ ‏ق.‏ ‏
ابن طاوس، علی بن موسی؛ ‏اللهوف علی قتلی الطفوف؛ ناشر: انتشارات جهان، چاپ اوّل، تهران، ۱۳۴۸ ش.‏ ‏
‏ابن طاوس، علی بن موسی؛ لهوف؛ ترجمه: میر ابوطالبى، سید ابوالحسن؛ محقق و مصحح: تبریزیان، فارس‏؛ انتشارات دلیل ما، چاپ اول، قم، ۱۳۸۰ش.
ابن قولویه، جعفر بن محمد؛ کامل الزیارات‏؛ محقق و مصحح: امینى، عبد الحسین‏؛ ناشر: دار المرتضویه، چاپ اول، نجف اشرف، ۱۳۵۶‏ش.‏
ابن کثیر دمشقى، اسماعیل؛ البدایه و النهایه، دارالفکر، بیروت، بی تا.
‏ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین؛ مقاتل الطالبیین؛ دارالمعرفه، بیروت، بی تا.
بلاذری، احمد بن یحیی؛ فتوح البلدان؛ ترجمه: توکل، محمد؛ نشر نقره، چاپ اول، تهران، ۱۳۳۷ش.
دینورى‏، احمد بن داود؛ الأخبار الطوال‏؛ تحقیق: عامر، عبدالمنعم؛ مراجعه: شیال، جمال الدین؛ منشورات الرضى، قم، ۱۳۶۸ش. ‏
سایت اندیشه قم.
سایت جس جو. ‏
سایت مرکز تقویم موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران.
شریف قرشى،‏ باقر؛ حیاه الامام الحسین (علیه السلام)؛ ناشر: مدرسه علمیه ایروانى‏، چاپ چهارم‏، قم، ۱۴۱۳ ق.
شریف قرشى، باقر؛ زندگانى حضرت امام حسین (علیه السلام)؛ مترجم: محفوظى اهوازى، سید حسین؛ ناشر: بنیاد معارف اسلامى،‏ چاپ اوّل، قم‏، ۱۴۲۲ ق‏.  ‏
طبرسى، فضل بن ‏حسن‏؛ إعلام الورى بأعلام الهدى؛ ناشر: اسلامیه، چاپ سوم، تهران، ۱۳۹۰ق.‏
طبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الامم و الملوک؛ ناشر: دار التراث، بیروت‏، ۱۳۸۷ق.‏
قمی، شیخ عباس؛ مفاتیح الجنان (زیارت امام حسین (علیه السلام) در روز دو شنبه)؛ ناشر: انتشارات مؤمنین، چاپ چهارم، قم، ‏‏۱۳۸۱ ش. ‏
قمی، شیخ عباس؛ مفاتیح الجنان؛ ناشر: اسوه، قم، بی تا.
قمى، شیخ عباس؛ نفس المهموم فی مصیبه سیدنا الحسین المظلوم؛ ناشر: المکتبه الحیدریه، چاپ اوّل‏، نجف‏، ۱۴۲۱ ق‏.
کوفى، ابن اعثم؛ الفتوح؛ ترجمه: مستوفى هروى، محمد بن احمد؛ تحقیق: طباطبائى مجد، غلامرضا؛ ناشر: انتشارات و آموزش انقلاب ‏اسلامى، تهران، ۱۳۷۲ش.‏
مجلسی، محمد باقر؛ بحارالأنوار؛ محقق و مصحح: جمعى از محققان‏؛ ناشر: دار إحیاء التراث العربی‏، چاپ دوم، بیروت، ۱۴۰۳ق‏.‏
محدثى، جواد؛ فرهنگ عاشورا؛ ناشر: نشر معروف، چاپ دوم، قم، ۱۴۱۷ق.
مسعودی، على بن الحسین؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ تحقیق: داغر، اسعد؛ ناشر: دار الهجره، چاپ دوم، قم، ۱۴۰۹ق.
‏مطهرى‏، مرتضی؛ مجموعه آثار استاد شهید مطهرى؛ ناشر: انشارات صدرا، تهران، بی تا.
مفید، محمد بن محمد؛ الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد؛ مترجم: رسولى محلاتى، سید هاشم؛ اسلامیه‏، چاپ دوم‏، تهران، بی تا.
مفید، محمد بن محمد؛ الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد؛ محقق و مصحح: مؤسسه آل البیت علیهم السلام؛‏ ناشر: ‏کنگره شیخ مفید، چاپ اول، قم، ۱۴۱۳ق.‏
مقدسى، مطهر بن طاهر؛ البدء و التاریخ؛ ترجمه: شفیعى کدکنى‏، محمد رضا؛ ناشر: آگه، چاپ اول، تهران، ۱۳۷۴ش.

 

پی نوشت ها:

______________________

[۱]. مقدسى، مطهر بن طاهر، البدء و التاریخ، ترجمه: شفیعى کدکنى‏، محمد رضا، ج ۲، ص ۷۵۶٫
[۲]. برگرفته از: سایت مرکز تقویم مؤسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران؛ حسن‌زاده، امیر، کارشناس ارشد مرکز تقویم مؤسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران.
[۳]. بین النهرین، ناحیه ای در آسیای غربی در امتداد رودهای دجله و فرات و بین آنها است که از جنوب به شمال از خلیج فارس تا کوه های ارمنستان، و از شرق به غرب از فلات ایران تا بیابان شام، امتداد دارد.
[۴]. طف، سرزمینی از نواحی کوفه در طریق دشت است که قتلگاه حسین بن علی (علیهما السّلام) در آن بوده است. در سرزمین مزبور چندین چشمه از قبیل: صید و قطقطانه و رهیمه و عین جمل جاری است. «لغت نامه دهخدا، ذیل واژه طف»؛ معنای لغوی طف «سرزمین مرتفع» است. طف، مشرف بر عراق بوده و در مجموع به سرزمین کوفه و کربلا و آن مناطق طف گفته مى‏شود.
[۵]. به نقل از سایت کتابخانه تخصصی حج.
[۶]. ر.ک: سید بن طاووس، لهوف، محقق، مصحح: تبریزیان، فارس‏، ترجمه: میر ابوطالبى، سید ابوالحسن، ص ۹۴ – ۱۶۸؛ مفید، محمد بن محمد؛ الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد؛ مترجم: رسولى محلاتى، سید هاشم، ص ۳۷۳ – ۴۹۱٫
[۷]. شریف قرشى، باقر، زندگانى حضرت امام حسین (علیه السلام)، مترجم: محفوظى اهوازى، سید حسین، ج ‏۳، ص ۱۳۷٫
[۸]. ر.ک: ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، مقاتل الطالبیین، ص ۸۸ و ۸۹٫
[۹]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، محقق و مصحح: مؤسسه آل البیت علیهم السلام، ج ‏۲، ص ۱۱۳٫
[۱۰]. لهوف، محقق، مصحح: تبریزیان، ترجمه: میر ابوطالبى، سید ابوالحسن، فارس‏‏، ص ۱۵۶٫
[۱۱]. در داستان واقعه کربلا آمده است: نافع بن هلال در آن روز، در حال جنگ می گفت: «أَنَا ابْنُ هِلَالٍ الْبَجَلِی  أنَا عَلی دینِ علیّ» (من فرزند هلال بجلی هستم. من بر دین علی (علیه السلام) هستم). سپس مزاحم بن حریث برای مبارزه با او به میدان رفت و گفت: «أنا عَلی دین عُثمان» (من بر دین عثمان هستم). نافع، به او گفت: تو بر دین شیطانی، و بر او حمله کرد و او را کشت. ر.ک: مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، محقق و مصحح: مؤسسه آل البیت علیهم السلام،‏ ج ۲، ص ۱۰۳؛ طبرسى، فضل بن حسن‏، إعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۲۴۴٫
[۱۲]. ر.ک: الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، محقق و مصحح: مؤسسه آل البیت علیهم السلام،‏ ج ۲، ص ۸۹٫
[۱۳]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، محقق / مصحح: مؤسسه آل البیت علیهم السلام‏، ج ۱، ص ۴۹٫
[۱۴]. مطهرى‏، مرتضی، مجموعه آثار استاد شهید مطهرى‏، ج ۱۷، ص ۱۴۱٫
[۱۵]. ر.ک: سید بن طاوس، اللهوف على قتلى الطفوف‏، ص ۲۳٫
[۱۶]. مروان بن حکم بن أبى العاص بن عبد شمر بن عبد مناف، ابو عبد الملک، خلیفه اموى و سر سلسله دودمان آل مروان (اموى) است. دولت آنان به نام مروانیان معروفند. او در مکّه متولّد و در طائف بالید و ساکن مدینه شد، عثمان او را از خواص خود ساخت و کاتب خود نمود. وی بعد از قتل عثمان با عائشه در غائله بصره شرکت نمود و در صفین همراه معاویه بود. در زمان معاویه والى مدینه شد و ابن زبیر او را از مدینه براند و به شام رفت و در سال ۶۵ قمری با طاعون هلاک شد و به روایتى همسرش مادر خالد بن یزید وى را کشت. ر.ک: سید بن طاووس، لهوف، ترجمه: میر ابوطالبى، سید ابوالحسن، محقق و مصحح: تبریزیان، فارس، ص ۸۶ (پاورقی ۲).
[۱۷]. ر.ک: اللهوف على قتلى الطفوف‏، ص ۲۴٫
[۱۸]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، محقق / مصحح: مؤسسه آل البیت (علیهم السلام)، ج ۲، ص ۳۶؛ ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على‏، مناقب آل أبی طالب (علیهم السلام)، ج ۴، ص ۸۹٫‏
[۱۹]. مناقب آل أبی طالب (علیهم السلام)، ج ۴، ص ۹۰٫‏
[۲۰]. ابن طاوس، علی بن موسی، ‏اللهوف علی قتلی الطفوف، ص ۳۵٫‏
[۲۱]. مطهرى‏، مرتضی، مجموعه آثار استاد شهید مطهرى‏، ج ۱۷، ص ۱۴۵٫
[۲۲]. ر.ک: قمى، شیخ عباس، نفس المهموم فی مصیبه سیدنا الحسین المظلوم، ص ۶۹‏، «…انّى ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، انّما خرجت لطلب الإصلاح فى امّه جدّى، ارید ان آمر بالمعروف و انهى عن المنکر و اسیر بسیره جدّى و ابى علىّ بن ابى طالب…».
[۲۳]. ابن قولویه، جعفر بن محمد، کامل الزیارات‏، محقق و مصحح: امینى، عبد الحسین، ص ۲۰۳؛ قمی ، شیخ عباس، مفاتیح الجنان (زیارت امام حسین (علیه السلام) در روز دو شنبه)، ص ۱۱۵٫
[۲۴]. محدثى، جواد، فرهنگ عاشورا، ص ۲۸۴ و ۲۸۵٫
[۲۵]. مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد‏، ترجمه: ساعدى خراسانى، محمد باقر، ص ۳۷۴ – ۴۸۳‏.
[۲۶]. ر.ک: ابن قولویه، جعفر بن محمد، کامل الزیارات‏، محقق و مصحح: امینى، عبد الحسین‏، ص ۶۷؛ مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، محقق و مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۲ – ۲۴۴‏.‏
[۲۷]. ر.ک: ابن قولویه، جعفر بن محمد، کامل الزیارات‏، محقق / مصحح: امینى، عبد الحسین‏، ص ۶۷٫
[۲۸]. ر.ک: مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، محقق / مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۲ – ۲۴۴‏؛ کوفى، ابن اعثم، الفتوح، تحقیق: طباطبائى مجد، غلامرضا، ترجمه: مستوفى هروى، محمد بن احمد، ص ۵۰۵٫
[۲۹]. ‎«ترک اولی»؛ یعنی انجام کاری که معصیت و خطا نیست، ولی انجام ندادنش بهتر است.‎‏
[۳۰]. بقره، ۳۶؛ اعراف، ۲۴٫
[۳۱]. بقره، ۳۷؛ اعراف، ۲۳٫
[۳۲]. ر.ک: مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، محقق/ مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۲ و ۲۴۳٫
[۳۳]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، محقق/ مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۳٫
[۳۴]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، محقق/ مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۳٫
[۳۵]. برای سخن گفتن حیوانات، نمونه هایی در اسلام داریم؛ از جمله این که قرآن کریم در آیات ۲۲ تا ۲۴ سوره نمل به سخن گفتن هدهد پرداخته است.
[۳۶]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، محقق/ مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۳ و ۲۴۴٫
[۳۷]. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، محقق و مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۴٫
[۳۸]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، محقق و مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۴٫
[۳۹]. حواریون که از ماده «حَوَر» به معنای سفیدی خالص گرفته شده است، معمولاً بر خواص اصحاب و یاران انبیاء (علیهم السلام) اطلاق ‎میشود. حواریون حضرت عیسى (علیه السّلام) دوازده نفر از یاران مخصوص او بودند.
[۴۰]. مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، محقق و مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۴، ص ۲۴۴٫
[۴۱].  ر.ک: ابن قولویه، جعفر بن محمد، کامل الزیارات‏، محقق و مصحح: امینى، عبد الحسین‏، ص ۶۷٫
[۴۲]. کوفى، ابن اعثم، الفتوح، تحقیق: طباطبائى مجد، غلامرضا، ترجمه: مستوفى هروى، محمد بن احمد، ص ۵۰۵٫
[۴۳]. طبری، محمد بن جریر، تاریخ‏الطبری (تاریخ الأمم و الملوک)، تحقیق: أبو الفضل ابراهیم، محمد، ج ۵، ص ۴۲۸٫
[۴۴]. ر.ک: شریف قرشى، باقر، زندگانى حضرت امام حسین (علیه السلام)، مترجم: محفوظى اهوازى، سید حسین، ج ‏۳، ص ۲۲۲ – ۲۲۶٫
[۴۵]. ر.ک: همان، ص ۲۱۷ – ۲۲۲ و ۲۲۷ – ۲۲۹٫
[۴۶]. مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، محقق / مصحح: جمعى از محققان‏، ج ۴۵، ص ۲۱‏.‏
[۴۷]. شیخ مفید، محمد بن محمد، الإرشاد فی معرفه حجج الله على العباد، ج ۲، ص ۱۱۲‏.
[۴۸]. همان.
[۴۹]. سید ابن طاوس‏، علی، اللهوف على قتلى الطفوف، ص ۱۳۲،‏.
[۵۰]. همان، ص ۱۳۲٫
[۵۱]. اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ص ۵۵۱ و ۵۵۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم الملوک، ج ۱۴، ص ۶۰۶۳؛ مسعودی،  على بن حسین ، مروج الذهب، ج ۲۱، ص ۵۴۱ و ۵۴۲؛ ابن اثیر جزری،  عزالدین، الکامل فی التاریخ، ج ۷، ص ۵۵ – ۵۶؛ ابن کثیر دمشقى، عماد الدین اسماعیل، البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۳۲۸٫
[۵۲]. تازه مسلمانی که از دین یهود به دین اسلام درآمده بود.
[۵۳].  هر جریب معادل ۱۰۰۰ مترمربع و هر هکتار معادل ۱۰ جریب است.
[۵۴]. اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، ص ۵۵۱ و ۵۵۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم الملوک، ج ۱۴، ص ۶۰۶۳؛ مسعودی،  على بن حسین ، مروج الذهب، ج ۲۱، ص ۵۴۱ و ۵۴۲؛ ابن اثیر جزری،  عزالدین، الکامل فی التاریخ، ج ۷، ص ۵۵ – ۵۶؛ ابن کثیر دمشقى، عماد الدین اسماعیل، البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۳۲۸٫
[۵۵]. بلاذری، احمد بن یحیی، فتوح البلدان، ص ۴۵ – ۵۰٫
[۵۶]. برگرفته از سایت تبیان.
[۵۷]. شریف قرشى، باقر، زندگانى حضرت امام حسین (علیه السلام)، مترجم: محفوظى اهوازى، سید حسین، ج ‏۳، ص ۵۲۵ و ۵۲۶٫
[۵۸]. همان، ص ۵۲۶٫
[۵۹]. محدثى، جواد، فرهنگ عاشورا، ص ۲۱٫
[۶۰]. همان.
[۶۱]. همان، ص ۲۱ و ۲۲٫
[۶۲]. همان، ص ۲۲٫
[۶۳]. همان.
[۶۴]. ر.ک: سایت اندیشه قم.
[۶۵]. فرهنگ عاشورا، ص ۲۲٫
[۶۶]. ر.ک. همان.
[۶۷]. همان، ص ۲۳٫
[۶۸]. بر گرفته از: سایت اندیشه قم.

 

نحوه دانلود کردن کلیپ از سایت youtube بدون نرم افزار

چاپ PDF

آموزش دانلود ویدئو از یوتوب بدون نرم افزار

حتما واستون پیش اومده که کلیپی رو تو youtube(یوتیوب) ببینید و بپسندید و برای دانلود کردنش به مشکل بخورید یا نیاز به نصب نرم افزارخاصی داشته باشید. ما در اینجا نحوه دانلود آسان و ساده از youtube رو به شما آموزش می دهیم. ابتدا کلیپ مورد نظر را جستجو می کنیم و هنگامی که لود شد و شروع به اجرا کرد،بر روی دکمه توقف کلیک می نمایم. مطابق شکل زیر :

بقیه آموزش در ادامه مطلب...

اصول تغذیه دام وطیور

چاپ PDF

اصول تغذیه دام و طیور

نقش تغذیه درموجودات زنده برهیچ کس پوشیده نیست.هرموجود جانداردارای ویژگی دریافت انروی ازمحیط اطراف خود وتغییروتبدیل ومصرف انروی می باشد. چگونگی دریافت انروی ومواد مغذی مورد نیازجهت مصرف انروی وادامه حیات موضوع علم تغذیه می باشد،علم تغذیه ترکیبی ازدانش بیوشیمی و فیزیولوژی درجهت بررسی ویژگیهای مواد خوراکی و چگونگی استفاده ازآنها توسط دستگاه گوارش موجود زنده می باشد.
تغذیه فرآیندی است که درطی آن سلولهای بدن حیوان قابلیت استفاده ازمواد شیمیایی مورد نیاز خود را جهت انجام مطلوب واکنشهای متابولیکی و شیمیایی برای رشد، نگهداری (maintenance)،کاروتولید دریافت می نماید. شناخت روابط بین مواد موجود در خوراک ها و نیاز سلولهای موجود زنده قبل از استفاده عملی و خوراک دادن، ضروری می باشد. در آغاز بررسی علم تغذیه نیاز به شناخت کلیه این روابط از نظر بیوشیمی و فیزیولوژی داریم.

گوهری گران بها و نایاب

چاپ PDF

روایت شده که امیرالمؤمنین علی علیه السلام به «براء بن عازب» فرمود: هنگامی که می‌خواهی خدا را به اسم اعظمش بخوانی، به دستور العمل زیر عمل کن:

آموزش نصب ويندوز 7

چاپ PDF

درحالي که هنوز ويندوز ويستا جاي خود را به درستي در بين مردم باز نکرده و هنوز مدت زيادي از ارائه سرويس پک 1 آن نمي گذرد ، شرکت مايکروسافت در اقدامي عجولانه ، به معرفي و ارائه ويندوز 7 پرداخت . هنوز دليل اين اقدام مايکروسافت به درستي مشخص نگرديده است ، ولي بعضي بر اين عقيده اند که ويستا به دليل نياز به سيستم سخت افزاري نسبتاً قوي براي نصب ، عليرغم تمامي محاسن امنيتي ، استحکام ساختار و زيبايي چشمگير پوسته آن ، آنچنان مورد استقبال گسترده مردم همانند XP قرار نگرفت و ظاهراً شرکت مايکروسافت با رفع نسبي اين مشکل در ويندوز 7 که مي توان به دليل شباهت بسيار زياد به ويستا ، در حقيقت و بي تعارف آن را نسخه اصلاح شده ويستا نيز ناميد ، اقدام به ارائه اين ويندو جديد نموده است که اين روزها نسخه هاي آزمايشي آنکه البته قطعاً چندان تفاوت اساسي با نسخه اصلي نخواهد داشت ( مگر در برخي از اصلاحات جزئي ) ، در همه جا به وفور يافت مي شود . همچنين از ويژگي هاي ويندوز 7 که در مقايسه با ويستا بسيار به چشم مي آيد ، افزايش سرعت کار با ويندوز و نصب با حداقل سخت افزارها است که با توجه به اين ويژگي، از همين حالا در بين کاربران، عطش زيادي براي نصب آن مشاهده مي شود .

علائم بارداري و تشخيص حاملگي

چاپ PDF

زودترين زماني كه ميتوانم مطمئن شوم باردارم چه وقتي است؟

بستگي دارد به اينكه از بي بي چك استفاده مي كنيد يا تست خوني. هر دو ي اينها ميزان هورمون حاملگي (بتاHCG) را در بدن شما اندازه مي گيرند اما اين دو روش تفاوتهايي هم با يكديگر دارند:
تست بارداري خانگي ميزان هورمون را در ادرار اندازه مي گيرد. البته بعد از اينكه سطح هورمون در ادرار مادر به حد مشخصي رسيد. انواع مختلفي از اين تست وجود دارد اما به طور كلي تمامي آنها چند روز قبل از پريود بعدي مي توانند باردار بودن يا نبودن را مشخص كنند و به همين علت اگر خيلي زود استفاده شوند ممكن است نتيجه تست را به غلط ، منفي نشان دهند. بهترين زمان استفاده از اين تست حوالي موعد پريود بعدي يا 14 روز بعد از تخمك گذاري (اگر زمان تخمك گذاري خود را مي دانيد) است.
تست خوني، سطح همين آنزيم را در خون اندازه مي گيرد. مزيت اين تست اين است كه هم در زمان زودتري نسبت به بي بي چك نتيجه را مشخص مي كند (شش تا هشت روز پس از تخمك گذاري) و هم مقادير كمتر هورمون را هم نشان مي دهد.
*******

تست خاتگي من بعد از يك هفته تاخير پريود مثبت شده، قدم بعدي چه خواهد بود؟

بهترين اقدام اين است كه با پزشك معالج خود قرار ملاقات بگذاريد و يا اگر تاكنون پزشكي را بطور ثابت نداشته ايد، حالا وقت آن رسيده كه وي را انتخاب كنيد. معمولا در اولين مراجعه آزمايشات لازم درخواست مي شود و توصيه هاي ضروري براي شما داده خواهد شد.
مهمترين كاري كه بايد انجام دهيد اين است كه از همين امروز مصرف اسيد فوليك را آغاز كنيد. البته اگر تاكنون مصرف نمي كرديد.
اگر از ابتدا تحت نظر پزشك باشيد سن دقيق حاملگي و تاريخ تقريبي زايمان مشخص ميشود.مراقبت هاي دوران بارداري بخوبي انجام شده و از سلامت خود وجنين مطلع مي شويد.
*******

چرا با اينكه احتمال مي دهم باردارم، خونريزي دارم؟

اگر هميشه پريودهاي منظم داشتيد و اين بار اين نظم به هم خورده و به تعويق افتاده، احتمال بارداري در شما زياد است. اما براي اطمينان مي توانيد از تست هاي بارداري كمك بگيريد. در بعضي خانمها هم به محض حامله شدن، علائم جسماني حاملگي (دردناك شدن سينه ها، تهوع يا ضعف) ظاهر مي شود كه خود تائيد ديگري است بر باردار بودن. توجه داشته باشيد كه در بعضي مواقع لانه گزيني سلول تخم در ديواره رحم با لكه بيني همراه است كه گاهي تا يك روز طول مي كشد. نكته مهم اين است كه اگر اين خونريزي يا لكه بيني با درد شكم همراه باشد ممكن است نشانه اي از سقط يا حاملگي خارج رحمي باشد و ضروري است به پزشك مراجعه كنيد. گاهي هم اين خونريزي ها هيچ ارتباطي با حاملگي ندارد و ناشي از التهاب دهانه رحم بعد از نمونه برداري، معاينه ، نزديكي يا عفونت است كه منجر به خونريزي مي شود.
*******

چه علائمي مي تواند به من كمك كند تا تشخيص دهم كه حامله ام؟

تغييرات بسياري در بدن شما مي توانند نشانه بارداري باشند. اگر از هيچ روش جلوگيري از بارداري استفاده نمي كنيد و يك يا چند نشانه زير در شما وجود دارد يا اگرحدس مس زنيد كه باردار هستيد، به پزشك مراجعه كنيد تا اقدامات تشخيصي دقيقتر را براي شما انجام دهد.
* تاخير در قاعدگي
* تهوع، با يا بدون استفراغ
* تنفر يا ميل بسيار به نوعي غذا (ويار)
* خستگي
* ادرار مكرر
* تغيير و حساس شدن سينه ها
* احساس جديد و خاص در ناحيه لگن
* احساس مزه فلزي در دهان
ممكن است بخواهيد بدانيد كه اولين علائم بارداري چيست؟ بايد در نظر بگيريد كه علائم اوليه براي هر زن متفاوت است. ممكن است اولين علامت بارداري، تنها بصورت قاعده نشدن در زمان مورد انتظار باشد.

منبع:www.ninisite.com

سجاده عشق (خاطره ای از نماز)

چاپ PDF

- مامان! پس كوش؟ همش باید دنبالش بگردم!
- چی كوش؟ باز دنبال چی می گردی؟!
- مامان تو رو خدا بگو كجا گذاشتیش؟دیر شد ، دسته رفت.
- آهان طبق معمول دنبال زنجیرت می گردی! زیر میز مطالعته، خودت اونجا گذاشتیش.
- مرتضی! این دیگه چیه ورداشتی؟!!
- هیچی مامان سجاده نمازمه!
- وا! سجاده برای چی؟ كو تا نماز! تازه می ری مسجد نمازتو می خونی...

صفحه 1 از 74